The Blue Castle

Solitude... My coffin nail, to you I hail

تمشک

- اینجا رو! می‌تونم از این تمشک‌ها بچینم مامان‌بزرگ؟

پیرزن چینی به لب‌هایش داد که خودشان هم دست کمی از دامنی پرچین نداشتند. 
- تمشک بچینی و دست و صورت و لباس‌هات رو کثیف کنی؟ اینجور کارها در شأن خانواده‌ی ما نیست. بچه‌های دهاتی این کار رو انجام می‌دن. ما این‌ها رو می‌خریم یا می‌دیم بقیه برامون بچینن.
- ولی از بوته چیدنش خیلی بیشتر کیف می‌ده که! پس شما چجوری خوش‌ می‌گذرونید؟ 

پیرزن دوباره موج ناخوشایندی به دامن چین‌دار بالای لب‌هایش داد.
- هاه، خوش‌گذرونی؟ کارهای مهم‌تر و بهتر از این رو می‌شه انجام داد. افسوس که پدر و مادرت هیچوقت این رو یاد نگرفتن و عمرشون رو صرف کارهای الکی کردن. 
- مثلاً چی؟
- مثلاً به‌دنیاآوردن تو. 

قلب پسرک لحظه‌ای ایستاد.
قلب مادربزرگ هم همینطور.
چطور تونستی همچین حرفی رو به یه بچه بزنی؟!

موهای نوه‌اش را نوازش کرد. 
- فراموش‌اش کن کارل، می‌تونی بری چندتا از اون تمشک‌ها بچینی.
- واقعاً؟

مادربزرگ سر تکان داد. کارل دوید سمت بوته‌ها. موهای حنایی‌اش زیر نور آفتاب صبح می‌درخشید، اما لبخندش درخشش چند دقیقه‌ی پیش را نداشت.
زنجیر اژدهای نفرت توی قلب پیرزن شل‌تر شده بود، درست مثل پوست خودش. حالا دیگر گاهی مهارش را از دست می‌داد. دو دستش را روی سنجاق‌سینه‌اش گذاشت، انگار که بخواهد گنجشکی را از پرواز بازدارد. گاهی از خودش می‌ترسید.
محبت هم مانند رنگ‌موهایم دارد از قلبم نقش برمی‌بندد...
- وقتی زنجیر رو گسستم، وقتی آینه رو شکستم، کجا برم؟ کجا برم...؟

آبی

آبی

نمی‌توانست پوچی را تاب بیاورد آن پسرک.

آبی باش، آبی. 

مثل آسمان. 

آزاد شو.

 

فکرهایش را توی قفسه چید. 

جیک، جیک!

جیک، جیک!

 

من و او، ما و شما

نیستیم هریک تنها؟

همه‌ آبی‌ست اینجا

ذرت آبی کبود

نور آبی را چه سود؟

من چرا در قفسم؟

آی، گرفته نفسم!

آسمان رنگ من است

رنگ بال من چه بود؟

من بُدم مرغک ناز

می‌نمودم پر باز

و این بِشد یک آغاز

بر سر پایانم

معجزه‌ی هستی

تلخی‌ای در کامم

اگر آسمان نبود

روی بال من و تو

می‌شدش یک روزی

آسمان پر بکشد

برود توی قفس

و درش را بندد؟

پس چرا اینجاییم؟

مگر ما آزادیم؟

نیست آن چیز که در ذهن تو است

کاغذ دیواری!

که رنگ مرا نماد آن پنداری!

کیسه‌ات را بردار

دانه‌ها را جمع کن

برکن از تن آن لباس وهم را

و مزن توی خیالت درجا

نه قفس مال تو است

نه پرنده و نه دوست

و نه این زندگی ایذایی

و نه حتی آسمان آبی

و نه این سقف سیاه

همچو سرنوشت ما

که نوشته‌اندش روی تن ببر

تو، تویی، تنها تو

تو، تویی، یکتا تو

چیزی مال تو نیست

و نه مال دیگری

این شد آزادی تو

این شد آزادی ما

و پرنده پر کشید

از آشیانه‌‌اش

سوی یک دانه‌‌ی عشق

ای درخت خوب توت

این هفته به شکار توت در پارک‌ها و محاصره‌شدن با پیشی‌ها گذشت. چیزی کشف کردم به نام توت تمشکی که چیزی بین توت و تمشک است و درختی کوتاه دارد با شاخه‌های آویزان که لابلای گیسوانش دانه‌های توت سیاهی پیدا می‌شوند که دست آدم را صورتی می‌کنند. فانتزی پری جنگلی شدن در صبحگاه با دستان آلوده به خون تمشک‌ها تیک خورد. راستش کل این ماجراها باعث شد کلی بیشتر احساس زندگی کنم و حتی از زندگی مدرن بیشتر متنفر گشتم. و طبیعت چه بخشنده بود و توت‌های آبدار را به رایگان به ما می‌داد، بی آنکه خار و خوری لابلایش بگذارد. شکم‌ خود را از آنان انباشته و البسه‌ی خویش را رنگین نمودم. زندگی وحشی زیبا.

شعری بود از کتاب شعرهای کودکی‌ام که کتابش را طی اسباب کشی نفهمیدم کجا رفت و فقط امیدوارم اشتباهی نرفته باشد بین کتاب‌هایی که می‌خواستم بیاندازم دور. شاعر می‌گفت که:

ای درخت خوب توت

مهربان نازنین

باز هم باریده است 

توت‌هایت بر زمین

می‌رسد از هر طرف

دسته‌ی گنجشک‌ سار

می‌خورد از دست تو

توت‌های آبدار

من تشکر می‌کنم

 از محبت‌های تو

با اجازه ریختم

سطل آبی پای تو


یک مادر و بچه گربهه را هم در پارکه دیدم که بیشتر به خاطر دیدن آن دو هر روز می‌روم به پارک. توله‌ی وروجکی دارد. هی خیز می‌کند و می‌پرد روی درخت‌ها و اگر کوتاه باشند ازشان بالا می‌پرد. یا خیز می‌کند روی مادرش و با هم کشتی می‌گیرند. به‌نظر نمی‌رسد خواهر و برادری داشته باشد. گویا فشار اقتصادی حتی باعث پیری جمعیت گربه‌های ولگرد هم شده و شعار آنها هم «فرزند کمتر، زندگی بهتر» است. هم به آنها غذا می‌دهم هم به گربه‌های دیگر و این کار برایم لذتی زایدالوصف دارد. هرکدام هم اخلاق خاص خود را دارند که تعامل با آنها را جالب‌تر می‌کند. مادر تعجب می‌کند که چطور گربه‌ای پیدا نمی‌شود که به‌نظرم ناز و دوست‌داشتنی نیاید. علت این است که همه‌شان مخلوقات این جهان هستند و چطور می‌شود که ناز نباشند؟ چرا باید بین آنها فرق گذاشت برای ظاهری که انتخاب نکرده‌اند؟ 

یک بار که آمدم پیش بچه گربه و مادرش و نشستم جلویشان، مادره آمد و کله‌اش را مالید به زانویم و چنان نرمی و گرمی فرح بخشی داشت که دلم خواست مادر من هم می‌بود. بچه گربه هم آمده بود و با پنجه‌اش می‌زد روی کفشم. گمانم انتظار داشتند غذایی برایشان داشته باشم ولی متاسفانه چیزی به همراه نداشتم. این شد که فردا برایشان چیزکی جور کردم و تماشای غذا خوردنشان چنان لذت‌بخش بود که نگو. فردای آن روز هم آمدم سراغشان که نازشان کنم. هی می‌ترسیدم گازم بگیرند یکهو. چون هی دستم را نگاه می‌کردند که ببینند کجا می‌رود. من هم بالاخره بعد از مقداری آزمون و خطا و نوازش کمر مامانه، به خودم دل و جرئت دادم و کله‌اش را هم نوازش کردم. چشمانش را به‌طور شیرینی بست. امیدوارم که خوشش آمده بوده باشد. دید من دارم سیر نمی‌شوم از ناز کردنش و کله‌اش را پس کشید. آمدم دوباره نازش کنم که هی خودش را پس می‌کشید یا سرش را می‌تکاند. در آخرین تلاشم دستش را بلند کرد که مرا پس بزند و فهمیدم که دیگر قضیه جدی شده. اما نزد روی دستم و زخمی‌ام نکرد. ناز. سپس رفتم سراغ بچه‌اش که کمتر از مادرش پسرخاله می‌شد. بالاخره موفق شدم پشت کله‌ی نارنگی‌سایزش را هم ناز کنم و اصلا دلم غنج رفت. بعد هم دم مادرش را گرفت و آن را ملعبه‌ی خویش قرار داد.

دیروز که رفتم اما فهمیدم دکه‌ی فست فودی پارک دیشب در آتش سوخته. کسی آسیب ندیده بود اما قیافه‌ی ساختمانش طوری بود که انگار سنگرشکن خورده. کلی ذغال تولید کرده بود و حتی از اجاق و یخچالشان اسکلتی بیشتر باقی نمانده بود. آن روز به جز آن مادر و بچه و پدر عصبی‌اش که حتی با صدای شنیدن بازکردن دکمه‌ی کیف هم از جا می‌پرد، خبری از گربه‌های دیگر نبود. 

شب هنگام هم رفته بودم دستشویی، دیدم کف توالت را دامن سفید و تور پوشانده. گمان بردم که مانند قصه‌ها پری یا فرشته‌ای آمده و قرار است با ماجراهای جدیدی مواجه شوم. اما بعد دیدم همه‌شان به تن ظریف یک عروس ختم می‌شوند که در راه تالار جیشش گرفته بوده. دامادش هم دم در منتظرش بود. مانده‌ام با آن همه دامن چگونه توانسته جیش کند. 

بچه گربه هم از گشنگی پی‌پی سگ را بو می‌کرد ببیند خوردنی است یا نه. شاید من هم روزی از همین روزها به همین روز بیفتم با این قیمت‌ها.

در چمنزار نیست به‌سان چیزی بین آهو و کودک ده ساله‌‌ی چست و چابک و نرم و نازک جست و خیر نمودم.

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس