
نمیتوانست پوچی را تاب بیاورد آن پسرک.
آبی باش، آبی.
مثل آسمان.
آزاد شو.
فکرهایش را توی قفسه چید.
جیک، جیک!
جیک، جیک!
من و او، ما و شما
نیستیم هریک تنها؟
همه آبیست اینجا
ذرت آبی کبود
نور آبی را چه سود؟
من چرا در قفسم؟
آی، گرفته نفسم!
آسمان رنگ من است
رنگ بال من چه بود؟
من بُدم مرغک ناز
مینمودم پر باز
و این بِشد یک آغاز
بر سر پایانم
معجزهی هستی
تلخیای در کامم
اگر آسمان نبود
روی بال من و تو
میشدش یک روزی
آسمان پر بکشد
برود توی قفس
و درش را بندد؟
پس چرا اینجاییم؟
مگر ما آزادیم؟
نیست آن چیز که در ذهن تو است
کاغذ دیواری!
که رنگ مرا نماد آن پنداری!
کیسهات را بردار
دانهها را جمع کن
برکن از تن آن لباس وهم را
و مزن توی خیالت درجا
نه قفس مال تو است
نه پرنده و نه دوست
و نه این زندگی ایذایی
و نه حتی آسمان آبی
و نه این سقف سیاه
همچو سرنوشت ما
که نوشتهاندش روی تن ببر
تو، تویی، تنها تو
تو، تویی، یکتا تو
چیزی مال تو نیست
و نه مال دیگری
این شد آزادی تو
این شد آزادی ما
و پرنده پر کشید
از آشیانهاش
سوی یک دانهی عشق
جانِ هرپو، لیـفِتو بردار، شامپوتو بیـار
آب شده ولرم، نه سرد و نه گرم
پـا شو تا باهم، بـــریم به حــمــــــام
آی هـــرپـــوی کــــــثیــــف
بـــاز صابون تــمــوم شــــــد، مـــن هـــنوز کـثیـــفـــــم
ای کـــاش میپریـــــدم، صـــابون میخریــــــدم
صــــابــون لیـــــف، نــــشد حریــــف، نگیر بهونه، مرد و مردونه
آلبوس میدونه چه کنه با این لیــــــف
آی هـــرپـــوی کــــــثیــــف
بیا رسید وقـت حـموم، نرو تا کار نشده تمـــــوم
بیا پشت هـــمو بشوریم، دور از انظــــار عُمـــوم
بیا رسید وقـت حـموم، نرو تا کار نشده تمـــــوم
بیا پشت هـــمو بشوریم، بیا بیا هــرپوی کـــثیــــف
اسپم اسپمه، اسپم!
من نمیزنم، اسپم!
اسپم میزنیم دل همه وا شه!
آخه از زیر میز تا پشت بوم بریز و بپاشه!
اسپم اسپمه، اسپم!
بنده میزنم، اسپم!
اسپم بزنید تا شیشه نشکسته!
زودتر بزنید تا نشدیم خسته!
لردک سیاه توی کوچه بنشسته!
جغد نمیبینه، چشاشو هم بسته!
سردشم شده، رداشو بربسته!
باس بپّرونیش از خواب، اونم با یه دونه هسته!
معلوم نی چرا انقده سرمسته!
شاید کوچه بنبسته!
زده با آوادا دهن همه محله رو بسته!
معلوم نی اصن کی خوابه، کی مسته!
لرد قصهمون قولشو بشکسته!
اسپم اسپمه، اسپم!
باس پاکش کنین، اسپم!
این حرفا همش یه من دو غازه!
یک سرش سیر و یه سر پیازه!
اصن راه نداره، تهش یه رازه!
رَهِش دور و درازه!
خستهام، نمیشه زد حرف تازه!
جنگ و جدلم یه جور نیازه!
چون مانع از اینه که کسی خودشو ببازه!
ولی کم نیس احتمالش، شاید کینه بسازه!
اسپم اسپمه، اسپم!
دیه نمیتونم، اسپم!
ارسالو زدم، اسپم!
ول کن دیه باو، اسپم!
[کلیهی حقوق متن فوق متعلق به شخص الاف نویسنده میباشد.]
درود بر تابستان نصفه نیمه!
درود بر گریپفروت نرسیده!
درود بر سریالهای ندیده!
درود بر خجالت بنده!
درود بر سوسک پرنده!
درود بر درود دهنده!
رفتیم در جستجوی راز ققنوس؛ دیدیم ققنوس شده با تاریکی مأنوس.
برداشتیم آوردیم چوبدستی آبنوس؛ پیوستیم یواشکی به ارتش آلبوس.
خوندیم زیرلب همگی «لوموس! به خودت بیا؛ بیدار شو از این کابوس!»
نور گرفت محلفو، عین یه اقیانوس؛ ققنوس لرد رو دید: «تو کیای بیناموس؟!
»
ترکوندیم لرد رو با شمارش معکوس، نور دیگه نبود تو تاریکی محبوس.
بغل کردیم همو عینهو اختاپوس، گرم بود قلبهامون، میداد نور فانوس!
بیا بریم سایت
کدوم سایت؟
همون سایتی که ولدمورت داره
های، بله
هری پاتر به کلهش زخم داره
های، بله
بچه، لردم را مزن
ارباب طاسم را مزن
زخم پاتر به رعدوبرق میماند، بله
زخم پاتر به رعدوبرق میماند، بله
تل متل توتوله
دوست هری جچوره
نه مو داره نه دندون
رُخاش عین سمندون
اسم اون هستش دابی
شبها میشه آفتابی
بلاتریکس جلاد
کرد آخر جن رو آزاد
قد من بود بلند به قامت سپیدار
میمردی هر روز برام ز آرزوی دیدار
یه روز شدم یواشکی برابرت پدیدار
جیغ کشیدی، ز خواب خرگوشی بگشتی بیدار
محکم گرفتیم تو بغل عین انار آبدار
منو چلوندی و شدم له، پاشیدم به دیوار
گفتی «مزاحم نمیشم، پس به امید دیدار»
گفتم «بابا بودی حالا، بده یه دونه سیگار»
دود کردیم و خنده زدیم، بعدش خدانگهدار
دفعهی بعدی نیومد، همین شد آخرین بار
دور شو از لرد چون خمارت میکند
با عنایت جاننثارت میکند
وُلدِ مورت و مولدِ وُرت و وُلتِ مُورْد
اختیار و انضباطش دل ببُرْد
تازهوارد هرچه حاضر داشتیم او قُر بزد
لیک من شاکی نباشم، حق بزد
من تساوی ذرهای نادیدمی در جبههها
چه بگویم؟ ای الهی نگیرید قانقاریا
اهل محفل را بنامند اهل نور
نور کِی آید گرفتار توی تور؟
ارتش تاریکیْ گستردهشبی است
عضو محفل همچو رخشاناختری است
بیشبِ تار اختری نایَد پدید
روزهنگام لیل و انجُم را که دید؟
بگشت از آسمان بر کرّهای نازل بلا
کودکی زرینهمو، دریاچهچشم و ناقلا
هوش کودک یک هوسْ آنی ربود
«هرکه دمب خر بدزدد کرده سود!»
پشت خر آمد همی دمبش کشید
کرّه جا خورد و مهاجم را ندید
کرهخر جفتک بزد روی دو پا
کار بچه با دمش بودی خطا
طفل بر پیشانیاش دستی نشاند
از سر ناراحتی اشکی فشاند
«دمب او را لعنتی شایسته است
کاین چنین به صاحبش وابسته است!»
کلهی کودک به سنگ هرگز نخورد
تا مال بود و مالکی، او میربود!