شکم گرسنه دین و ایمان سرش نمیشود
نارضایتی مردم ایران از یک حکومت دینی دلایل مختلفی دارد که من حوصلهی بررسیاش را ندارم. صرفاً این زاویه دید هم در ماشین که بودم به نظرم رسید و مایل به یادداشت شدم. از والد چنین شنیدم که زمانی که مردم در زمان حکومت پیشین در صدد انقلابکردن برآمده بودند، بحث معیشت چندان مطرح نبود و نارضایتی مردم قشر عامه بیشتر سر این بود که چرا دین و ایمان و قرآن در این کشور دارد از کمرنگ میشود و این حرفها. بماند که گمانم بخشی از روشنفکران بر این بودند که نوع حکومت صرفاً اسماً پادشاهی مشروطه است.
بههرحال، اصل مطلبم این بود که آن موقع سر دین و مذهب به پا خیزیدند و حالا سر معیشت. و طبیعتاً در کلهای که شکمش گرسنه باشد نمیتوان در کلهاش آیه و حدیث و موعظه فرو کرد؛ چون فوراً فحش آبداری نثار جد و آبادتان کرده، جورابش را درمیآورد و میکند در حلقتان. چرا که شکم گرسنه دین و ایمان سرش نمیشود. البته گمان نمیکنم اکثریت جامعه هنوز به مرحلهی گرسنگی کشیدن رسیده باشند و نهایتاً تنوع غذاییشان کم شده، اما شاید که بهزودی آن مرحله هم آنلاک شود.
نگاهی به نقلقولی اندکی بامزه از کتاب «چگونه با جوک فلسفه بفهمیم؟» بیاندازیم:
یکی از نظریات مشهور هگل، که به بحث اگزیستانسیالیسم ارتباط پیدا میکند، ایدهی نوی او دربارهی حرکت دیالکتیک تاریخ بود. به زعم او، تاریخ هدف داشت و این هدف نمایش اصل آزادی در آگاهی انسان بود. بهزعم هگل، روند تاریخ نتیجهی یکسری تزها و آنتیتزهای متوالی و پشت سر هم بود. روح یک عصر، بهطور مثال، محافظهکاری مرسوم دههی پنجاه میلادی، آنتیتز خود را خلق میکرد و به ظهور جنبش هیپیها در دههی شصت منجر میشد. برخورد این تز و آنتیتز، در نهایت، به سنتز نسل بانکداران والاستریت با مدل موهای گروه بیتلز در دههی هفتاد منجر میشد.
که بلافاصله بعد از خواندنش یاد تغییر شعارهای عوام افتادم که پنجاه سال پیش شاه نمیخواستند و آرمانهای دینی را میطلبیدند و حالا میگویند آیه و حجاب یک پاپاسی هم برایمان ارزش ندارد و باز هوس شاهبازی کردهاند که لابد بعدش دوباره تفش کنند بیرون. (یا شاید هم ستنز جدیدی تولید کنند)
این هم از یادداشت گذرای ما. نیایید اینجا بحث سیاسی راه بیاندازید که حوصله ندارم و میزنم توپتان را پاره میکنم. بروید همان در کوچهی خودتان بازی کنید.