گمانم اولین مانگای بدون انیمهای بود که خواندم. و البته اولین مانگا در ژانر شوجو. ایده داستان از این قرار است که یک دختر دبیرستانی به نام اوئنو فومی از بیپولی میخواهد برود سراغ کارکردن در خانهها. دست بر قضا، کسی که استخدامش کرده یک آقاههی نویسنده است که اخلاقیات خاص خودش را دارد و از همان اول که در را باز میکند به او خوشآمد بگوید خوابش میبرد از خستگی. خلاصه من هم برایم جالب شد ببینم زندگی با یک نویسنده چگونه پیش میرود.
افتضاح بود.
هیچکاری انجام نمیداد جز ماندن در اتاقش و چرتزدن و گاهی هم گشت و گذار. حسابی خوش بهخالش شد که یک دختر ناناز برایش غذاهای خوشمزه آماده میکرد و خانهاش را تمیز نگه میداشت. کوفتش بشود الهی. در نهایت هم با یک سری کارهای جنتلمنانه که کپیاش در هر مانگای شوجویی پیدا میشود دل فومی را به دست میآورد و در نهایت با او ازدواج میکند. به همین مفتی.
یک آقای اگر اشتباه نکنم آمریکایی که دانشآموخته ادبیات انگلیسی و مشوغل به پیشهی ویراستاری بوده، به انگلستان مهاجرت کرده و آنجا ریشه دوانده و کتاب نوشته. یکی از مجموعه کتابهایش هم لاکوود و شرکا نام دارد که برای گروه سنی Middle Grade است ولی ما چون دلی داریم بس جوان، میخوانیمش. او لندنی را به تصویر میکشد که ارواح مردگان ساکنان زندهاش را آسوده نمیگذارند، لذا آژانسهای متعددی تشکیل داده شد برای شکار این ارواح در ازای پول. از قضای ماجرا فقط بچهها میتوانند ارواح را ببینند و از اواخر نوجوانی به بعد کمکم این تواناییشان محو میشود. هرکسی هم یکطور خاصی دنیای ماورا را بهتر درک میکند؛ یکی خوب میبیندشان، دیگری خوب صدایشان را میشنود و غیره. تازه همه بچهها هم از این استعدادها ندارند بهطور قوی و کارآمد.
لوسی که شخصیت اصلی ماست هم تواناییهای به خصوص خودش را دارد و ولی در شهر درپیتی خانوادهای درپیتتر از آن بزرگ شده، فلذا در جستجوی آیندهای بهتر به لندن میرود، به امید اینکه آژانسی او را استخدام کند. البته آژانسهای کلهگنده ردش میکنند اما در مصاحبهی عجیب و غریب آژانسی نوپا قبول میشود. آژانسی که بنیانگذارش پسری لاغر، دراز، مشکینموی، رخشانلبخند، گرم و اجتماعی به نام آنتونی لاکوود است که البته مثل هر شخصیت پسر دیگری که نویسندهها سعی دارند آن را کراش بنماید، رازهای خودش را دارد و لوسی را از پا گذاشتن به اتاق بهخصوصی در خانهاش که محل سکنای اعضای آژانس است بهطور کامل منع میکند. عضو دیگر آژانس که بیشتر در پشت صحنه کار میکند، پسری بور، تپل، عینکی، نرد و شکموست که اساساً مغز متفکر آژانس محسوب میشود و سابقه کار با آژانسهای کلهگنده را هم دارد، ولی باز هم کسی دلش نمیخواهد پیژامههایش را با پیژامههای او در یک لباسشویی بشوید بهطور همزمان.
البته که قوانین حاکم بر بخش اشباح که نویسنده تنظیم کرده بود و انواح شبحها جالب بودند. همچنین روند داستان خالی از کمدی نمیباشد و بامزه است و همزمان معمایی و گاهی هم ترسناک میشود. نکتهی جالب آنکه نویسنده با اینکه آقاست، داستان را بهطور اول شخص از زبان لوسی نوشته و چنان خوب این کار را انجام داده آدم فراموشش میشود جنسیت نویسنده و راوی داستان با هم متفاوت است. او بهخوبی تشخیص میدهد لوسی بهعنوان یک زن به چه چیزهایی بیشتر توجه نشان میدهد، مخصوصا درمورد لاکوود. آدم گمان میبرد آقاههی نویسنده خودش رفته رفته عاشق خاموش لاکوود شده که توانسته به زبان لوسی هم آن را بدون واضح گفتنش به نمایش درآورد. البته که هیچچیز عاشقانهای بین لوسی و لاکوود رخ نمیدهد ولی علاقه بینشان محسوس است و چنین حالتی را پسندیدم. مثلا وقتی که همهشان از جایی نسبتا بلند افتادهاند زمین و بیهوش شدهاند و لوسی اول از همه به هوش میآید و وقتی میخواهد بقیه را هم بههوش بیاورد، لاکوود را بهآرامی بیدار میکند و جرج را با چک و لگد و خشونت. بامزه است.
آژانس لاکوود و شرکا سعی دارد سری توی سرها درآورد و با آژانسهای بزرگ و کلهگنده رقابت کند، لذا درگیر یکعالمه ماجرای مختلف میشود. داستان در جلد اول و دوم جذاب پیش میرود اما بعد از آن دیگر جلد به جلد افت میکند. البته نه که داستان لزوما بد شود، بیشتر انگار نویسنده قضیه را در کتاب چهارم و پنجم دیگر زیادی کش داده و خواسته چیزی نوشته باشد و بهتر میبود که در سهجلد پروندهشان بسته میشد. زبان کتاب هم بسیار لندنی بوده و کلی توصیفات دارد.
البته که من عاشق trio شان شدم و دلم میخواهد یکعالمه درباره ماجراجوییهایشان بخوانم و با آنها زندگی کنم و خیلی گروه دوستداشتنیای بودند در کنار هم.
نتفلیکس هم چندسال پیش یک فصل سریال از آن ساخته که با وجود محبوبیت نسبی، ساخت ادامهاش کنسل شد. جای جرج کابینز تپلی بورک هم یک قهوهپوست موفرفری به نام جرج کریم لاغر گذاشته بودند. نتفلیکس است دیگر. جرج کریم، نوکریم.
آقایان! (بهتقلید از پرسیکف) من همهاش به هوش این جناب بوگالکاف حسودیام میشود. آن از مرشد و مارگاریتا، این از تخم مرغهای شوم. انقدر در لفافه سخنش را پیچانده بود که ماندهام تحلیلگران چگونه اینها را موشکفافی میکنند و اصلا به هوش همان موشکافندگان نیز حسودی میکنم. تف به این روزگار.
ضمناً من ترجمه پونه معتمد را خواندم که از روسی ترجمه شده بود و درمورد بازی با کلماتی که در نامها صورت گرفته پاورقیهای مناسبی ارائه داده است.
گمانم چهارتا کتاب داشت. من سومیاش را از همه بیشتر دوست داشتم البته. چندسال پیش خوانده بودم و مفتون شخصیتپردازیاش شده بودم، چنان که احساس میکردم نویسنده واقعا با آن کاراکترها نشست و برخواست داسته و اصلا درحال تماشای آنها داستانشان را به رشتهی تحریر درآورده است. واقعاً دلم میخواهد یک کتاب فانتزی دیگر با چنان شخصیتپردازی زندهای بخوانم... آخ. حقیقتاً خوشمزه بود. چنین شخصیتپردازیای بهندرت در کتابهای نوجوان دیده میشود. سطح خفنش را در کتابهای تولستوی میبینیم. آخ آخ آخ. حقیقتاً که اینگونه داستانها چه خوشمزهاند. ایدههای جالبی هم در داستان بود. مثلا تصور کنید بخوابید و چیزی که در خوابتان در دستتان میگیرید وقتی بیدار میشوید همچنان در دستتان باشد.
شخصیت اصلی داستان هم نامش Blue است (که مانند من ماست میوهای خوار است) و در خانهای زندگی میکند که علاوه بر مادرش، زنان psychic دیگر نیز آنجا سکنی دارند و محل کارشان هم همانجاست و حقیقتا که جای باحالی برای بزرگشدن است. یک خانمی هم آنجا بود به نام پرسفون. صدای نازکی داشت و کارهای عجیبی میکرد و کیک هم میپخت. شاید نزدیکترین شخصیت کتاب به من همان باشد ولی باز هم به خفانت و کاربلدی او نیستم.
کل داستان هم معروف است به داشتن سناریوی غامض. ولی در پایان بهراستی همهچیز حل میشود.
برای آنان که از این موضوع خوشحال میشوند هم عرض کنم که کاپل گی هم تویش دارد.
ولی حقیقتاً به نویسنده علاقهمند شدم چرا که در یک مزرعه زندگی میکند (زندگی رویایی) و کاراکترهای داستانهایش را نقاشی میکند و آهنگ میسازد. یادم است برای تولد 15 سالگیام به کتابفروشی رفته و شماری کتاب آموزش طراحی پرتره خریدم. حقیقتا اولین کارهایم همچین بدک نبود. ولی از وقتی با انیمه آشنا شدم نقاشیام افت کرد. البته چندسال بعدش نوشتنم هم افت کرد. نوشتههای چندسال پیشم را که میخوانم حظ میکنم. نقاشیهای قدیمم که میبینم هم چنین حسی به من دست میدهد. آیا دارم زهواردررفته میشوم؟ داستان چیست؟ یکی به من بگوید!
یک نکته دیگر که با نویسنده درمورد آن موافقم این است که کلاسهای نویسندگی چرت هستند و از آدم نویسنده آنچنانی نمیسازند.
لذا شما را به شنیدن یکی از آهنگهایش که نزدم محبوب است دعوت میکنم. یادم است که در خانهی قبلی حین گوشدادن به آن ابرهای صورتی آسمان غروبین را به تماشا میایستادم و متصور میشدم که آنسوی کوهها و ابرها و فراتر از ماورا چه چیزی میتواند در جریان باشد.
این کتاب را استادم معرفی کرد. زمانی که من تازه فقط صحنههایی از فیلم Men Behind The Sun را دیده بودم و حالم بسیار بد بود و از بشریت هراسان شده بودم. فیلمی است درمورد پایگاه 731 ژاپن در زمان جنگ جهانی که تبدیل به یک آزمایشگاه شیطانی شده بود و بسیار disturbing تشریف دارد. در ژاپن هم تنها یکبار اکران شد و دیگر اجازهاش را ندادند. فیلم را هم یک یاروی چینی ساخته (از آنجا که در آن آزمایشگاه اکثر قربانیان چینی بودند و گمانم بعضی هم روس)
کتاب را چون از اشتراک بینهایت یکهفتهای هدیه طاقچه خواندم، مطالعهام هولهولکی بود و خیلی درآن دقیق نشدم. بیشتر توجهم را به قسمتهایی دادم که مربوط به مصاحبهها با آیشمن میشد. کتاب درمورد جنایات آیشمن درمورد جامعهی یهودی است. گویا آیشمن جزو افرادی بوده که حکم اعدام یهودیان را صادر میکردهاند و بعد از جنگ تحت محاکمه قرار گرفته بود. ملت فکر میکردند با مردی شیطانصفت یا روانپریش طرف باشند، اما در کمال تعجب از نظر روانی سالم سنجیده شد و در محیط خانواده هم آدمی معمولی و آرام بود. در واقع، او آدمی بسیار معمولی بود. البته دروغگوی خوبی هم بود، اما در نهایت یک آدم معمولی بود که کاملا باور داشت کاری که دارد انجام میدهد درست است و و اعمالش ناشی از جرثومههایی شیطانی نمیباشند. درحالی که اکثریت جامعهی انسانی کارهای او را غیراخلاقی میدانستند.
شاید واقعیت است که آدم عادت میکند. در پایگاه 731 هم اکثر آن دانشمندان افرادی معمولی بودند. میدیدیم که سربازی که آنجا بود چنان حالش از مشاهداتش بد میشود که به مسکرات پناه میآورد. اما در نهایت عادت میکنند چون خودشان را جزوی از سیستمی بزرگتر میبینند و خودشان را مامور و ماذور میدانند و همه چیز را دستور آن آقا بالاسر. و اینطوری وجدانشان راحت میشود. حتی دستور صادر شد که آدمهای مورد آزمایش یا ماروتا یا کُنده خطاب کنند تا از بار عاطفی اینکه دارد این بلاها را سر یک انسان، یک همنوع میآورند، کاسته شود.
و من همچنان از آدمها میهراسم.
یک کتاب دوجلدی فانتزی ایرانی میباشد به قلم آرمینا سالمی، که سابقهای ده ساله در نوشتن در سایت جادوگران دارد. البته شخصاً قلمش در پستهای جادوگرانش را بیشتر دوست داشتم. نمیدانم چرا این یکی قلمش به آن قوت نبود. شناسه معروفش در جادوگران ویولت بودلر بود. در نوجوانیاش مروپ گانت بود. وبلاگش در بلاگاسکای هم سیاهچال بود. حالا کانال تلگرام دارد که حالا لینکش را چون قطع است نمیتوانم بدهم ولی سرچ کنید Flare and Fire.
نسخهی اولیهی کتاب مذبور را هم گویا در بیست سالگی نوشته بوده. نوع فانتزیاش contemporary است لذا جهانسازی خیلی خاصی ندارد و دنیایش همان دنیای خودمان میباشد و درمورد سازمانی است با افرادی با تواناییهای ویژه از اقسی نقاط جهان در آن جمع شدهاند و جهت برقراری صلح تلاش میکنند. یکیشان هم که شخصیت اصلی ماست ایرانی تشریف دارد.
چنان که از نویسنده انتظار داشتم شخصیتپردازی قویای انجام داده بود. ولی درکل وایب جهان کتاب به دل منی که دنیای مدرن فعلی بهم نمیچسبد و یا باید سایبرپانک باشد یا برود در حداقل کمی زمان قدیمتر، خیلی نچسبید. پلات هم بد نبود. از آنجا خودم در طراحی پلات ضعیف عمل میکنم میگویم او در این زمینه عملکرد مناسبی نشان داد.
بعضی شخصیتها هم گویا گی بودهاند لذا ادیتور پیشنهاد داده جنسیتشان تغییر داده شود. حتی خود کتاب هم اولش سه جلدی بود ولی دو جلدی شد. نمیدانم مجموعهی جدیدش هم همین بلا سرش آمده یا نه.
این یکی کتاب آقای فردریک بکمن را هم خواندم. درمورد بابابزرگ ریاضیدوستی است که گمانم با آلزایمر دست و پنجه نرم میکند.
این جملهی کتاب را مایلم آویزهی گوشم بنمایم:
کسی که برای زندگی شتاب داره، در واقع برای مرگ عجله میکنه.
نمیدانم از کِی مایل به شتابدادن به زیستن شدم. شتاب برای تند تند خواندن کتابها و گذاشتن انیمیشنها روی دور تند. شاید از زمانی که مرگ را برای نخستینبار طلبیدم. شاید هم از زمانی که مرگ را نزدیک دیدم.
شب زمستانی دقیقاً مناسب وقتی است که چلهی زمستان است و پتویتان را تا خرتناق بالا کشیدهاید و یک بشقاب کلوچهی گرم مامانبزرگپز هم دم دستتان دارید. و البته، زمانی که هوس کردهاید به روسیه قرون وسطا بروید و بخواهید چاشنی افسانههای فولکلور روسیه و جادو را هم داشته باشد که خوشمزهتر شود.
برای آنهایی که مطالب فمینیستی دوست دارند این را هم اضافه کنم که نویسنده خواسته شخصیت اصلیاش این مدلی باشد و بزند در پوز سنتها که یا ازدواج است یا راهی دِیرشدن و برود ماجراجوییاش را بکند. البته اگر تا قبل از آن مردم بهخاطر جادوگر بودنش او را نکشته باشند. قسمت افسانه و فانتزیاش را هم نمیگویم چون یکهو اسپویل میشوید.
راستش فضای جلد اول را بیشتر دوست داشتم. شاید چون قبل از تولد واسیا شروع شد و بعد هم کودکیاش بود و بعدتر هم نوجوانیاش. و البته یک سری بربریتهای فرهنگ آن زمان را دیدیم، ولی تمشکهای وحشی باغ خانهشان را هم چشیدیم.
این هم آهنگ مناسبش.
هربار با داستان فانتزیای که تم اسلاوی دارد مواجه میشوم، تمایل به یادگیری زبان روسی در من میجوشد. یک روز خواهم آموخت، حداقل تا سطح B1. ولی اول باید سطح لغات نگلیسیام را به آن حد مطلوبم برسانم، یعنی توانایی خواندن کتابهایی که خواندنشان به زبان مادری هم سخت است، چه برسد به زبان مادرشوهر. البته فعلا نبود اینترنت از برنامه لغتآموزیام عقبم انداخته و این رومخترین جنبهی قطعی اینترنت برای اینجانب تشریف دارد. ولی گمانم بشود یک کاریش کرد و منبع دیگری یافت.
از این نویسنده قبلاً The Cat Who Taught Zen را خوانده بودم. این دوتا خیلی باهم فرقی نداشتند بهنظرم در کل. شاید فقط شخصیتها عوض شده بودند. گمانم خیلیها به نظرشان کتاب ناناز و آرامشبخشی باشد، چرا که حاوی آن جملههای اطمینانبخشی است که در سطح اینترنت کم نمیبینیم.
راستش گمانم با این مدل کتابها ارتباط نمیگیرم. اول درمورد سبک روایت آن: انگار فقط داریم نقلقولهای منتخب یک کتاب طولانیتر را میخوانیم. روایت بریدهبریدهای دارد که موجب میگردد آدم وارد آن عمق احساسی لازم برای قورت دادن جملات گهربار نویسنده نشود. دوم، همین قضیه حتی باعث میشود جملاتش شعاریتر از آنچه که هستند به نظر بیایند.
اژدهای کوچک پرسید: «اگه بعضیها از من یا کارهام خوششون نیاد چی؟»
پاندای بزرگ گفت: «تو باید راه خودت رو بری، بهتره اونها رو از دست بدی تا خودت رو.»
من اساساً با جملاتی از این دست که اینچنین سخت بر فردگراییای تاکید دارند که در رسانههای انگلیسیزبان زیاد دیده میشود مشکل دارم. شاید چون یک آسیایی کلهسیاه هستم. شاید هم چون میانهرویای نمیبینم.
مثلاً شما از کجا مطمئن هستید دارید راه درست را میروید؟ بعد اصلا راه درست چیست؟ اخلاق چیست؟ آیا تا بهحال پیروی از علایقتان باعث شده یکسری حرمتها و اخلاقیات شکسته شود؟ آیا خود این امر اخلاقی است؟ از کجا بدانیم؟ معلوم نیست. آیا متفاوتبودن همیشه جای افتخار دارد؟ گمان نمیکنم. همانطور که همرنگ جماعتبودن هم همیشه افتخار ندارد. واقعیت این است که کمتر کسی میداند چه غلطی دارد میکند.
بعد حتی میبینیم ملت نگاه میکنند ببینند چه کسی با علایقشان حال نمیکند یا کارهایش را تایید نمیکند، و کمکم میگذارندش کنار. همانطور که الگوریتمهای یوتیوب و اینستا را طبق علایق ما میچینند، محبوس میشویم.
یعنی مثلا خود همین context نداشتن نقلقول مذبور میتواند منجر به سوءبرداشت فوق شود. درحالی که مثلاً شاید یاروی نویسنده منظورش این بوده که با آن دسته از دوستان و نزدیکانمان که علایق ما را درک نمیکنند (و قابل بلاک نیستند) هم بتوانیم زندگی مسالمتآمیزی داشته باشیم، نه که برینیم که هیکلشان که ما را درک نمیکنند یا هموفوباند و اصلاً خاک بر سر متحجرشان و قصعلیهذه. تازه اگر منظور نویسنده همینی که من برداشت کردم باشد، که احتمالا نیست!
الان که دارم بهش فکر میکنم شاید همین قضیه خودش به کتاب مذکور مزه داده باشد، ولی گمانم این در حالتی واقعاً مزه میدهد که یارو ادعای سادهگویی نکرده باشد.
بههرحال قطعاً نویسنده قصد خیر داشته و میخواسته ما را به پذیرش خودمان دعوت کند ولی درمورد من یکی که کور خوانده. چرا که همواره با خود در کلنجارم و نمیفهمم چی به چی است. خیلی چیزها را نمیدانم چه نظری درموردشان داشته باشم. خیلی چیزها از نظر اخلاقی غامضاند. خیلی وقتها نمیدانم در کدام سمت تاریخ باید ایستاد. بعد تازه آن نظری که پیدا میکنم هم یک تودهی درهمگوریده از چیزهایی است که این و آن بهطور غیرمستقیم و مستقیم به خوردم دادهاند. و اینجاست که اصلاً به نظرم بیشترتر شک میکنم.
الان به کل متن فوق شک کردم.
در قند هندوانه، یک داستان سورئال تشریف دارد از نویسندهای عجیب به نام ریچارد براتیگان که من تقریباً همهی کتابهایش را دانلود کردهام که بخوانم. ولی گویا این مورد بهترین اثرش بوده. در واقع گمانم در اینترنت تفاسیری از داستانش را یافتم. راستش من از داستانهای سورئال لذت میبرم، از معنادادن به آنها تا بهحال که لذت نبردهام. گویی اینطوری مزهاش میرود. مثلاً تصور کنید به یک نقاشی جالب نگاه میکنید و احساسات بهخصوصی در شما ایجاد میشود. وقتی میخواهید درمورد آن نقاشی صحبت کنید یا حتی از حسی که به شما میدهد، حاصل کار آن چیزی درنمیآید که در حقیقت هست، در نتیجه این حس را خواهد داد که احساس پیشینتان هم واقعی نبوده و مخلص کلام، پیپی میشود توی همهچیز.
(نگارندهی سطور فوق قصد داشت بدین وسیله عجز خودش از معنادهی به اینگونه داستانها را زبردستانه لاپوشانی کند ولی شما مرحمت نموده، به رویش نیاورید.)
لذا درمورد این داستان چیزی نمیگویم. در این حد بگویم که جهان منطقیای ندارد فلذا بسیار فرحبخش است. این را هم اضافه کنم که ترجیحاً سراغ ترجمههای فارسی نروید و همان انگلیسیاش را بخوانید که نثرش بیشتر مزه بدهد. نگرانی هم ندارد. جملاتش کوتاهاند و اصلا خود کتاب هم کوتاه است.
این را هم جهت یادداشت اضافه کنم که یک نکته که درمورد نگرش نویسنده نظرم به آن جلب شد این بود که یک جا از داستان که خاکسپاری داشتند و مردهشان توی تابوت بود، نویسنده از زبان راوی اول شخص درمورد حالت شستپای او نوشته بود، درحالی که معمولا حالت چهرهی مرحوم مورد توجه قرار میگیرد. این هم نکتهی جالبی بود که به آن توجه کردم.