The Blue Castle

Solitude... My coffin nail, to you I hail

The Winternight Trilogy

شب زمستانی دقیقاً مناسب وقتی است که چله‌ی زمستان است و پتویتان را تا خرتناق بالا کشیده‌اید و یک بشقاب کلوچه‌ی گرم مامان‌بزرگ‌پز هم دم دستتان دارید. و البته، زمانی که هوس کرده‌اید به روسیه قرون وسطا بروید و بخواهید چاشنی افسانه‌های فولکلور روسیه و جادو را هم داشته باشد که خوشمزه‌تر شود. 

برای آنهایی که مطالب فمینیستی دوست دارند این را هم اضافه کنم که نویسنده خواسته شخصیت اصلی‌اش این مدلی باشد و بزند در پوز سنت‌ها که یا ازدواج است یا راهی دِیرشدن و برود ماجراجویی‌اش را بکند. البته اگر تا قبل از آن مردم به‌خاطر جادوگر بودنش او را نکشته باشند. قسمت افسانه‌ و فانتزی‌اش را هم نمی‌گویم چون یکهو اسپویل می‌شوید.

راستش فضای جلد اول را بیشتر دوست داشتم. شاید چون قبل از تولد واسیا شروع شد و بعد هم کودکی‌اش بود و بعدتر هم نوجوانی‌اش. و البته یک سری بربریت‌های فرهنگ آن زمان را دیدیم، ولی تمشک‌های وحشی باغ خانه‌شان را هم چشیدیم.

این هم آهنگ مناسبش.

هربار با داستان فانتزی‌ای که تم اسلاوی دارد مواجه می‌شوم، تمایل به یادگیری زبان روسی در من می‌جوشد. یک روز خواهم آموخت، حداقل تا سطح B1. ولی اول باید سطح لغات نگلیسی‌ام را به آن حد مطلوبم برسانم، یعنی توانایی خواندن کتاب‌هایی که خواندنشان به زبان مادری هم سخت است، چه برسد به زبان مادرشوهر. البته فعلا نبود اینترنت از برنامه لغت‌آموزی‌ام عقبم انداخته و این رومخ‌ترین جنبه‌ی قطعی اینترنت برای اینجانب تشریف دارد. ولی گمانم بشود یک کاریش کرد و منبع دیگری یافت.

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس