The Blue Castle

Solitude... My coffin nail, to you I hail

تمشک

- اینجا رو! می‌تونم از این تمشک‌ها بچینم مامان‌بزرگ؟

پیرزن چینی به لب‌هایش داد که خودشان هم دست کمی از دامنی پرچین نداشتند. 
- تمشک بچینی و دست و صورت و لباس‌هات رو کثیف کنی؟ اینجور کارها در شأن خانواده‌ی ما نیست. بچه‌های دهاتی این کار رو انجام می‌دن. ما این‌ها رو می‌خریم یا می‌دیم بقیه برامون بچینن.
- ولی از بوته چیدنش خیلی بیشتر کیف می‌ده که! پس شما چجوری خوش‌ می‌گذرونید؟ 

پیرزن دوباره موج ناخوشایندی به دامن چین‌دار بالای لب‌هایش داد.
- هاه، خوش‌گذرونی؟ کارهای مهم‌تر و بهتر از این رو می‌شه انجام داد. افسوس که پدر و مادرت هیچوقت این رو یاد نگرفتن و عمرشون رو صرف کارهای الکی کردن. 
- مثلاً چی؟
- مثلاً به‌دنیاآوردن تو. 

قلب پسرک لحظه‌ای ایستاد.
قلب مادربزرگ هم همینطور.
چطور تونستی همچین حرفی رو به یه بچه بزنی؟!

موهای نوه‌اش را نوازش کرد. 
- فراموش‌اش کن کارل، می‌تونی بری چندتا از اون تمشک‌ها بچینی.
- واقعاً؟

مادربزرگ سر تکان داد. کارل دوید سمت بوته‌ها. موهای حنایی‌اش زیر نور آفتاب صبح می‌درخشید، اما لبخندش درخشش چند دقیقه‌ی پیش را نداشت.
زنجیر اژدهای نفرت توی قلب پیرزن شل‌تر شده بود، درست مثل پوست خودش. حالا دیگر گاهی مهارش را از دست می‌داد. دو دستش را روی سنجاق‌سینه‌اش گذاشت، انگار که بخواهد گنجشکی را از پرواز بازدارد. گاهی از خودش می‌ترسید.
محبت هم مانند رنگ‌موهایم دارد از قلبم نقش برمی‌بندد...
- وقتی زنجیر رو گسستم، وقتی آینه رو شکستم، کجا برم؟ کجا برم...؟

The Love Confession

نسیم بهاری بر فراز برج ریونکلاو می‌وزید و بوی علف در دماغ و پسرک ریونکلاوی فرو می‌کرد. دوربین چهره‌ی پسرک ریونکلاوی را عمداً توی کادر نمی‌انداخت، مبادا بزرگ‌تر که شد آن فیلم را ببیند و خجالت‌زده شود و دوباره خودش را بکشد. از کودکی ید طولایی در این قضیه داشت. اگر کیک‌های شکلاتی می‌دانستند که تابه‌حال چندبار به‌خاطر منع‌شدن از خوردنشان دست به خودکشی با بلعیدن اسباب‌بازی‌هایش شده، خودشان با پای خودشان می‌رفتند توی حلقومش. البته چه‌بسا از حجم انبوهشان خفه می‌شد و می‌مرد و برمی‌گشتیم به نقطه‌ی اول. 

علی‌ای‌حال، با فرارسیدن دوران بلوغ، پسرک آپدیت شده بود و دختران و حتی بعضاً پسران جای کیک‌های شکلاتی را گرفته بودند. یکی از آنها هم این دفعه جوزفین بود. دوربین روی صورتش زوم کرد تا چهره‌ی پسرک درحال اعتراف علاقه‌اش به او بود توی کادر نیفتد. بر لبه‌ی پنجره نشسته و به قاب آن تکیه داده بود و آفتاب ظهر چهره‌اش را در خود حل می‌نمود. حین شنیدن عرضیات پسرک، درحالی که موسیقی احساسی‌ای در پس‌زمینه پخش می‌شد، انگشت اشاره‌اش را تا فیهاخالدون در بینی‌اش فرو کرده، ماساژ می‌داد و با بی‌خیالی به پسرک خیره شده، مشغول اکتشافات علمی خود بود. 

- جوابت رو بهم بگو... می‌دونم که مسیر زندگیم رو روشن می‌کنی، آخه من بدون تو کجا برم؟

جوزفین تکانی به خود داد. انگشتش را از دماغش درآورد؛ اول به پسرک، و بعد به بیرون از پنجره، و پایین برج اشاره نمود.
- خلاص.

تکه مفی به نوک انگشتش چسبیده بود، بشکنی زد و رستگارش کرد؛ مانند پسرک.

حکایتی واقعی از مردی که در مقعد دنیا متولد شده بود

روزی مردی به گورستان رفت. بر سر گوری ایستاد و فاتحه‌ای خواند. قرآن‌خوانی نیز در مجاورت او بود. پرسید: «براش قرآن بخونم؟»

مرد دستی به ریشش کشید و گفت: «بخون.»

قرآن‌خوان هم برای مرده‌ی خدابیامرز قرآنی خواند. 

تمام که شد، گفت: «حالا اجرتش رو بده.»

«اجرت چی؟»

«خودت گفتی قرآن بخون!»

«بله، مگه کافرم که بگم نخونی؟»

قرآن‌خوان کفری شد: «لا اله الالله! یا اجرتم رو بده یا مرده‌ت رو لعنت می‌کنم!»

«اصلا درش بیار برین روش! مرده‌ی من که نیست!»

و قرآن‌خوان دید حریف یارو نمی‌شود. به‌هرحال او در مقعد دنیا متولد شده بود.

داستان به‌وجودآمدن کرونا - پارت 3

آزمایشگاه هکتور-ساعاتی بعد

در آزمایشگاه معجون‌سازی عجایب‌الغرایب خانه‌ی ریدل، این هکتور بود که تک و تنها، در تاریکی، زیر نورهای سبز و زرد و سفید آزمایشگاه مشغول هم زدن پاتیل کذایی‌اش بود.
- معجون می‌پزم، چه معجونی! معجونی که مواد اولیه‌اش از غذاهای بانو مروپ باشه خوردن داره! معجون می‌پزم، معجون! با معجون‌ام می‌گیرم جون!

جوزفین دیگر دل از هرگونه امید، معجزه و نجاتی بریده بود. همینطور بی‌حال و بی‌حرکت خودش را به جریان آب سپرده بود تا ببیند چه می‌شود. ملاقه‌ی هکتور را سفت چسبیده بود سرگیجه‌ امانش نمی‌داد که ببیند چه اتفاقی دارد می‌افتد.

- حالا بریم معجونمون رو تست کنیم! زمان تست تشه‌ی جدید هکتور رسیده!

هکتور پاتیل را دو دستی بلند نموده و با لگدی در آزمایشگاه را باز کرد.
- هرکی تشه‌ی جدید هکتور رو تست کنه بهش تشه رو جایزه می‌دم! صد اصن تو فکرش نباشین! فقط یه قُلُپ بخورین!

ربکا لاک‌وود خیلی بد شانس بود. چون باید بار همه‌ی بدشانسی‌های جوزفین را به دوش می‌کشید. 
وقتی داشت از آن طرف‌ها گذر می‌کرد، که ای کاش نمی‌کرد، یقه‌اش گرفته شد. 

- تشه‌ی هکتور گُله! هرکی نخورده خُله! رِب! تو خیلی وقته اومدی ساکن خونه‌ی ریدل شدی! ولی هنوز یه قاشقم از تشه‌های محشر هکتور نوش جون نکردی! زنگ بزنم صد و ده!؟

ربکا خیلی تلاش کرد که هکتور را قانع کند که آوازه‌ی معجون‌های شگفت‌انگیزش به گوشش رسیده و همین حد هم کفایت می‌کند، اما خب هکتور کر بود انگار. سوزنش گیر کرده بود روی حرف خودش.
- ربکا باید تشه‌ی جدید هکتور رو امتحان کنه! اگه امتحان کنه هیچوقت پشیمون نمی‌شه!
- مطمئنم که تا آخر عمرم پشیمون می‌شم.

ربکا خفاش مقاومی بود، ولی اون موقع به دلایلی همچون سیریش بودن هکتور و عجله داشتن برای زودتر خلاص شدن از دستش صد مقاومتش کم‌کم سست گشته، و در نهایت با ضربه‌ای کاری شکسته و معجون بهش خورونده شد.
آخرین سخنان ربکا بعد از خوردن معجون:
- می‌دونستم که تا آخرش تا آخر عمرم پشیمون می‌شم!

دید اشعه ایکس دوربین‌ها فعال شد. 
اندرون شکم ربکا تغییرات شیمیایی بسیار فعالی در حال رخ دادن بود و هر لحظه هم شدیدتر می‌شد.
دقایقی بعد در نهایت ربکا را به اتاق درمانی فکستنی، تازه‌ تأسیس و بی‌امکانات خونه‌ی ریدل منتقل کردند، هکتور را هم که گناهکار و مقصر این واقعه می‌دانستند گذاشتند بالای سرش تا پرپر شدن نمونه آزمایشگاهی زورکی‌اش را که به سختی داشت نفس می‌کشید به تماشا بنشیند. 

چند روز بعد-خانه‌ی گریمولد

- پروفسور؟
آلبوس دامبلدور که روی کاناپه‌ی فنر از جا در رفته‌ی خانه‌‌ی گریمولد نشسته و در آرامش روزنامه می‌خواند، سرش را بالا گرفت و با شخص سؤال‌کننده چشم در چشم شد.
- چیه باباجان؟
- ام.. می‌گم.. یه مدتی از رفتنش به مأموریت می‌گذره‌ها.. قرار نیس بریم دنبالش؟
- هوممم.. راست می‌گی باباجان. مدتیه رفته، هیچ خبری هم ازش نیست. گزارشی چیزی هم ازش ارسال نشده برام تا الان. فکر کنم وقتشه که بریم سراغ پلن بی.
- پلن بی پروفسور؟
- آره. گوش‌ات رو بیار جلوتر باباجان.

فرد سؤال‌کننده گوشش را جلوتر آورد.

- هیچ پلن بی‌ای تو کار نیست باباجان. شوخی کردم.


چند روز بعدتر، اخبار پیام امروز:
بهداشت جهانی وضعیت را قرمز اعلام نمود. بنا بر اطلاعات به دست آمده، بیماری‌ای، نوین، ناشناخته و نوآورانه و نونوار کلاً، تا چند ماه دیگر کل جهان را درگیر نموده بیم آن می‌رود که هستی و نیستی بشریت به اتمام برسد.
تحقیقات نشان داده منشأ و اولین خواستگاه این ویروس آزمایشگاهی در منطقه‌ی لیتل هنگلتون لندن، در آزمایشگاه زیرزمینی خانه‌ای از املاک خاندان ریدل‌ها بوده، چرا که اولین مبتلایان این بیماری نیز ساکنان همان خانه بوده‌اند. نام این ویروس کواید 19 است که بیش‌تر با همان نام کرونا شناخته می‌شود...
ادامه‌ی اخبار را نیز در صفحهات بعد ببینید...

داستان به‌وجودآمدن کرونا - پارت 2

بانو مروپ که به خانه رسیده بود، بار و بندیل و خریدهایش را برد توی آشپزخانه و مشغول شستن آن‌ها شد.
جوزفین هیچ شکی نداشت که بعد از مرحله‌ی شستن، مرحله‌ی خُردکردن کلم است. اما در این مورد حدسی نداشت که خردشدن، آن هم وقتی در قالب یک کلم به سر می‌برد چگونه باید باشد دقیقاً. 

مروپ گانت چاقو را برداشت. تیغه‌اش زیر نور چراغ برق می‌زد. جوزفین فقط محو برق تیغه‌اش شده بود. اصلاً هم وقت نکرد به غلط کردم بیفتد که چرا اصلاً همچین مسئولیت خطیری را پذیرفته و دارد سر جانش قمار می‌کند. 
با خودش می‌گفت خب شاید بعد به جوزفین‌های کوچک‌تری تبدیل شود... خب اگر نشد چی؟ 
خیلی نظری نداشت. فقط امیدوار بود شفادهنگان حاذق سنت مانگو بتوانند تکه‌هایش را به هم پیوند زده و جوزفین واحدی بسازند.

شاق! [افکت فرود چاقو!]

- اوخخ.

توی دلش گفت. اگر می‌خواست چیزی بگوید هم نمی‌توانست. فقط نمی‌دانست چرا انگشت‌های پایش را حس نمی‌کند...

شق!

مچ پایش هم سِر شد.
- تو این فکرم که اگه به قلب و شاهرگم برسه چی می‌شه...

شاق!

- تف بهت.

شق!

- تف به من.

شاق!

رسید به انگشت‌های دستش.

شق!

- حالا چه ریختی گزارش مأموریتو بنویسم!

شاق!

- آها! گرفتم..! با دهن هم می‌شه قلم‌پر رو گرفت!

البته این‌ها را می‌گفت که به خودش امید بدهد. وگرنه خیلی هم خوب می‌دانست که دو دستی گورش کنده و صرفاً کفن کردنش مانده است. 

آری، وی را در آب گرم ریختند، پختند، خور... نه، به این زودی که کار به این‌جاها نمی‌کشد! مروپ کلم مذبور را با پشت قاشق له نموده و کل آناتومی ساختاری‌اش را به هم ریخت. 
سپس گوشت از قبل خوابانده در آردش را از یخچال در آورد و مضاف بر ادیویه‌های لازم، هرچه بود و نبود را در قابلمه‌ی ریخت و خلاصه شروع کرد به پختن.. جوزفین کلمی شده بود دو آتیشه! 
شکی نداشت که اگر ضد طلسم را به او بزنند و طلسم تغییر شکلش را خنثی کنند چیزی جز توده‌ای درهم از خون و رگ و گوشت پخته شده نخواهد بود. 

- چه سوپ کلمی پختم من! بدم به گل پسرم کلسیمش زیاد شه!

و طبق سلیقه‌ی خود سوپ را با خلال‌های پوست خشک‌شده‌ی نارنگی و مقادیری توت‌فرنگی و پرتقال و خامه‌ی کیک تزئین نمود تا بلکه پسر بد غذا و بی‌اشتهایش که همیشه سرش به کارهای گنده گنده گرم بود ترغیب شود و آن‌ را بخورد.

غیژژژژژ

در اتاق لرد باز شد.

- بفرمایید نهار، گل سیاه عشقم!
- آه، مادر!

مروپ ظرف سوپ را روی میز گذاشت و جوزفین خودش را جمع و جور کرد. چندشش می‌شد که برود در دل و روده‌ی کسی، آن هم چه کسی!

- چی شده میوه‌ی عشق مامان؟ می‌خوای مامانتو از شندیدن صدای ملچ مولوچت وقتی داری شاهکار امروزش رو مزه می‌کنی محروم کنی؟

لرد نگاهی گذرا به تزئینات ناهمخون و ناهمگن شاهکار امروز مادرش کرد.
- اینطور نیست که نخوایم، ولی مادر، احیاناً نمی‌دونستید که خیلی زشت و ناشایسته که کسی رو موقع غذا خوردن تماشا کنید؟ و.. مادر! دیگه اون کلمه رو نگید لطفاً! ما بهش حساسیت داریم.
- چنین قانونی برای مادر و پسرا نوشته نشده! اونا فقط برای مردم عادی هستن! برای همینم من می‌تونم هر چقدر که بخوام پسرم رو هر موقعی نگاه کنم!
- هر موقعی..؟
- بله!
-

لرد مدتی در فکر رفته، و سپس به خودش آمد.
- به هر حال مادر! ما در هر صورت مضطرب می‌شیم اگه کسی ما رو هنگام غذا خوردن نگاه کنه! خصوصاً که.. خصوصاً که در حال خوردن شاهکار طباخی مادرمون باشیم!
- آها..! می‌دونم پسرم! خجالت می‌کشی چون خیلی خوشمزه‌است و نمی‌تونی همینجوری خیلی عادی و رسمی بخوریش، ها؟ می‌خوای انگشت‌هات رو هم باهاش تناول کنی، نه؟
- ... بله همون.
- غذاهای مامان خیلی خوشمزه‌است، نه؟
- بله بله.
- پس زیاد بخور تا بزرگ‌تر بشی!
- ما بزرگ بوده و بزرگ هستیم مادر. در ضمن، رشدمون هم دیگه متوقف شده. فعلاً تنها چیزی که رشد می‌کنه آوازه‌ی توانایی‌ها و قدرت ماست!
- و همچنین سایه‌ی امن و توانمندت که کل خونه رو زیر بال و پرش گرفته!
- بله، مادر. حالا لطف کنید و برید بیرون. ما مایلیم به تنهایی و در سکوت و آرامش نهارمون رو میل کنیم.

- کوفتت شه.

جوزفین بود.

- باشه عزیز مامان! من می‌رم شام رو آماده کنم! همینطور بزرگ و بزرگ‌تر شو! اونقدر بزرگ شو که سایه‌ات کل جهان رو به زیر سیطره‌ی خودش در بیاره!

رفت و در را هم پشت سرش بست.

لرد ماند و سوپ کلم حاوی ویتامین جوزفینش.
- یعنی مادرمون کار دیگه‌ای به جز هدر دادن مواد غذایی اینجا نداره؟ باید حتماً براش یه سرگرمی دیگه‌ای جور کنیم. شاید مسابقه‌ی آشپزی برگذار کنیم. اگه ببازه و به حقیقت تلخ کیفیت ترکیبی غذاهاش پی ببره شاید سر عقل بیاد و دست برداره از سرمون.

سپس کاسه‌ی سوپ را برداشت و خیلی آرام و بی سر و صدا در گلدان کنار دستی‌اش خالی کرد.
- دلمون به حال گلدونه می‌سوزه.

سپس قلم‌پر و دفتر و کتاب‌هایش را در آورد و مشغول رسیدگی به کارهایش شد.

جوزفین نفس راحتی کشید. الان جایش خوب بود و هیچ خطری هم تهدیدش نمی‌کرد. می‌توانست خیلی راحت و بی‌دغدغه به گفتمان‌ها و اتفاقات درون اتاق گوش سپارد و توجه کند.
به هر حال او شقه شقه شدن و بعد هم در آب جوش پخته شدن را نیز تجربه کرده بود. به قولی، آب از سرش گذشته بود. به نظر نمی‌آمد خطری جدی‌تر از این‌ها باشد که از سر نگذرانده باشد. 

غیژژژژژ

در اتاق لرد توسط دست‌هایی که ویبره می‌زدند باز شد.

- چی می‌خوای هِک؟
- اومدم خاک گلدون‌هاتون رو عوض کنم ارباب!
- خوب موقعی اومدی. غذای مادرمون هم هست. باید از دست اونم خلاص بشیم.
- خودم ترتیب همه‌چی‌اش رو می‌دم! نگران هیچی نباشین ارباب!
- حواست باشه باشه مادرمون متوجه نشه هک. اگه ذره‌ای بو ببره خودت و پاتیل‌هات رو با هم ناپدید می‌کنیم. آزمایشگاهت رو هم می‌کنیم آشپزخونه‌ی مادرمون. البته هرچی هم فکر کنی، آخرش می‌بینی که کاربرد اون آزمایشگاه خیلی هم تغییری نمی‌کنه. هر چیزی که ازش تولید بشه و بیاد بیرون یه راست باید ریخت تو سطل آشغال!
- بانو مروپ منن ارباب! این حرفو نزنین!
- بی‌خیال شو هک. سریع کارت رو انجام بده. داری حواسمون رو پرت می‌کنی.
- باشه ارباب! می‌رم با خاک گلدونتون معجون درست کنم!
- برو.. هک. درم پشت سرت ببند.

خب، کمی قبل‌تر گفتیم که گویا آب از سر جوزفین گذشته بود. ولی گویا آب حالا حالاها حتی قرار نیست از بیخ گوشش هم بگذرد!

داستان به‌وجودآمدن کرونا - پارت 1

- کلم دارم! کلم برگ! کلم قمری، کلم کفتر، کلم پیچ، کلم هیچ، کلم وحشی، کلم اهلی، کلم خونگی، کلم کله‌پوک، کلم باهوش، کلم خندون، کلم مقوی، همه‌جورش رو دارم! 

پیرمرد ریشو، ریش‌بافته‎ی درازش را جمع کرد تا زیر چرخ‌های چرخ دستی‌اش نرود. و بدین سان به راه خودش ادامه داد. 
صدای تلق و تلوق چرخ گاری‌اش روی سنگ‌فرش‌های کوچه‌ی دیاگون یک جورهایی باعث می‌شد رهگذرها سر بلند کنند و خیره شوند به این پیرمرد ریش و پشم‌بافته که کلاه حصیری بزرگ روی سرش چهره‌اش را پوشانده بود. و خب، این، یک جورهایی باعث می‌شد مرموز جلوه کند.

ولی خب در واقع مرموز نبود. دستفروشی بود مثل بقیه‌ی دست‌فروش‌ها. گیرم حالا جنس‌هایش کمی فرق می‌کرد. یک کمی... همچین. 
بعضی وقت‌ها هم سرش را بلند می‌کرد و هی خیره می‌شد به این طرف و آن طرف. معلوم نبود راه گم کرده یا منتظر شخص دیگری است. 

باری، ما اینجا پیرمرد را رها کرده و می‌رویم کمی آن‌سوتر کوچه‌ی دیاگون. آن‌سو که شخصی از خانه‌ی ریدل می‌آمد. با بار و بندیل، همراه زنبیل.

بانو مروپ گانت از سمت خانه‌ی ریدل خوش‌خوشان می‌آمد. خیلی هم عادی. مثل هر صبح دیگری که از خانه‌ی ریدل می‌زد بیرون تا برای شام و نهار گل‌پسرش به قول خودش چیز میز، و یا به عبارتی دیگر، همان مواد اولیه طبخ غذا را تهیه کند. 

شاید بگویید خب چرا هر روز می‌رفت... خب جوابش ساده است. مادری است دلسوز و کوشا، تازه‌ترین‌ها و بهترین‌ها را براس پسرش می‌خواهد. آن هم هر روز، هر ساعت و هر موقع. 

همینطوری داشت می‌رفت برای خودش و همینطوری توی کوچه‌ی دیاگون قدم می‌زد و همینطور هم داشت بازار را زیر نظر می‌گذراند تا بلأخره به ذهنش برسد تا برای غذای امروز چه درست کند.
به هر حال می‌دانست.. چند روزی بود که احساس می‌کرد پسرش ضعیف شده، رنگ به رو ندارد، در واقع می‌خواست چیزی درست کند تا حال و انرژی بیاورد به چهارستون هیکل پسرش. هزار جور ایده هم در سرش بود و نمی‌دانست کدام را انتخاب کند. در نتیجه تصمیم گرفته بود اولین چیزی که نظرش را جلب کرد، همان می‌شود غذای آن شبشان.

تقدیر، سرنوشت، حکمت، مشیت الهی، حالا هر چیز که می‌خواهید بگذارید اسمش را. باری، تلق و تلوق چرخ لق و لوق گاری پیرمرد همانا، و جلب شدن نظر بانو مروپ نیز همان. 

- آهای عمو گاریچی! 
- با منید؟ گاریچی فحش نیست مگه؟

بانو مروپ به سؤال پیرمرد توجهی نکرد. همین که گاری ایستاد بدو بدو رفت محتویاتش را برانداز کند تا در آخر تصمیم بگیرد که بخرد یا نه. 
- کیلو چنده اینا؟

پیرمرد نیشخند محوی زد. خیلی محو. انقدر که خود راوی هم به سختی متوجهش شد اصلاً. 
انگشت‌های کشیده‌اش را بالا آورد و و عینک نیم‌بیضی‌اش را که روی دماغ شکسته‌اش پایین آمده بود، قدری به سمت بالا هل داد.
- یه گالیون و هشتصد سیکل، خواهر.

خیلی با خودش کلنجار رفته بود، ولی باز هم نتوانسته بود کلمه‌ی «آبجی» را بگوید. با این که خودش را هم به هیبت دستفروش‌ها در آورده بود، همچنان هم مؤدب و مبادی آداب بود. 

- هوممم.. قد سه گالیون بهم بده!
- چشم. 

خیلی نامحسوس، دستش رفت دنبال کلمی خاص، کلمی که به طور اختصاصی آن گوشه‌ی گاری گذاشته بود تا یک وقت قاطی بقیه‌ی کلم‌ها نشود. 

پیرمرد که حالا دیگر واقعاً مرموز بود کیسه‌ی کلم‌ها را داد دست بانو مروپ، گالیون‌ها را به جیب زد، کلاهش را پایین کشید و با نگاهی که به زمین دوخته شده، به همراه همان نیشخند محو که حاکی از آن بود که دارد برای خودش رؤیاهای خوشی می‌بیند، همراه با جمله‌ی «روز خوشی داشته باشید، خانم.» چرخ‌دستی‌اش را حرکت داد و خیلی زود لای پیچ و خم‌ها و جمعیت کوچه‌ی دیاگون گم شد.

بانو مروپ ماند و زنبیلش. 

خلاصه‎ی امر، باقی خریدهایش را که کرد به همراه زنبیلش که حالا دیگر سنگین شده بود راه افتاد سمت خانه‌ی ریدل.
خیلی هم عادی. اصلاً هم شک نکرده بود که قرار است اتفاق خاصی بیفتد، یا مثلاً چیز خاصی را خریده باشد، یا هر چیز دیگری مثل این. 

فلش‌بک-دیروز-خونه‌ی گریمولد

همگی دور میز غذاخوری جمع شده بودند. مالی ویزلی همینطور که داشت یکی از آهنگ‌های خواننده‌ی مورد علاقه‌اش، سلستینا واربک را به یاد دوران جوانی‌اش زمزمه می‌کرد، برای اعضای دور میز نیز غذا می‌کشید و کاسه‌هایشان را پر از سوپ می‌کرد.

خیلی ناگهانی و خیلی یکهویی‌طور، دستی از گوشه‌ی میز بلند شد. و به دنبالش، صدای صاحب آن.
- پروف من یه ایده دارم! 

خیلی ضایع بود که حالا حتماً باید همان موقع بگوید. گویا اگر همان موقع نمی‌گفت و قدری دندان روی جگر می‌گذاشت از ذهنش می‌پرید.

- چی باباجان؟

جوزفین نیشخندی زد عیان و آشکار. 
مشتش به هوا بلند شد.
- بریم جاسوسی!
- جاسوسی کی باباجان؟ اگه منظورت سیریوسه، ما قبلاً هم در موردش حرف زدیم بایاجان. من قد هیکل هاگرید به سیریوس اعتماد دارم. خیالت راحت باشه.

- نه، خب.. منظورم اون نبود که.
- پس چی باباجان؟ کوین رو می‌گی؟ هنوزم می‌گی این هجم از بی‌حواسی بی‌حافظگی واسه یه عادم غیر ممکنه، هان؟ ولی نگران نباش. تو دنیا، خصوصاً تو دنیا جادویی از این جور چیزا زیاد اتفاق میفته. همه‌ی آزمایش‌های موفق که بی‌تلفات نیستن. بها دارن. یه موقع‌هایی بهای اون آزمایش به ضرر خود شخص آزمایش‌کننده تموم می‌شه. خیلی از اون‌ها جبران ناپذیرن.
- پروف رو منبر نرو واس من. دارم می‌گم بریم جاسوسی خونه‌ی ریدل.

- آهان! خونه‌ی تام اینا.. خب حالا ایده‌ای هم مگه داری براش باباجان؟

- عاها!.. یه طورایی. بشه تغییر شکل داد مثلاً. آدم نه ها. اون ریختی حتماً یه جاش سوتی می‌‌شه و بندو آب می‌دیم، حالا بیا جمعش کن. ضایع می‌شیم می‌ره. باس یه چی باشیم که توجه کسی رو جلب نکنه مثلاً.. چشم و گوش باشیم فقط، دهن مهن نمی‌خواد. یه جوری که با محیط استتار شه.. یه همچین چیزی.
- آهان! خب من یه چیزایی بلدم...
- ناموساً؟! چی مثلاً؟
- یه طلسم پیدا کرده بودم قبلاً.. در مورد این بود که انسان رو به اشیاء تبدیل کنیم. هممم.. نمی‌دونم چطوری باشه.. مث مدت زمان و شرایط و این‌ها. ولی فکر کنم ارزش امتحان کردن داشته باشه. منبعش به نظر موثق میومد.
- خو پَه چرا زودتر رو نکرده بودین پروف!؟ بریم تو کارش خو!
- خب.. یه فرمولی داره. می‌خوای داوطلب شی مگه حالا؟
- پَ نَ پَ.
- آو.. جداً؟ خیلی تضمینی نیست که اونجا چه بلاهایی سرت بیادها...
- غم به دلت راه نده پروف. پیرتر از اینی که هستی می‌شی! هوش ریونی من رو دَس نئاره. سه سوته می‌رم یه سر و گوشی آب می‌دم و بر می‌گردم.
- آه.. خب.. اگه اینطوره.. اصلاً به چی می‌خوای تبدیل بشی باباجان؟

جوزفین هیچ ایده‌ای نداشت. اولین چیزی که به ذهنش خطور کرد، اولین چیزی بود که در ظرف سوپش دیده بود.
- کلم!

پایان فلش‌بک

نسخه‌ی سینمایی توهمستان

دوربین روی دماغ جوزفین زوم می‌کنه و منافذ درشتش به دوربین چشمک می‌زنن. یه چیزی توی دل دوربین می‌لرزه و ضعف خوشایندی حس می‌کنه که فیلم‌بردار می‌زنه پس کله‌ش تا کارش رو درست انجام بده چون هوا گرم بود و گرما مرگ بود و مرگا گیاهی بود که پسر شجاع سعی داشت برای درمان پدرش پیدا کنه. 

رگ‌های خونی توی دوربین ریشه دووندن و لنزش جوونه زد و غنچه کرد و غنچه شکفت و شازده کوچولویی نبود که نازش رو بخره و براش تجیر بکشه. پس یه ببعی راست شکمش رو گرفت و اومد و یه لقمه‌ی چپش کرد. بعد خانوم گرگه اومد سراغ ببعی تا اغفالش کنه، ولی ببعی خانوم گرگه رو هم خورد. چون در واقع گرگی در لباس گوسفند بود و کسی خبر نداشت به جز دماغ جوزفین. 

دماغ جوزفین اون روز امتحان ریاضیش رو خراب کرده بود و حسابی گریه‌ش گرفته بود و فرت فرت آب می‌ریخت و آب‌ها کش اومدن و کش اومدن و چشم درآوردن و گوش درآوردن و دست و پا و مثانه و لوزه و آپاندیس و پرده‌ی سماخ و سماق و خیلی چیزهای دیگه و نهایتاً به شکل جوزفینِ 2 در اومدن.

اینجا بود که سیبل در نقش معلم خوبه که هوای بچه‌ها رو داشت، طلسم دفع بیماری و بازگشت معشوق زد و آب‌‌دماغ برگشت زد و جوزفین رو خورد و جوزفین اصلی از آب‌دماغ جوزفینِ آب‌دماغی به شکل مینیاتوری آویزون شد. 

سپس دوربین روش زوم کرد و جوزفین مینیاتوری کاغذ درازی از جیبش درآورد و با صدایی به شدت نازک شروع کرد به خوندن:
خواهد آمد روزی
که جسدها اورانگوتان شوند
و جوجه کلاغ‌ها از سیب‌ها سربرآورند
و تولدی بمیرد
آنگاه نگاه‌ها می‌خوابند و خورشید خون ماه را می‌مکد

[در اینجا آب دماغی که جوزفین مینیاتوری ازش آویزون بود دچار لرزش شد]

و جوزفین به یاوه‌گویی ادامه داد: 
-چونان که مثلث‌ها دچار تردید شدند... و تابلوی ورود ممنوعی از شاخه‌های حیرت شکوفه زد.

و شیشه‌ی دوربین شکست و جهان تماشاگران خط‌خطی شد. 

در صحنه‌ی بعدی ماهی‌های قرمز تپلی با کله‌های جوزفین‌شکل توی حوض در خود می‌لویدن و ریموس پاهای خودش رو توی آب تکون می‌داد و به حماقت‌های جوانی خود می‌اندیشید.
انقدر اندیشید که حوصله‌ش از اندیشیدن سر رفت و یکی از ماهی قرمزهای کله‌جوزفینی رو برداشت انداخت تو دهنش و شروع کرد به جویدن و بعد مثل آدامس بادش کرد و ترکوند و صورتش جوزفینی شد. 
جوزفین رو از صورتش کند و انداخت زمین و بلند شد رفت. 
سپس اسد آمد. 
اسد با اسب آمد.
اسد بادام آورد. 
جوزفین چسبید به کف پای اسب اسد. 
اسد با اسب جوزفین‌مال‌شده راهی یمن شد که به مادر کورش سر بزنه.

جوزفین پای اسب رو قلقلک داشت و اسبه فکر کرد جوزفین فوت‌فتیش داره و داره آزارگری می‌کنه و رم کرد و سوارش رو انداخت پایین دره تا مردم ازش فیلم بگیرن و وایرال کنن و از این کارای بد بد یاد بگیرن تا مثل جوزفین وایرال بشن.

البته فیلم‌بردار در اون لحظه دوربین رو پرت کرده بود آن‌سوی پرچین تا همچین صحنه‌هایی توی فیلمشون نباشه و کمیته ارشاد جادوگران گیر نده.
در نتیجه در اون اثنا تماشاگران شاهد سمنو پزی مورچه‌خاتون برای نوه‌هاش بودن تا سمنوها رو به همراه یه عروس جدید ببرن برای ماهی اوزون برون تا دهکده‌شون نفرین نشه.

سپس فیلم‌بردار دوباره دوربین شکسته رو برداشت و برگردوند به صحنه‌ی اصلی که توی اون اسد شده بود جسد و آب دماغ جوزفین مثل مار آناکوندا از لونه‌ی دماغیش اومده بود بیرون و سعی داشت جسد اسد رو ببلعه.

در این لحظه صحنه عوض شد و دوربین داشت تماشاگران که شکل ماهی اوزون برون بودن و روی صندلی‌های زرشکی سینما نشسته بودن و تو تاریکی با چشم‌های باباقوریشون به پرده نمایش زل زده بودن که این فیلم مزخرف بی‌معنی داشت ازش پخش می‌شد. 
و تماشاچی‌های حقیقی حتی بیشتر زل زده بودن به پرده تا ببینن حداقل در پایان این همه دری وری چه اتفاقی میفته.

اما اتفاق خاصی نیفتاد. صرفاً آناناس‌الدونه واردات قند از روسیه رو ممنوع کرد و اسدها رو شلاق زد و مردم هم در اعتراض به این حرکت سینماها رو آتیش زدن.

هذیان‌های براده‌های یک شاعر

در آغاز، شلغم بود.
و شلغم، خیار بود.
و لبخند، آرمیچر.

قطرات آب از آسمون افتادن پایین و مثل تخم مرغ شکستن. و به عنوان زرده، کشتی‌های مینیاتوری ازشون اومدن بیرون و رفتن توی خاک و از خاک، تسلکوپ جوونه زد و قد کشید تا اینکه به سن بلوغ رسید و دوران سرکشی‌ش شروع شد، پس لیزر زد به سیاره‌ی بالیجورا و ساکنینش رو به جنگ طلبید. بالیجورایی‌ها اما مردمانی بودن که چشمشون به عقلشون بود. در نتیجه طی لشکرکشی به سوی زمین، به علت خطاهای دیداری‌ای که موجب ایجاد خطاهای محاسباتی شد، توی دهن یه کرم‌چاله فرو رفتن. کرم‌چاله همه‌شون رو بلعید، شیهه کشید و سپس تبدیل به پروانه‌ای غول پیکر شد.

پروانه در بدو تولد احساس پیری می‌کرد. بعد از بیدار شدن، با قیافه‌ی اخمو و خسته تفی انداخت توی فضا. تف پرید تو ناکجا.
پروانه احساس می‌کرد گشنشه ولی دیدن تف خودش اشتهاش رو کور کرد. از خودش پرسید یعنی تفش هم با دیدن اون اشتهاش کور شده؟ شاید باید همدیگه رو می‌خوردن. ولی اینم به نظر درست نمی‌اومد. پس پروانه بال زد و رفت روی یه سیاره نشست. در انتظار اینکه جفتش رو پیدا کنه و یا اینکه کسی بیاد و اون رو بخوره. قورباغه‌ی فضایی که morning person نبود، همینطور داشت واسه خودش شنا می‌رفت و چرت می‌زد. توی حالتی بین خواب و بیداری بود. اما خواب یهو دست انداخت دور گلوش و خفه‌ش کرد. و بیداری هم چون خواب بدی دیده بود، فرار کرد به سمت اتاق والدینش. اما اونها رو پیدا نکرد. چون وجود نداشتن. بیداری همیشه یتیم بود. فقط می تونست دوست پیدا کنه برای خودش. تنها دشمن بیداری، خواب بود. شاید حتی بیشتر رقیبش بود. باعث میشد بیشتر به خودش بیاد و تلاش کنه برای بهترشدن.

و بیداری دلش پرتقال خواست. و پروانه پارکینسون گرفته بود. هردو آه کشیدن و آه‌هاشون تار عنکبوتی شد گسترده در فضا.
تمام تخم‌مرغ های دنیا نالیدن.
و اینجا بود که استکان نیش زد نعلبکی رو.

و ناگهان ندایی آسمانی طنین انداخت که:
شاید قلب ها مرگ را نمی‌فهمند.
پرستو شاخه را نمی‌شکند.
آبگوشت، سگ را چخ نمی‌کند.
مگر ما همه کوفته قلقلی‌های توی سوپ کسی دیگر نیستیم؟
میشیا، آریستوفینا را به تو می‌سپارم.
اگر برویم به سوی پیشتیل‌آباد، بورجیت‌ها چگونه از خواب برمی‌خیزند؟
ملوسکم کجایی؟ اینجا هپاتیت‌ها برفک می‌زنند. پتویی روی توت‌فرنگی بیانداز.
پرچمت را دلمه کردند. پروازم می‌آید. پاستیل‌ها را به فلز جوش ندهید!
بوش‌وگ رئیس جمهور دلفین‌هاست. شاید از آسمان سر نوشابه ببارد امروز؛ مگر نه، پفیوز؟

اما کسی حرف ندای آسمانی رو تایید نکرد و ندا با نویز وحشی‌ای قطع شد. 

تلسکوپ که حالا برای خودش جوانی جویای نام شده بود، ریشه از خاک کند و رفت تا دنیا رو بگرده و خود واقعیش رو پیدا کنه. 
به صحرای لم‌یزرعی رسید ولی نه گرمش شد و نه تشنه‌ش، چون که خب تلسکوپ بود به‌هرحال. ولی راهش رو گم کرد، چون چشم‌هاش دوربین بودن و نزدیک‌بینیش ضعیف بود. اینجا بود که هوهوخان، باد مهربان، اومد بردش به کاخ سعد آباد و اونجا جری لوئیس روش آب مقدس ریخت و آرزو کرد که برای گوش‌خیزک‌ها دوست خوبی باشه. 
تلسکوپ هم بادی به غبغب انداخت و از پنجره پرید توی یه تابلوی اخطار.
«از اینکه این پروژه باعث پوزش شده است، ترافیک می طلبیم.»
و تابلو بلعیدش و تلسکوپ رفت توی خطوط عبوری پوزش. 
در نهایت پاهاش رشد کردن و به شکل دم پری دریایی دراومدن و تونست ترافیک ایجاد کنه و از بین پوزش‌ها که خیلی هم دیرشون شده بود حرکت کنه و بیاد بیرون.

به کلبه‌ای در بیرون از شهر رسید که خانم فنجون و آقای قوری توش زندگی می‌کردن. خانم فنجون روی صندلی‌ای کنار یه درخت غان نشسته بود و بلبل‌ها عرعر می‌کردن. همینطور که قند می‌بافت، به قارچ کوچولو گوش می‌داد که می‌گفت:
-گاهی دلم می‌خواهد بروم به آن دوردورها. انقدر دور که رودها تبدیل به کابینت‌سازی شوند و از مشعل‌ها گوزن بپاشد.

تلسکوپ اولین‌بارش بود که با چنین عواطفی آشنا می‌شد. کوه‌ها در دلش آب می‌شدن و دریاچه‌ها می‌سوختن.

اما خانم فنجون در جواب قارچ کوچولو گفت:
-طبیعیه.

و قارچ کوچولو برعکس فکر می‌کرد.
تلسکوپ هم فکری نمی کرد اصلا و داشت مزه‌ی باکتری‌های قارچ پا رو متصور می‌شد.

پس یه روباه اومد و خوردش چراکه طبیعت نمی پسنده وقتی مردم به نشانه ها نمی اندیشن.

تلسکوپ از توی چشم روباه دراومد، شیشه‌ش ترکید و یه بادکنک هلیومی که توش دست‌نوشته‌های ووینویچ رو چپونده بودن از درونش اومد بیرون و باد شد و به بالا پرواز کرد؛ اما وزن خودش و روباه بهش اجازه نمی‌داد که دقیقا پرواز کنه، پس بادکنک هلیومی روی هوا شناور موند تا اینکه مرغ مموری‌کارت‌خواری اومد و تف کرد روی بادکنک و بادکنک هم عصبانی شد و ترکید.
تکه های بادکنک همه‌شون فرستاده شدن به کوهی که جاروبرقی‌ها توش زوزه می‌کشیدن.

سپس سیب‌زمینی‌ها به ازبک‌ها حمله کردن و در نتیجه‌ی اون، پادشاه سوئد به جنون دچار شد و سپس انفجار هیروشیما چشم سقراط رو خشک کرد.

کوکو سبزی‌ها کنار ساحل دراز کشیده بودن و حافظ می‌خوندن. یکی از کوکوها اما با قلاب ماهیگیریش روی صخره‌ی کوچیکی جا خوش کرده بود و منتظر بود که موزی از زیر آب به قلاب نوک بزنه. در حین انتظارش به ماتحت میکروفونی زل زده بود که داشت حموم آفتاب می‌گرفت روی شن‌ها و سیمش رو توی لیوان کوچیکی از روغن کبد ماهی فرو برده بود و هر از گاهی یه هورت ریز ازش می‌کشید.

اون طرف‌تر اما دخترکی یه گوشه کز کرده بود و زانوی غم بغل گرفته بود و سعی می‌کرد گریه کنه تا غم از دلش بره مرخصی. ولی اشکش هی نمی‌اومد. حتی شیرینی مامان‌بزرگ‌پز هم براش گذاشت و بازم اشک رغبت نکرد بیاد. خود اشک هم حتی حال و حوصله و رمق و انگیزه‌ای براش نمونده بود و با شیرینی گول نمی‌خورد و می‌خواست اون روز بمونه خونه و استراحت کنه. لذا پیاز تیر آخری بود که دخترک انداخت و اشک رو مجبور به نزول اجلال کرد.

ولی پیاز مال دیوها بود. و به همین علت هم بود که کشاورزها باهاشون سر ستیز داشتن. چون دیوها پیازها رو می‌دوزدیدن و باهاشون دوزبازی می‌کردن. برای همین هم یه باز که یه گله دیو اومدن پیاز بدزدن، عجوزه‌ای گاز اسهال‌آور پخش کرد و همه‌ی املاح بدنی دیوها رفت توی جوب و از هوش رفتن. بیدار که شدن توی قفش بودن و کره‌خر گنده‌ای براشون خر در چمن می‌خوند و قرار نبود به قصری برن که کوتوله‌ی کله‌فلفلی‌لی اونجا از دیوها بیگاری می‌کشید. چون در اون زمان هنوز شرک 4 تولید نشده بود. 
پس دیوها به نزد الف‌ها رفتن و باهاشون روابط امر خیر ایجاد کردن و نسل دِلف اومد بازار و خیلی هم پرفروش شد و تمام گیمرهای دنیا برای خریدشون صف کیلومتری‌ای تشکیل دادن که تهش به کلبه‌ی عمو تام می‌رسید.

اما روزی از روزگاری کودکی در شهر بازی متوجه نشد که توی پشمک صورتی‌ای که خریده تخم‌های عجیب‌غریبی وجود داره و پشمک رو گاز زد و چون تلخ بود تفش کرد و در کمال تعجب متوجه شد که یه زامبی داره از تو دهنش میاد بیرون و کم‌کم زامبیه دوست پیدا کرد و باهم فرقه تشکیل دادن و شهر رو فتح کردن. 

لاکن پس از مدتی زامبی‌ها دچار بیماری‌ای شدن که سرایت داشت و از ماتحت‌شون موز بیرون می‌اومد و کنده هم نمی‌شد و کسی هم لب به اون موزها نمی‌زد. چون معلوم نبود در اون صورت چه اتفاقی می‌افته که. و البته کسی هم اهمیت نمی‌داد که زامبی‌ها ماتحت‌شون موز داره، چون مردم اونجا به موز حساسیت داشتن. اما موزها مایل بودن از حق تحصیل برخوردار بشن، چرا که آرمان‌گرا بودن و اگه نبودن روی درخت نمی‌روییدن و مثل پیازها خاکی بودن.
پس موزها سعی کردن به سر زامبی‌ها تبدیل بشن و به باقی ممالک بقبولونن که سر و ته زامبی‌ها برعکسه و اونا در اصل موزبی‌هایی هستن که سرشون از ته‌شون دراومده و سرشون موزیه و از کودکی هی همینطور دربه‌در دنبال شیرن تا شیرموز شَما هم راهش رو به مدارس پیدا کنه بالاخره.

نجس

فکر کنم دست چپم، مثل من یه آدمه!
کارای بد می‌کنه، ادبش خیلی کمه!

روی دیوار زندان با میخی این جملات را حکاکی کرد و قهقهه‌ای دیوانه‌وار سر داد. گیر انداختن و خفه‌کردن ارتعاشات خنده‌اش از عهده‌ی چنگال‌های شب نیز خارج بود. 

بوی تعفن روحش آنجا را برداشته بود. درون مردابی از جنس تاریکی خودش دست و پا می‌زد. مایع چسبناکی پلک‌هایش را پوشاند.

نفسی عمیق کشید؛ از بازدمش حباب برآمد. سرش را به عقب هل داد.

باز خورشید موی قیرگون آسمان شب را تراشیده بود.

ریه‌هایش دوباره هوا را می‌بلعیدند.

باز عروسک خیمه‌شب‌بازی نیمه‌ی دیگرش شده بود.

باید انگشتان عروسک‌گردان را قطع می‌کرد.

دانشمند دیوانه

روزی روزگاری دانشمند شروری وجود داشت که واقعاً شرور نبود. اتفاقاً خیلی هم مظلوم بود. نیمه‌خرچنگ‌های مجنون این وصله رو بهش چسبونده بودن. 

این دانشمند قصه‌ی ما یه روز دلش برای دلمه‌های خونگی مامانش تنگ شده بود، پس تصمیم گرفت آشپزخونه‌ش رو تبدیل به مقر آزمایشات زیرزمینی‌ش کنه و با آزمون و خطاهای جورواجور بالاخره به کشف دستور پخت دلمه‌هایی که مامانش می‌پخت نائل بشه. طفلکی کلی بی‌خوابی می‌کشید. مشت کم‌خوابی زیر چشماش بادمجون کاشته بود. کم‌کم یادش رفت اصلاً داشته روی چی آزمایش می‌کرده. حتی یادش رفت به آزمایشگاهی که توش شاغل بود بره. سیم تلفن خونه رو چیده بود و گوشی‌ش رو هم انداخته بود تو چاه توالت و با بدرقه‌ی سیفون راهیش کرده بود؛ چون باور داشت امواجش روی نتیجه‌ی آزمایشاتش نتیجه‌ی منفی می‌ذاره. از اونجایی که مقداری پارانویا داشت آدرس خونه‌ش رو هیچوقت به کسی نداده بود. پس هیچکدوم از همکارها و آشناهاش نیومدن بهش سر بزنن و ببینن توی چه منجلابی گیر افتاده.

یه روز با صدای عجیبی از خواب بیدار شد:
- بیسکوییت پتی بور می‌خوایم!

یه چیزی محکم دماغش رو گرفت و دادش رفت هوا.

- کاکائویی باشه!

چشم‌هاش رو باز کرد و چندبار پلک زد. 

بترس از نیمه‌خرچنگ
که گیتی آرَد به چنگ

دینگ‌دینگ دینگ
جینگ‌جینگ جینگ

دینگ، جینگ، چیخ!


تا به خودش بیاد نیمه‌خرچنگ‌‌ها دورش رو گرفته بودن و سرودخوانی می‌کردن. انگار توی آکواریوم عظیمی گیر افتاده بود که به جای آب توش هوا بود و نیمه خرچنگ‌ها توش شناور بودن.

دوباره! 

دینگ‌دینگ دینگ
جینگ‌جینگ جینگ

دینگ، جینگ، چیخ!

- باقلوایا! مماغ زندانی را کندید.

سلطان نیمه‌خرچنگ نگاهی گذرا به مباشرش انداخت و تابی به سیبیلش داد.
- ایش!

سپس چشم‌های خیارکی‌اش رو عقب و جلو نموده، متوجه دانشمند ساخت.
- تو خالق مایی، باید خواسته هامون رو برآورده کنی.
- برده‌داری دیگه ور افتاده!
- ما اشرف مخلوقات هستیم. فقط حکم‌رانی می‌کنیم. قانون حکم می‌کنه که مخلوقت رو گردن بگیری. وگرنه حق داریم گردنت رو بزنیم. از مماغ.
- این مخلوقه که باید خواسته‌های خالق رو برآورده کنه... تحریف‌کارا! من خلقتون کردم. خودم به چند و چونتون آگاهم. خودم می‌دونم صلاحتون چیه و به چه کاری میاید، از کجا میاید و به کجا می‌رید!

سلطان نیمه‌خرچنگ قهقهه‌ زد.
- شک داریم که خودت هم بدونی.
-

دانشمند به راستی نمی‌دونست چطور به این نقطه رسیده بود، ولی رسیده بود و حالا جورش رو هم باید می‌کشید.

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس