آرت استایلش کودکانه میزد، ولی معمولا انیمههای اینطوری گولزننده بوده و در باطن دل آدم را جگر زلیخلا میکند. فوقع ماوقع.
آیا حاضرید به بهای برآوردهشدن یک آرزو بهطور معجزهآمیز، تا آخر عمرتان و موازی با زندگی روزمرهتان به مبارزه با جادوگرها بپردازید و روحتان در یک شیشه کوچک همراهتان باشد؟ این بهایی است که بعضی دختران میپردازند، یعنی دختر جادویی شدن. اگر هم طی مبارزه بمیرند، کسی متوجه نمیشود، حتی جسدشان هم پیدا نمیشود.
جادوگرها نوعی بذر اندوه در برخی مناطق میکارند که باعث میشود موجی منفی افراد را بگیرد و در نهایت جان خود را بگیرند. نکتهی جالب آنکه جادوگرها نیز زمانی دختر جادویی بودهاند. دختر جادویی بهنوعی کسی است که امید را به مردم میبخشد، اما در نهایت، ناامیدترینِ مردمان خواهد شد. جذاب نیست؟ گمان میکنم در دنیای واقعی هم صدق کند. ال. ام. مونتگومریای که با خلق آنشرلی مأوای امنی برای بسیاری از افراد جهان ساخت، اما خودش با افسردگی دست و پنجه نرم میکرد و در نهایت هم مغلوب آن شد. (البته طبق روایات خودش و بستگانش، به دو قطبی بیشتر میبرده.)
قدرت بهخصوصی که دختران جادویی دریافت میکنند، به آرزویی که کردهاند نیز ارتباط دارد. مثلا اگر آرزویتان مبنی بر سلامت یافتن کسی باشد، صدمات در مبارزات کمتر رویتان اثر میکنند یا اگر بکنند زودتر خوب میشوید. و یا اگر آرزویتان برگشتن به زمان عقب باشد، قدرت بهخصوصتان دستکاریکردن زمان خواهد بود. قابل تأمل بود که آرزوی دختران جادویی اغلب برای دیگری بودند. و معمولا هم نتیجهاش آنچه که میخواستند در نمیآمد. و این هم نومید شدن و احساس خلأ در قلبشان دامن میزد.
در نهایت، انیمهای بود که احساساتم را جلیقهدار کرد و خیلی از این قدرت را مثل انیمه Kara no Kyoukai مدیون آهنگسازی خانم Yuki Kajiura بود. به ویژه آهنگ Sis Puella Magica که اینطور که رباتفسکی از لاتین ترجمه میکند، بهنوعی یعنی "باشد که دختر جادویی باشی". (نفرین میکند؟)
اما این آهنگ از همان بار اول مرا مسحور خود نمود، چرا که دو حس متناقض را در من ایجاد میکند: احساس آزادی و احساس غم.
از این سبک موسیقی بهطور کل خیلی خوشم میآید. صدای خواننده انگار بر نسیم سوار است، ملودی را هم که دیگر نگویم. این از موسیقیمتنهایت، آن هم از آهنگهای گروه کالافینا. خانم کاجیورا، قلبم را تسخیر کردی!
فکر کنم پنج سال میشد که من قرار بود این را ببینم. دوتا از دوستانم قبل از من دیده بودند لذا دیگر همهچیزش برایم اسپویل شده بود و نمیدانستم دیگر مزهای دارد یا نه. حالا که آن دوستان دیگر دور و برم نیستند، امروز هوس کردم ببینمش و فهمیدم انگار از قبل همه اتفاقاتش را برایم گفته بودند و همچین هم مزه نداشت دیگر.
مَنگی مافویو بهطرز خندهداری مرا یاد خودم انداخت گرچه. مخصوصا در خیابان. صدایش همچین هم که در انیمه حیرت مینمودند دلنشین نبود. البته شاید هم به این برگردد که من هرچه صدا پسندیدهام از بانوان بوده.
در نهایت از آن انیمههایی بود که آن دوستم خیلی میپسندد. شخصیتهای گوگولی ترومادیده یا در معرض تروماهای آینده. اصلا چرا باید داستانهای این مدلی برایش محبوب شوند؟ الگویش را دارم. کاراکترها همهشان خفناند و طوری نوشته شدهاند که ملت رویشان کراش بزنند. اگر هم اولش زاقارت باشند، بعدش خفن میشوند چون استعداد یا توانایی خفنی داشتهاند که سوییچش را نزده بودند. در نهایت انگار داستانی که شخصیت اصلیاش معمولی باشد و کارهای معمولی بکند محبوب نمیشود. اگر خاص باشد و به موفقیتی نرسد چه؟ اصلا این هم میشود داستان؟ اگر داستان انیمهها بخواهند اینطوری پیش بروند، انیمهدیدن حتی از الان هم خستهکنندهتر میشود.
قدیمها که دیدمش بسیار پایینتر ار انتظارم بود و انگار بیشتر ویترین قشنگی داشت. فصل اولش هرچه جلوتر میرفت آبدوغخیاریتر میشد و فصل دومش به یک جوک میمانست و فقط آهنگ اندیگش از کالافینا بسیار بسیار به دلم نشست. فصل سومش ولی انگار آدم شد و بالاخره توانست مرا به لحاظ احساسی درگیر کند. سینماییهایش هم بد نبودند.
لذا گمان بردم شاید مشکل از انیمه است و مانگایش بهتر باشد و دیشب که با رباتفسکی شور مینمودم فهمیدم گمانم درست بوده و فصل اول تا اوایلش طبق مانگاست، ولی بعدش به کجراهه میرود چون در زمان پخش انیمه هنوز بقیه مانگا نیامده بوده و اینطوری شده که چیزکی برای ادامهاش نوشتهاند و ریدهاند به هیکل اثر. فصل دوم هم عملاً یک فنفیکشن دوزاری بوده و فقط فصل سوم به مانگا وفادار است. این را هم گفت که آرتاستایل مانگا بسیار جزییات بیشتری را در بر میگیرد و زیباتر است و اتفاقا دارد به آرک پایانی خود هم نزدیک میشود.
خلاصه گویا مانگایش را هم باید بگذارم در لیست دانلود.
فیلمی بسیار قدیمی دیگر که بازیگرانش تا حالا هفت کفت پوساندهاند. من بودم قیافهی کج و کوله و میمونمانند مردان ژاپنی و ظرافت زنانشان.
معنای نام فیلم بهمعنای «زندگی میکنم» میباشد اگر اشتباه نکنم. داستان یک آقاههی پیر صاحبمقام در اداره شهرداری که کل زندگیاش را وقف کار کرده و هیچ نزیسته. مدتی است که از درد معده شکایت دارد. متوجه میشود که سرطان معده دارد و شش ماه دیگر کارش تمام است. و آن وقت است که قلبش میلرزد و طبق انتظار میرود تا کمی زندگیکردن بیاموزد. با اینکه پسانداز هنگفتی داشته، برای اولین بار با پول خودش مشروب میخرد، اگرچه برای معدهاش مانند سم است. از دست خودش عصبانی است و با سم خودش را مجازات میکند. بعد با افرادی آشنا میشود که آنها را بهجاهای تفریحی و مهمانیها میبرند. بعد با دختری که چشم و ابرویی شبیه Bjork داشت و در ادارهشان بود اما استعفا داد گرم میگیرد. دخترک قبل از استفعادادن آمد حال او را بپرسد، بعد با هم رفتند بیرون. خوش گذشت. باز هم انجامش دادند. آقای واتانابه مفتون سرزندگی دخترک شده بود. دخترک شغلش را تغییر داد و به کارخانهی عروسکسازی رفت. یک روز که واتانابه آمده بود دنبالش غرش کرد که دیگر نمیخواهد با او بیرون برود و برایش معنا ندارد. آقاهه سرخورده شد و بی هیچ حرفی برگشت. دخترک دوان دوان آمد جلویش و گفت: «فقط همین امشب و بعدش دیگر هیچ.»
و اینبار دخترک کمتر سرزنده و بیشتر دمق بود در کافه. از واتانابه پرسید چرا میخواهد با هم بیرون بروند؟ او که زمانی که با هم در اداره بودند کلی جوک پشت سرش میساخته. آقای واتانابه به او گفت بهزودی میمیرد و احساس هراس بهخصوصی را درونش احساس میکند که مشابهاش را در کودکی هم تجربه کرده بود. دخترک از او پرسید مگر بچه نداری؟ واتانبه یک پسر داشت، اما گفت: «نه، من خانوادهای ندارم. تو هم نمیتوانی احساسی که دارم را درک کنی. (دچار تنهایی وجودی شده گمانم، چون این حسش را در میکنم) اما وقتی نگاهت میکنم چیزی در اینجا گرم میشود. (به قلبش اشاره میکند) به من یاد بده، چطور انقدر سرزندهای؟ تنها چیزی که من از زندگی میدانم خوردن و کارکردن است.» دخترک عروسک خرگوشی از توی کیفش درمیآورد که نرمو و پشمالوست و دواندوان میدود تا آن سوی میز. گفت: «من از این چیزها میسازم. تو هم میتوانی چیزی بسازی.» واتانابه گفت در آن ادارهای کوفتی چه میشود ساخت آخر؟ و دخترک به او حق داد. اما بعد فکری در ذهن واتانابه جرقه زد و فهمید چیزی هست که میتواند بسازد. مدتی میشد که سر کار نرفته بود. به محل کارش برگشت و پیگیر ساخت یک پارک شد. بسیار مشقتبار بود برایش اما در نهایت انجامش داد و یک شب زمستانی که برف میبارید، درحالی که روی تاب نشسته بود و تاب میخورد و آهنگ میخواند، از دنیا رفت.
همکارانش در مراسم ختمش درمورد اینکه چه چیزی ناگهان واتانابه را تکان داده و موجب تغییرش شده بود بحث میکردند اما در نهایت به نتیجهی قطعیای نرسیدند. بعد هم شروع کردند به دست انداختن تلاشها و پیگیریهایش برای ساختهشدن پارک. اما در نهایت وقتی دیدند عدهای که از این ساخت پارک نفع برده بودند چطور آمدند با اشک و آه به او ادای احترام کردند، در نهایت به این نتیجه رسیدند که واتانابه آدم بود و آنها نبودند و عرعرهایشان شروع شد.
فیلم با صحنهی یکی از همکاران واتانابه از بالای پل درحال تماشاکردن بازیکردن کودکان در پارک به پایان میرسد. این هم از میراث واتانابه. یاد حرف گادفری افتادم که میگفت به پوجی رسیده بود اما با خلق داستانها حس زندهبودن را بازیافت.
در نهایت مضمون داستان برای آن زمان خیلی هم مناسب است. اما در زمانهی فعلی گمانم حتی داریم در جریان برعکس حرکت میکنیم. اکنون بیشتر این دیده میشود که مردم بیشتر در پی دریافت لذتاند و سختیکشیدن کمتر. البته همیشه همینطور بوده، ولی آدمهایی مثل واتانابه را حقیقتاً بهندرت میبینیم دیگر. گمانم اینطور آدمها بیشتر در دورانهایی که زندگی سخت و مشقتبار است متولد میشوند. چون میخواهند زنده بمانند، سعی میکنند به جایی برسند.
چهارسال پیش دوستم این سریال کرهای را به من معرفی کرد به این عنوان که شباهتهایی به انیمه Psycho-pass دارد. من هم دانلود کردم گذاشتم در صف. ولی چون دیدم هر اپیزود یک ساعت و اندی است، هی حوصلهام نمیشد ببینمش. منی که اپیزودهای چهل دقیقهای سریالهای معمولی را هم با آه و غر میبینم. والا نمیدانم سریالهای کرهای چرا انقدر الکی محتوا را کش میدهند. عملا میشد از این سریال دهتا سینمایی دو و نیم ساعته درآورد. مگر استاروارز است؟ نه که حاشیهرفتن هم داشته باشد، صرفا نمیدانم چه سحر و جادویی است که انیمهای بیست و اندی قسمته که هر اپیزودش بیست دقیقه و کل زمانش را جمع بزنیم به نصف این سریال هم نمیرسد، همانقدر جذاب و درگیرکننده است و جزییات دارد و احساسات آدم را به غلیان درمیآورد و حتی بعضا موفقتر هم هست در این زمینه.
علیایحال، دیدم اپیزودهایش انقدر طولانی است که ماتحت آدم ناسور میشود، زدم روی سرعت 2.5x و باز هم انقدر کند پیش میرفت که داشت خوابم میبرد. انقدر همهچیز را لفت دادند که سریال هنوز به نیمه نرسیده بود که تا تهش را حدس زدم و دیگر غافلگیریای نماند.
خیلی چیزهایش هم شبیه توی مانهواها بود. مثلا آدمکشیشان با ضربات متداوم صورت میگیرد. همهاش چپ و راست به هم زنگ میزنند. اصلا خود مانهواهایشان هم الکی الکی دراز است. تعداد چپترهای Tower of God را دیدم و قیدش را زدم. مانگاهای ژاپنی درحالت معمول ته تهش 400 چپتر دارند. (سوای موارد ماجراجوییگونه که اصلا کیفش به همین است که تمام شود)
خدا خیر سیاستشان را بدهد که بدنهای پارهپوره مقتولان را محو مینمودند تا من دلم به هم نریزد. حقیقتا وقتی داشتم هانیبال میدیدم کاملا در انزجار بهسر میبردم، هرچند که خیلیها اینطور فیلمها را برای اینجور صحنهها میبینند. مانند فیلمهای خاکبرسری ژاپنی که سیاستشان این است که اعضای بدن اصل کاری که ملت میخواهند ببیندشان را شطرنجی کنند. ولی با اینحال گاهی اوضاع خیط میشود، یاد پدری افتادم که دخترش را در یکی از این فیلمها دیده بود و پشمانش ریخت. بسیار فاکداپ.
خلاصه مانند مانهواهایشان که تهش با خودم میگویم حیف وقتی گذاشتم این را خواندم، این هم حیف وقتی که گذاشتم دیدم.
آها راستی چقدر همهچیزشان تمیز است توی فیلمبرداری. حتی در کشوهای آرشیوشان میشد آش ریخت و خورد!
این انیمه را سالها پیش کشف کردم، زمانی در مود داستانهایی حاوی عناصر ماورا الطبیعه و مرموزگونه بودم و اول از همه آرت استایل خاصش نظرم را جلب کرد. یک پسر دبیرستانی وارد خانهای میشود که نوعی مغازهی آرزوهاست اما به شکل خانه سنتی ژاپنی. زنی مرموز با موهای سیاه و بلند و چشمانی نافذ صاحب آنجاست. در نهایت پسر مشغول همکاری با او میشود. من هم واله و شیدای وایب این بانو شدم که رموز بسیار از چشمانش میتراود و انگشتان بلندش پشت پردهی عالم غیب را میکاود. یادم است با پایانش دلم گرفت.
خیلی وقت بود در صف تماشا بود و بالاخره نوبتش رسید و خیلی هم چسبید. اولین آهنگ اندینگش، مثل اغلب آهنگهای اندینگ دهه دوهزار، حس دلتنگی بهخصوص و خالصانهای را در من برمیانگیزد.
از اولین آثار اکشن شونن (بهگمانم) بود که واقعاً نگاه واقع بینانهای به میزان خونریزی و زخمیشدن فرد و توان مبارزه و حرکتش پس از صدمات مربوطه را دارد. در ناروتو ما میدیدیم یارو وسط شکمش سوراخ میشد و عملا ستون فقراتش نصف شده بود ولی عینهو ملخ بپر بپر میکرد. به حق چیزهای ندیده. یا مثلاً گمانم در انیمه Angel of death بود که یارو لیترالی با خونش فرش قرمز راه افتاده بود هنوز میزد ملت را لت و پار میکرد. یا مثلاً در گینتاما به یارو تیری با سم فلجکننده زدند بعد در لحظاتی که فکر میکردند کارش ساخته است با نیروی اراده چنان مشتی زد که حریفش کتلت شد. هیجانهای الکی. ایش ایش ایش.
نکتهی دیگر آنکه در تقریبا در جدیترین مبارزات انیمه همچنان لمحهای از طنز و کمدی درکار بود. خیلی یکهویی. این حرکت را میپسندم. جو زیادی سنگین نمیشود.
شخصیت اصلی داستان که قدش کوتاه است هم مثل شیر دوست ندارد. اصلا چی شد که انسانها به خود اجازه دادند از شیر مادر دیگران بخورند یا بدوشند و بفروشند؟ بروید شیر مادر خودتان را بخورید! واه! در ردیت تاپیکی به نام shower thoughts بود که یکی در آن پستی گذاشته بود و حیران بود که یعنی اولین آدمی که اقدام به دوشیدن شیر گاو نموده چه در سرش میگذشته؟ من هم برایم سوال شد!
دوستی داشتم که باور داشت در هر آدمی یک گناه کبیره بولد است که یارو یا تبدیل به آن میشود یا از آن فرار میکند یا آن را میپذیرد. با توجه به این که این انیمه را قدیمها دیده بود، وسطهای کار اتفاقی در داستان افتاد که گمان بردم شاید منبع این اعتقادش همان اتفاق باشد.
البته من که نفهمیدم کدام گناه کبیره در من بولد است. راستش حتی بهنظرم حرکت سخیفی بوده که بعضی از آن موارد را گناه بدانیم. هرچیزی زیادش بد است دیگر. مثلاً شکمپرستی در این یک ماه اخیر مرا سرزنده نگه داشته و به شوق صبحانهی فردا میخوابم و برمیخیزم. شهوت هم اگر نبود تدارم نسل به کدام سو میرفت؟ حالا چه از راه اخلاقی چه غیر اخلاقی. انسانهای غارنشین میمونصفت که این چیزها سرشان نمیشد. تمدن و تکنولوژی هم که زد ما را افسرده کرد. انسان را به جنگلها برگردانید تا بیش از این دنیا و خودش را به گند نکشیده.
برای مزایای تنبلی بخواهیم مثال بیاوریم، مثلا زمانی که در نزدیکیتان موشک میزنند و شما حوصلهتان نمیشود فرار کنید بروید از آن مثلا مغازه بیرون، درحالی که ملت مانند آب شلنگ از درب خروجی به بیرون میگریزند. بعد موشک دومی میآید و ترکشش میخورد به همانها و دست و پایشان کنده میشود ولی شما سالم میمانید.
برای دروغ هم چیز داریم... چه میگویند بهاش؟ تقیه؟ همچین چیزی بود. دقیق هم نمیدانم چیست. حالا دروغ سفید که داریم. (اگر بعدش روسیاهمان نکند.)
برای حسادت دقیقا نمیدانم چه مزیتی میتوان گفت. البته آن را با قبطه که حسادت مثبت و عامل پیشرفت در نظر گرفته میشود اشتباه نگیرید.
اگر تابهحال انیمهای درمورد عاشق روح یک مرده شدن را نساخته بودند، خب این اولیاش است. اگر هم اولیاش نیست، خب این هم گلی شد در این گلزار. از این حیث کمی یاد انیمه سانکا رئا افتادم که یارو عاشق یک دختر زامبی شده بود. بعد بهنظرم آمد که در ده سال اخیر دیگر عناوین این مدلی که با شبح و میّت سر و کار دارد تولید نمیشود. آیا بهعلت مدرنتر شدن و تغییر سلیقه عموم است یا چیز دیگر یا اصلا هنوز هم هست ولی من توجه نکردهام؟
علت اینکه سراغ این انیمه رفتم هم این بود که از یکی از موسیقیمتنهایش به نام ریکوییم را سالها پیش شنیده بودم و بهطور دلانگیزی سوزآور بوده و به دلم نشسته بود. لاکن انیمه مربوطه نتوانست به میزان آهنگ مذکور احساسیام کند.
حالا کمی از داستان میگویم. بپایید اسپویلی نشوید.
گویا تعدادی از دانشآموزان مدرسهی توی داستان کلوبی دارند که تویش دنبال ارواحاند. و سالها شایعه بوده که این مدرسه یک روح دارد به نام یوکو، که از دانشآموزان خیلی قدیم همینجا بوده و همینجا هم مرده. فقط هم افراد بهخصوصی او را میبینند و پسر توی داستان هم یکی از همینهاست. و حالا عاشق هم میشود و کار دست خودش میدهد. اُف بر هورمونها.
از حیث دیگری که مربوط به نحوهی مرگ یوکو میشود هم داستانش از جهاتی مرا یاد ویژوال ناول The House in Fata Morgana میاندازد. از این نظر که هم مورگانا و هم یوکو در رنج و حبثی که از سر خرافات مردم بر سرشان آمده بود مرده بودند.
تف.
نکتهی دیگر آنکه نام انیمه به انگلیسی میشود Dusk Maiden of Amnesia. حالا ببینیم نسیان چه ربطی به ماجرا دارد. قضیه این است که یوکو به عنوان روح یک آدم مرده، مثل خیلی از آدمهای زنده سعی دارد خاطرات بدش را سرکوب و انکار و مخفی کند و از این رو روحش دوپاره شده و آن یکی کپیاش سرشار از کینه و نفرت و خشم است. (بهخاطر نوع مرگش) یوکو هم برای دور نگه داشتن آن خاطرات زشت و پِشت، هربار آن یکی یوکو بهاش فشار میآورد، (مثلا با بهکنترلگرفتن احساسات او به طوری که ناگهان عمل خصمانهای بهطور غیرعمد از او سر بزند) خودش را دچار نسیان کرده و مثلا یکهو آدمهایی که قبلا میشناخته را از یاد میبرد. هم برای محافظت از خودش و هم برای محافظت از آنها. گویا از اینکه ملت به او توجه نمیکنند ناراحت است. حالا هم که یکی (مثل پسر توی داستان) متوجه وجود او شده سعی دارد بهترین جلوههای خودش را نشان دهد و بیشترین میزان دوری جستن از سایهاش رخ میدهد که طبیعتاً بعد از مدتی از یکجایش میزند بیرون.
اما در نهایت زمانی که پسر توی داستان از طریق سایهاش متوجه رنجی که یوکو زمان مرگش کشیده میشود و دردش میاید و حسابی اوخ میشود و همهی اینها را به او ابراز کرده و اذعان میدارد که هم این یوکو را دوست دارد و هم این یوکو را و از این حرفها، ناگهان یوکو منقلب میشود و سایهی خود را بهعنوان خودش میپذیرد و اینگونه از منجلاب فراموشیاش بیرون میآید. این قسمت مربوط به ژانر مثلا روانشناختی داستان میشود گمانم.
حالا ما نفهمیدیم آخرش چه میکنند. ازدواج با جن البته شنیده بودیم ولی خب. بههرحال دیگر تا آنجایش را نفهمیدم ولی خب کلیت ماجرا اینگونه بود.
بعد حالا چرا یونیفرمهایشان سیاه بوده قدیمها؟ از یک نظرهایی جذاب است و یکنظرهایی شبیه رخت عزا.
حقیقتا دوبله گلوری زیبا بود. مخصوصاً آهنگش را خیلی خوب دوبله کرده بودند. آن آهنگ اولی که کمتر شلوغ بود را بیشتر دوست داشتم ولی ورژن دوبلهاش را نیافتم. اگر کسی از شما عزیزان آن را دارد بیزحمت مرحمت بفرماید.
راستش من تا آخر فیلم همچنان بر این خیال بودم که روزی آن دخترک خواننده به رائول خیانت نموده و ککبچه را به همسری برمیگزید. والاح خیلی بیشتر با او نگاههای دیشدَلَم دیشِینای عاشقانه رد و بدل میکرد و تازه روی صحنه هم میدرخشیدند.
یک نکتهی بامزه که نظرم بدان جلب شد هم این بود که کک به فرانسوی میشود puce. بعد mon puce یک نام عاشقانه است. مثلا تصور کنید دلبرکی فرانسوی را که فاسق خود را «کک من» خطاب میکند. حالا همین را به کک توی داستان و دخترک خواننده فرانسوی ربط بدهید. واه واه واه. یعنی قضیه ایستر اگ بود یا تخم تره؟
مستندی است درمورد زندگی دایناسورها در چهار قسمت چهل دقیقهای و یا موسیقیمتن از هانس زیمر. راستش دایناسورها با اینکه با کامپیوتر طراحی شدهاند ولی چنان طبیعیاند که انگار آدم دارد کارهای یک دایناسور واقعی را تماشا میکند.
در کل بیشتر از آن که آموزنده باشد، برایم آرامشبخش بود چون حس نوستالژی کودکیام حین مطالعهی اطلس دایناسورها و رفتن به موزه را تداعی میکرد.
راستی، بعضیجاها سرعت پخشکننده را روی 5x میگذاشتم و میدیدم که صدای راوی که انگلیسیزبان بود شباهت زیادی به زبانهای جرمنی دیگر نظیر آلمانی و سوئدی پیدا میکند.