The Blue Castle

Solitude... My coffin nail, to you I hail

گادفری و رویای کذایی صبح جمعه

گادفری میدهرست قصه‌ی ما خونش افتاده بود و در سرش احساس سنگینی می‌کرد. چون صبح جمعه بود و خواب می‌چسبید و هیچ‌جوره نمی‌تونست خودش رو راضی کنه که از تابوتش بیاد بیرون، بی‌خیال رفتن دنبال خون شد و سر جاش خوابید. و خب بالطبع، آدم وقتی حالش خوش نیست خواب‌های اجق‌وجق می‌بینه. خون‌آشام‌ها هم از این قاعده مستثنی نبودن.

توی خوابش، رزالی بیهوش افتاده بود روی پلی روی رودخونه. از دهنش درختی رشد کرده بود و اومده بود بالا. برگ‌هایی که درخت می‌داد، قبوض آب و برق و گاز عقب‌افتاده‌ی خونه‌ی گریمولد بودن. آبِ رودخونه، خون بود. طبعاً. گادفری دست‌هاش رو کاسه کرد و از اون خون نوشید. حالش که جا اومد، به دست‌هاش خیره شد. به جای خون روی دستش اثرات لجن بود. فوراً منزجر شد و خودش رو عقب کشید. دست‌هاش رو به خاک مالید، اما لجن‌ها از روی دستش پاک نشدن. خاک هم مثل خاکسترِ مرده بود. 

پس تسلیم شد و تصمیم گرفت رودخونه رو دنبال کنه و ببینه سرچشمه‌ش کجاست. در کمال تعجب به محرابی رسید. در اون محراب، تن بی‌جون دختربچه‌ی خردسال مشکین‌مویی درازبه‌دراز بی‌حرکت افتاده بود. 

ذهن گادفری فقط چند لحظه طول کشید تا بتونه همه‌ی این‌ها رو به هم ربط بده. اما این مثل کشیدن کش پول بود، وقتی در حد ضرفیتش بکِشیش، می‌پکه. کش خواب گادفری هم پکید و نفس‌زنان از خواب بیدار شد و توی دلش به خودش لعنت فرستاد.

جادوگر در توهمستان

روزی روزگاری جادوگری بود در خانه‌ای گوتیک و مرموز. 
موز زیاد می‌خورد. 
از گوشتکوب بدش می‌اومد. 
کتابی داشت که کلماتش راه می‌رفتن و عکس‌هاش تصاویر جاهای دیگه‌ای رو نشون می‌دادن. 

ولی تصاویرش مناسب سن جادوگر نبودن، به‌خاطر همین مامان جادوگر اون کتاب رو توقیف، و بچه‌ش رو تو اتاقش حبس کرد. 

همیشه گفتن از هرچی بدت بیاد سرت میاد. به همین خاطر یه روز یه بوته گوشتکوب در خونه‌ش سبز شد.
جادوگر از پنجره‌ی اتاقش به بوته‌ی گوشتکوب نگاه می‌کرد همیشه. مثل خاری توی چشمش بود. 

یه روز خیلی حرصش گرفت و دمپایی‌هاش رو پرت کرد سمت بوته. 
بوته‌ی گوشتکوب به هیچ‌جاش بر نخورد. عوضش به‌طور ناگهانی رشد کرد و دوبرابر شد. به‌طوری که تا لبه‌ی پنجره‌ی اتاق جادوگر می‌رسید. 

جادوگر دماغش رو چین داد و گوشتکوب‌ها رو گرفت. به کمک اونا اومد پایین و تلپی پا روی زمین گذاشت. آزاد شده بود. شاید چیزی که ازش متنفر بود خیلی هم بد نبود.

مخصوصاً وقتی که دید بوته‌ی گوشتکوب، موز داده. اون عاشق موز بود، پس یه موز برداشت و خورد و پوستش رو انداخت جلوی در ورودی خونه تا هروقت مامانش خواست بیاد بیرون لیز بخوره. بعد که بیهوش شد بره کتاب و بساطش و ورداره و بره. 

و همینطور هم شد. تقریباً. وارد خونه شد. ولی اون خونه یه خونه معمولی نبود. خونه‌ای بود که یه روح توش می‌زیست. شکل اتاق‌هاش هم هی عوض می‌شد. کسی نمی‌دونست اون روح کجاست. ولی همه‌ش زیر سر اون بود. شایدم نبود. شاید همه‌ش به خاطر قدرت خودش بود. جادوگر هی از این اتاق به اون اتاق رفت، در حالی که یادش نمی موند کدوم اتاق‌ها رو چک کرده چون شکل اتاق‌ها هی عوض می شد و اون روحه‌ هم هی می‌اومد کرم می‌ریخت به جونش و دست می‌کرد تو دماغش و چشم و چارش. 

این وسط مامانش به هوش اومد و اونم پا گذاشت تو گود. جادوگر یهو جیغ ننه‌ش رو شنید. کپ کرد. ولی توی اتاق جدیدی که اومده بود وسطش یه حوض سبز شده بود. ندیدش و سکندری خورد و افتاد تو حوض نقاشی.

توی حوض غوغایی بود، امواج خروشان هی جادوگر رو از این‌ور به اون‌ور پرت می‌کردن و یه کشتی هم داشت بهش نزدیک می‌شد. جادوگر شروع کرد به داد و بیداد و دست‌تکون‌دادن تا بتونه توجه افراد ساکن تو اون کشتی رو به خودش جلب کنه. کاپیتان اون کشتی دوتا دزد دریایی بودن که یه دونه زیرشلواری بی راه راه مامان دوز پاشون بود. البته برعکس. هرکدوم کله شون از توی یه پاچه در اومده بود. 

این وسط آب حوض به مربای بالنگ تغییر ماهیت داد. جادوگر دست‌وپا زد. هی مربای بالنگ می‌رفت تو دهنش. سعی کرد با قدرت به ماه فکر کنه که همدم شب‌های تنهاییش بود. مربای بالنگ هم تغییر ماهیت داد و به آسمون شب تبدیل شد. 

جادوگر توی آسمون سقوط کرد. تلپی افتاد روی هلال ماه. سفت چسبیدش چون داشت لیز می خورد. پوستش احساس عجیبی داشت. نگاهش کرد... از جنس کاغذ شده بود. حرکت که می‌کرد، ازش پاره کاغذ کنده می‌شد. جادوگر به بختش فحش داد. و همچنین اون وضعیت. فحش‌هاش روی کاغذها نوشته شدن و توی فضا پرواز کردن. 

یهو تلپی یه باسلق خورد تو کله‌ی جادوگر. 
جادوگر یادش افتاد شام نخورده. باسلق رو چپوند تو دهنش. 
ولی باسلق و اسید معده‌ش یک سری تبانی‌ها با هم انجام‌دادن که باعث شد بال کفش‌دوزکی دربیاره. 

ماه یهو ریخت. 
مثل شیر. 
جاری شد روی زمین. 
از قطراتش الهه‌های سپیدرویی به پا خاستن. ولی شالاپی نقش زمین شدن.

درختی اون نزدیکی گفت «قوقولی قوقــــــــو!» اما یه قیچی از ناکجا اومد گازش گرفت تا خفه شه.
آخه یه نارنگی اون زیر خوابیده بود. 

جادوگر که حالا با بال های کفش‌دوزکیش بال‌بال می‌زد توی هوا، رفت یه سری بزنه به جوراب دانا. 
جوراب چیزهای زیادی بلد بود. ولی هیچوقت با مربای بالنگ کنار نیومده بود. جادوگر هم دهنش بوی مربای بالنگ و باسلق می داد. پس جوراب با اون پوی پنیری مشتیش خودش رو پرت کرد توی دهنش. بوش باید همه‌جا رو تصرف میکرد. حیف این کره‌ی خاکی نبود که همه‌جاش بوی جوراب نده؟ مربای بالنگ کفش کی بود؟ 

یه نفر چاقو زد تو کله‌ی جادوگر. یه قاچ ازش کند. 
مثل هندونه بود، ولی به جای هندونه، کتلت خرچنگ به اون قسمت سبزش چسبیده بود.
یارو کتلت رو داد بالا. 

دهنش یهو واز شد و یه آبگرمکن بوتان نو از توش اومد بیرون. جادوگر لگدی به آبگرمکن زد. 
پاش رفت توش. 
انگار که آبگرمکن از جنس مارشمالو باشه. شل و ول تر از اون حتی. 

جادوگر کلا توی آبگرمکن فرو رفت. تنش یخ کرد. دست به دیواره‌ی آبگرمکن گذاشت و سفت چسبیدش. چیزی که زیر دستش اومد بذر کاج بود. یهو دستش دهن درآورد و باهاش حرف زد.
-بابا لنگ‌دراز عزیزم...

جادوگر گرخید، cringe شد و دستش رو فرو کرد توی دیواره‌ی مارشمالویی آبگرمکن. دقایقی صبر کرد و بعد که نفسش اومد سرجاش و حدس زد که حرف های دستش تموم شده باشه، دستش رو از تو دیواره بیرون کشید.
-ارادتمند همیشگی شما، ج‍-

دوباره دستش رو فرو کرد تو دیواره. این بار مدت بیشتری دستش رو اون تو نگه داشت. انقدر که دستش خفه شد و خواب رفت. متأسفانه اون موقع هنوز بنیادی برای محافظت از حقوق دست ها ساخته نشده بود. 
هوای بالای سرش کف کرد و به همراه کف سفید، حباب هایی روش به وجود اومدن‌. جادوگر اون‌‌یکی دستش رو بالا آورد و به یکی از حباب ها که از همه بزرگ تر بود انگشت زد. حباب انگشتش رو بلعید. مک‌ زد. پسندید. شروع کرد به فرو دادن کل دست جادوگر. چیزی نگذشت که جادوگر خودش رو داخل حباب یافت کلا.

توی حباب چشم‌هاش رو بست و پلک‌هاش رو روی هم فشار داد، دست‌وپاش رو کشید و دیواره‌هاش رو فشار داد و سعی کرد بترکوندش، اما حباب منعطف‌‌تر از این حرف‌ها بود. وقتی جادوگر چشم‌هاش رو باز کرد، تصویر اتاقش رو دید و کتابش که توش بود. احساس کرد انگار مکان عوض شده، دست دراز کرد تا کتابش رو برداره ولی دست‌هاش چیزی رو لمس نکردن، فقط به دیواره‌ی حباب فشار آوردن. 
سرخورده شد. مونده بود که چطور خودش رو نجات بده. یعنی تا ابد این تو می‌موند؟ این حباب طراحی شده بود تا مقبره‌ش بشه؟ زندان اختصاصیش بود؟ 

متوجه شد که پاهاش خیس شده‌ن. پایین رو نگاه کرد. 
کف‌صابون کف دل حباب رو گرفته بود و هی داشت بالا و بالاتر می‌اومد. 
بوی موارد شوینده با رایحه‌ی ماندگارشون باعث شده بودن دماغش به قلقلک بیاد و بخنده. همین‌طور که دماغش قاه‌قاه می‌زد، از هر گوشش یکی یه گنجیشک اومد بیرون و دوتایی افتادن به جون حباب و ترکوندنش. 

جادوگر می‌افته توی سوراخ انگشتی شماره‌گیر یکی از اون تلفن قدیمیا و یه چرخ می‌خوره به سمت پایین و دوباره برمی‌گرده سر جای اولش. تلفن یهو شروع می‌کنه به زنگ‌خوردن. یه دایناسور میاد تلفن رو با پوزه‌ش برمی‌داره. 
از پشت خط صدایی به گوش می‌رسه:
-در قاره‌ی غرق‌شده‌ی زیلندیا...

صدای سیفونی به گوش می‌رسه و صدا قطع می‌شه. 
دایناسور گوشی تلفن رو با دندون‌ هاش خرد می‌کنه و تکه خرده‌هاش تبدیل به نودل میشن.

نودل‌ها پرواز می‌کنن میان به هم می‌پیچن و نقش یه نردبون نجات رو برای جادوگر ایفا می‌کنن تا بتونه از میز تلفن بیاد پایین.

اما هنوز پا روی زمین نذاشته بود که زمین آب می‌ره. هی می‌ره پایین‌تر و پایین‌تر. انگار که با جادوگر لج کرده باشه و نخواد اجازه بده دوباره پا روی دلش بذاره. 

از پایه‌های میز تلفن، بیسکوییت‌های زنجبیلی‌ای به وجود اومدن و سعی کردن برن زمین رو راضی کنن تا با جادوگر آشتی کنه. 
اما زمین دلش پرتر از این حرف ها بود. 

پس بیسکوییت‌ها درحالی که دسته جمعی می‌خوندن «شمع و گل و پروانه، ما را که بَرَد خانه؟» واسه همدیگه قلاب گرفتن و سعی کردن فاصله‌ی بین زمینِ درحال آب رفتن و جادوگر آویزان از نودل رو پر کنن تا بلکه بتونن جادوگر رو بدون آسیب‌دیدن به زمین برسونن. 

تلاششون موفقیت‌آمیز نبود. تهش یکی‌شون زور زد و پرید و خودش رو چسبوند به پای جادوگر.
جادوگر روی دست‌های بیسکوییت زنجبیلی تف گنده‌ای کرد. دست‌های بیسکوییت نم گرفتن و شل و ول شدن.
بیسکوییت بیچاره نتونست خودش رو نگه داره و پرت شد پایین. 

زمین دهن باز کرد و بیسکوییت افتاد داخلش و به قاره‌ی غرق‌شده‌ی زیلندیا منتقل شد تا اونجا درمان بشه.
هرچند عملیات وسطش مختل شد، چرا که بستنی عروسکی ها در اعتراض به قیافه‌های له و لورده شون، مسیر رو خراب کرده بودن و در نتیجه وقتی خیارشور کبیر سیفون رو کشید، کل فضای اون اتاق رو آب گرفت و جادوگر و نودل‌ها و تلفن و دایناسور و بیسکوییت‌های زنجبیلی همه در هم پیچیدن و بوی آب خیارشور گرفتن.

مهر مادری

رفتار مادری که دلش بچه می‌خواسته با فرزندش، با مادری که همینطوری بچه آورده و نه دلش شوهرش را می‌خواسته نه بچه‌اش را، صدتا تا یکی تفاوت دارد؛ که وصفش به‌سختی لباس کلمات به تن‌اش می‌رود اما قلب آن را تماماً درمی‌یابد.

تجربه‌ام از هشت جلسه تراپی

امسال تا پاییز ماهی یک بار می‌رفتم... طبیعتا چون گران است. بعد هم دیگر نرفتم چون گران بود. 

راستش با اینکه خود تراپیست می‌گفت تغییراتی را در من می‌بیند و به نظرش تراپی همچین که خانواده می‎گفتند بی‌اثر نبود، به نظر من خیلی هم بی‌اثر بود. البته نه که انتظار داشته باشم چیزی درست شود. راستش حتی علت مراجعه‌ی خاصی هم نداشتم. صرفا احساس می‌کردم بدکارکردی‌ای در کار است اما معلوم نیست موتورش کجاست. و به هرحال حداقل این هم معلوم نشد، چون به تراپیست‌ها یاد داده‌اند سعی کنند تا جای ممکن چیزی به کسی نچسبانند، حتی اگر واقعا مشکلی باشد، آن را خفیف و قابل حل بشمارند. 

حتی در طول جلسات گاهی حسی غریب به من دست می‌داد، اغلب شک داشتم آیا شخص مورد بحث آیا واقعا من هستم یا نه. شاید برگردد به اینکه هیچوقت احساس نکرده‌ام کسی مرا شناخته. البته معقول هم به‌نظر می‌رسد، در نهایت هرکسی شمه‌ای از دیگری را برآورد می‌کند، آن هم با استفاده از به هم چسباندن یک‌سری قطعات. چه، آن قطعاتی که تراپیست به هم چسبانده بود به نظر من غریب می‌آمد. «این واقعا من هستم؟ اینطور حس نمی‌کنم. آیا نقاط پررنگ داستان زندگی‌ام به راستی همین بوده؟ گمان نکنم.» 

به‌هرحال همین موضوع هم شاید باعث شد من در بهار سالی که گذشت کم‌کم به تعدادی از دوستی‌هایم پایان بدهم یا کمرنگشان کنم. گیرکردن در شمه‌ای که دیگران از ما برآورد کرده‌اند و حقیقتش می‌پندارند چندان جالب نیست و حس خفگی می‌دهد.

نکته‌ای که البته امسال عمیقا متوجه شدم این بود که رنج هر فرد را اغلب دیگری نمی‌تواند بفهمد، مگر آنکه به‌نوعی empath باشد، که این نوع هم کمیاب است. شاید خودم تا حدی اینگونه باشم. به‌هرصورت، این فهم موجب شد رفته‌رفته کمتر و کمتر درمورد وقایعی که ناگهان به‌هم‌ام می‌ریزند یا ناراحتی‌های عمیق یا سطحی چیزی به کسی بگویم. چرا که گویا اتلاف وقت و انرژی‌ای بیش نیست. شاید سوال پیش بیاید که آیا خوشحالی‌ها هم تحت چنین شرایطی قرار می‌گیرند یا نه؟ و خب پاسخ این است که از قبل هم عادتی به بیان‌شان نداشتم، اینطوری بیشتر مزه می‌دادند. این را می‌گویم چون توجه کرده‌ام وقتی خوشحالم کمتر حرف می‌زنم و وقتی ناراحتم بیشتر، درمورد موضوع خاصی هم نه، به‌طور کلی.

یادم افتاد روزی روزگاری زمانی که هنوز چیزی به نام اینترنت وجود داد، دوستم ویدیوی کوتاهی از دختری را نشانم داد که نکته‌ای که در جلسات تراپی‌اش فهمیده بود را بازگو می‌کرد. جریان از این قرار بود که مدتی می‌شد که احساس می‌کرد جلسات تراپی به‌گونه‌ای فیک پیش می‌روند و انگار تراپیستش از چیزی که ناراحتش می‌کرد سر در نمی‌آورد و این داشت باعث می‌شد حتی ناراحت‌تر شود لذا به او اطلاع داد که دیگر نمی‌آید. تراپیسته هم برایش یک جلسه مجانی گذاشت که با هم گفتگو کنند ببینند اشکال کار کجاست او نمی‌خواهد ادامه دهد. دختره هم توضیح داد و سپس تراپیست از او عذرخواهی کرد و در خلال گفتگویشان روشن شد که اوضاع از چه قرار است. قضیه این بود که دختره چون در خانواده‌ای بوده که احساساتش را نادیده می‌گرفته‌اند یا قانون نانوشته‌ای وجود داشت احساسات منفی نباید بیان شوند، اون در اتاق درمان نیز همین شیوه را در پیش می‌‌گرفته است. این شد که این جمله‌ی طلایی را گفت: رابطه شما با تراپیستتان به‌نوعی مشت نمونه‌ی خروار روابط شما با دیگران است. 

اکنون که این ماجرا یادم آمد دیدم که بله داستان من هم همین است و دلم می‌خواهد مانند بقیه بزنم دهان تراپیستم را خرد کنم. مانند بقیه زود سیگنال‌های رفتاری‌اش دستم آمد و واکنش‌هایش برایم پیش‌بینی‌پذیر و خسته‌کننده شد. مانند ارتباطم با بقیه احساس می‌کردم درحال شناخت آدم دیگری هستند. راه حل دختره آن بود که بیاید حرفش را بزند. من هم که حرفم را می‌زنم پس چرا به جایی نمی‌رسد قیضیه؟ معلوم نیست راه حل مشکل من چیست. شاش شتر؟

خوش به‌حال آنهایی که نسبتاً انسان‌های سالمی هستند و خوش به حال آنهایی که انسان‌های ناسالمی هستند اما بضاعت درمان گرفتن را دارند. جفتش نعمت است.

Dandy

یک آقاهه را در داروخانه دیدم که بدون اینکه لباس خاصی جز یک پیراهن سفید با آستین‌های بالا زده و شلوار قهوه‌ای روشن اتوزده بپوشد، بدون تلاش خاصی dandy بود. موهایی به سیاهی شب داشت و چهره‌ی کشیده و باریک و خون‌آشام مدرن طوری. معلوم بود خیلی سنی ندارد. با مامانش آمده بود. چنان خوب صاف می‌ایستاد که دلم خواست من هم می‌توانستم.

وقتی به محض دیدنش کلمه‌ی dandy به ذهنم آمد، که باعث شد یاد ریونوسوکه آکوتاگاوا هم بیفتم چرا که او هم یک dandy بود با صورتی باریک و کشیده و موهای سیاه. اما او یک نویسنده بود. خودش خیلی فرق است.

شهرداری بالاخره یک جمله‌ی جالب روی بیلبورد روی پل هوایی نوشت: «رنج زمستون می‌ره، بهار نارنج میاد.»

رنج و نارنج. بعید می‌دانم رنج برود ولی نارنج می‌آید؛ نه نارنج به‌معنی بی‌رنج البته.

سفره‌ی هفت سین کاستومایزد

اگر حوصله ندارید، تیک گزینه‌ی customize در تنظیمات سفره‌ی هفت‌سین از منوی عید را فعال کنید.

 

+ حالا کو سفره‌ی هفت‌سینتون؟

- ایناها، سیّد، سفره، سینی، سرانداز، ساعت، سکه، واسه سین آخری هم سر مبارک رو می‌ذاری توی سفره تا سین‌ها تکمیل بشن. به همین راحتی.

این داستان: ازدواج تخم مرغ با سوسیس

برای درست‌کردن یک سوسیس تخم مرغ پیتزایی، نکاتی لازم است رعایت شود:

1. اگر ظرفتان لایَتَچسبونک نیست، در امر روغن‌ریختن خسّت نورزید. فکر کنید جهاز دختر خودتان است، یک کاری کنید که بعداً شرمنده نشوید.

2. سوسیس‌ها را هر شکلی که می‌خواهید خرد کنید، اما نازک خرد کنید؛ طوری که با نیمرو هم‌سطح شود. برابری و برادری.

3. مایع تخم مرغ را حسابی هم بزنید تا انسجام شخصیت پیدا کند، وگرنه طولی نمی‌کشد که رابطه‌اش با آقا سوسیسه شکرآب شود؛ آخر او خیلی حوصله‌ی آدم‌های دم‌دمی را ندارد. 

4. اول آقا سوسیسه را به حجله راه بدهید تا سنت‌شکنی شود.

5. چون آقا سوسیسه هنوز در فاز honey moon رابطه است، زود از فراق خانم تخم مرغه داغ می‌شود و می‌سوزد، لذا تا بوی خوش سوسیس سرخ‌کرده بلند شد، مایع تخم مرغ را بریزید توی حجله تا داغی آقا سویسه التیام یابد.

6. شعله را زیاد نکنید که گرمای عشق کافیست.

7. اگر وسط نیمرو سفت نشد، گول نخورید و منتظر نمانید سفت شود. این حقه‌ی خانم تخم مرغه است که دل آقا سوسیسه را بسوزاند. لذا نیمرو را پشت و رو کنید، به هرحال تنوع هم در رابطه لازم است؛ گهی زین بر پشت و گهی پشت بر زین.

8. چند ثانیه دیگر صبر کنید و سپس شعله را خاموش کنید، خواهید دید که حالا خانم تخم مرغه یک که نه، صددل از آقا سوسیسه خوشش آمده و قلبش بدون شعله هم برای او جز و ولز می‌کند.

9. اما چون تجربه‌ی احساسات شدید خیلی دیری نمی‌پاید و اگر هم یک موقع بپاید نتیجه‌ی چندان خوبی ندارد، آن دو عاشق و معشوق را از حجله بیرون می‌آوریم و لای درشکه‌ی نان گذاشته و از مسیر گلوی همایونی به سمت خانه‌ی بخت که معده‌ی مبارکمان باشد می‌فرستیم.

شوالیه‌ای در زره کامل، آرمیده بر علف، می‌خورد در هدف

-ای آقاهه که آنجا خوابیده‌ای.

ابره گفت.
-ادکلان نمی‌خری؟

شوالیه چیزی نگفت. ادکلان معده‌اش را بیشتر می‌پسندید. شوالیه‌ای بود خاکی و متواضع و به دور از زرق و برق.

-حالا یه تست بکن شاید خوشت اومد.

شوالیه چیزی نگفت.
ابره تفی روی صورتش انداخت. 
آه که تفش چه تمیز بود.

سپس فک‌ و فامیل‌هایش را هم صدا زد، همه‌شان جمع شدند آن بالا و بر شوالیه که روی علف‌ها دراز کشیده بود تف انداختند، تف‎های ریز. تف‌های فراوان بر او و پدرانش در زیر این خاک، تف‌های فراوان بر گیاهانی از آن پدران و تف‌های کینه‌توزانه‌ی ابرها روییده بودند و حالا شوالیه روی آن‌ها کپیده بود.

معلوم نبود مرده است یا زنده. 

در واقع نشئه بود و لای خشخاش‌ها خوابیده بود. بیایید با هم صادق باشیم، اعتیاد که جنایت نیست.
لذا هشیاری‌اش در حالتی بین خواب و بیداری بود ولی حال خوشی داشت، بسیار خوش‌تر از من و شما. 

دروغ گفتم.

حقیقت است که هروئین هم او را از غم‌هایش نرهانده بود. چه، انقدر کشیده بود که دیگر نای کار دیگری را نداشت. 
جز یک چیز... یک نفر... به او فکر می‌کرد و هرگاه اندیشه‌اش به ذهنش راه میافت قلبش فشرده می‌شد و چشمانش حوضچه‌ی اشک. هم او که تمام مهر و عطوفتش را به پای او ریخته بود، همانکه بالین وی را از سرشگ خویش خیس ساخته بود، همانکه تیمارش کرده بود، چه کسی بود این کسی که یادش نمی‌آمد؟ اصلا چه شکلی بود؟ چه بود؟ یادش آمد که او ادکلان می‌فروخت... یعنی کِی با او حرف زده بود؟

مالی ویزلی و جارویی که از عید متنفر بود

- دنبه بُدم، دنده شدم، وصل بُدم، کَنده شدم. موسم عید آمد و من کلفَت سابنده شدم!
مالی ویزلی همینطور که با یه دستش جارو رو با حرص توی سطل آب فرو می‌کرد و بیرون می‌آورد و روی زمین می‌رقصوند، با اون یکی دستش تابلوها رو گردگیری می‌کرد و هر تیکه‌ای که تصاویر توی تابلو بارش می‎کردن، اون سه‌تا بدترش رو بار اونا می‌کرد و قصد اجازه می‌داد آب جارو بپاشه توی صورتشون. 

- آقا بسّه!
داد جاروئه در اومده بود. ولی مالی الان به‌لحاظ ذهنی و عاطفی در وضعیتی نبود که ملاحظه از خودش نشون بده. دلش پر بود. اخیراً اخبار خوبی از وزارت‌خونه به گوش نمی‌رسید. مدتی بود که بوش می‌اومد که عده‌ای توی وزارت‌خونه درحال تدارک‌دیدن یه کودتا هستن و حالا این موضوع به‌دست وزیر وقت در سکوت درحال پیگیری بود. بعضی از کارمندها بعد از یه روز صبحی که می‌رفتن سر کار، دیگه خبری ازشون نمی‌شد و برنمی‌گشتن خونه. معلوم نبود وزیر چه آشی برای مخالفانش پخته. دم عیدی عجب مصیبتی بود!

مالی درحالی که چشم‌هاش پرحرارت و در عین حال مات بودن، تب‌آلود زیرلب از خودش می‌پرسید: 
- نکنه آرتور هم دستش تو کار بوده باشه؟ اون هیچوقت توضیحات دقیقی از کارهاش به من نمی‌ده! اگه سادگی‌ش باعث شده باشه سرش رو شیره بمالن و به اسم چیز دیگه‌‌ای اون رو هم درگیر نقشه‌های شومشون کرده باشن چی؟

آرتور دیر کرده بود و این فکرها به بهترشدن حال مالی کمکی نمی‌کردن. پس یه بار دیگه جارو رو شالاپّی توی سطل آب فرو برد و بیرون آورد.

شالاپ!
نه هنوز خوب خیس نشده بود. 

بلوپ بلوپ
یه بار دیگه!

پلِش!
حالا داشت با موهای جارو زمین رو محکم می‌سابید.

جاروی بیچاره دیگه بدجوری داشت آب پس می‌داد. اگه توی بازداشگاه بودن و مالی مأمور بازجویی بود، تا حالا حتماً زیر این شکنجه‌ها مقر اومده بود و به جرم‌های نکرده‌ش اعتراف می‌کرد. 

مالی یهو انگار که بهش به‌طور غریزی وحی شده باشه، سرش رو برمی‌گردونه و نگاهی به ساعت خانواده‌ی ویزلی می‌ندازه؛ چشم‌هاش روی عقربه‌ی آرتور قفل می‌شن. 

آرتور گم شده بود.

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس