The Blue Castle

Solitude... My coffin nail, to you I hail

Raven Cycle

گمانم چهارتا کتاب داشت. من سومی‌اش را از همه بیشتر دوست داشتم البته. چندسال پیش خوانده بودم و مفتون شخصیت‌پردازی‌اش شده بودم، چنان که احساس می‌کردم نویسنده واقعا با آن کاراکترها نشست و برخواست داسته و اصلا درحال تماشای آنها داستانشان را به رشته‌ی تحریر درآورده است. واقعاً دلم می‌خواهد یک کتاب فانتزی دیگر با چنان شخصیت‌پردازی زنده‌ای بخوانم... آخ. حقیقتاً خوشمزه بود. چنین شخصیت‌پردازی‌ای به‌ندرت در کتاب‌های نوجوان دیده می‌شود. سطح خفنش را در کتاب‌های تولستوی می‌بینیم. آخ آخ آخ. حقیقتاً که اینگونه داستان‌ها چه خوشمزه‌اند. ایده‌های جالبی هم در داستان بود. مثلا تصور کنید بخوابید و چیزی که در خوابتان در دستتان می‌گیرید وقتی بیدار می‌شوید همچنان در دستتان باشد. 

شخصیت اصلی داستان هم نامش Blue است (که مانند من ماست‌ میوه‎ای خوار است) و در خانه‌ای زندگی می‌کند که علاوه‌ بر مادرش، زنان psychic دیگر نیز آنجا سکنی دارند و محل کارشان هم همانجاست و حقیقتا که جای باحالی برای بزرگ‌شدن است. یک خانمی هم آنجا بود به نام پرسفون. صدای نازکی داشت و کارهای عجیبی می‌کرد و کیک هم می‌پخت. شاید نزدیک‌ترین شخصیت کتاب به من همان باشد ولی باز هم به خفانت و کاربلدی او نیستم. 

کل داستان هم معروف است به داشتن سناریوی غامض. ولی در پایان به‌راستی همه‌چیز حل می‌شود. 

برای آنان که از این موضوع خوشحال می‌شوند هم عرض کنم که کاپل گی هم تویش دارد. 

ولی حقیقتاً به نویسنده علاقه‌مند شدم چرا که در یک مزرعه زندگی می‌کند (زندگی رویایی) و کاراکترهای داستان‌هایش را نقاشی می‌کند و آهنگ می‌سازد. یادم است برای تولد 15 سالگی‌ام به کتابفروشی رفته و شماری کتاب آموزش طراحی پرتره خریدم. حقیقتا اولین کارهایم همچین بدک نبود. ولی از وقتی با انیمه آشنا شدم نقاشی‌ام افت کرد. البته چندسال بعدش نوشتنم هم افت کرد. نوشته‌های چندسال پیشم را که می‌خوانم حظ می‌کنم. نقاشی‌های قدیمم که می‌بینم هم چنین حسی به من دست می‌دهد. آیا دارم زهواردررفته می‌شوم؟ داستان چیست؟ یکی به من بگوید!

یک نکته دیگر که با نویسنده درمورد آن موافقم این است که کلاس‌های نویسندگی چرت هستند و از آدم نویسنده آنچنانی نمی‌سازند. 

لذا شما را به شنیدن یکی از آهنگ‌هایش که نزدم محبوب است دعوت می‌کنم. یادم است که در خانه‌ی قبلی حین گوش‌دادن به آن ابرهای صورتی آسمان غروبین را به تماشا می‌ایستادم و متصور می‌شدم که آن‌سوی کوه‌ها و ابرها و فراتر از ماورا چه چیزی می‌تواند در جریان باشد.

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس