The Blue Castle

Solitude... My coffin nail, to you I hail

اختلال شخصیت وسواسی-جبری

اگر در جریان مطالب قبلی نبوده‌اید، به این پست مراجعه کنید که مقدمه کار است و مطالب نیز به هم مرتبط‌اند.


شخصیت وسواسی-جبری (OCDP) اگر شدت این مدلی بودنش کم باشد، خیلی خوب و مهربان است اما وای به حال وقتی که شدت قضیه زیاد باشد. به‌طور کلی بر نظم  و عقل و منطق و برنامه و ساختار بسیار تأکید دارند و همه‌چیز باید برایشان برنامه داشته باشد. ابهام‌پذیری پایینی دارند و نمی‌توانند بپذیرند که در یک برنامه‌ی تفریحی دقیقاً مشخص نباشد که دنگ هرکس چقدر است و کجا می‌خواهیم برویم و چقدر می‌خواهیم بمانیم و کی برمی‌گردیم. یکی از این‌ها اگر مشخص نباشد شاید نیایند. 

حواسشان همیشه به دیگران هست و حمایت‌گرند و حتی در گروه‌ها به‌نوعی نقش مامان و بابا را دارند و افراد برای کمک‌ و مشورت گرفتن یا کمک مالی به سراغشان می‌آیند و اینها هم خود را موظف می‌دانند که بقیه را هندل کنند. این که ببیند نیاز بقیه چیست برایشان مهم است و جمع را به دست می‌گیرند. با خودشیفته‌ها از این جهت تفاوت دارند که عقب می‌نشینند تا ببینند نظر دیگران چیست و ببیند چگونه می‌تواند کمک کند و سپس برنامه می‌چیند. درحالی که فرد خودشیفته اساساً حرف حرف خودش است و می‌افتد جلو و هرکسی هم دنبالش کرد، کرد.

خیلی و حتی بیش‌ از اندازه عقلانی‌سازی می‌کنند و همین گاهی برایشان تبدیل به وسواس فکری می‌شود. مدام فکر می‌کنند و مشغول نشخوار فکری‌اند. وقتی دارند با شما صحبت می‌کنند فکرهای زیادی هم دارند و بعد از یک ساعت می‌بینید گفتگو و بحثتان با او به جایی نرسید؛ چون همه‌اش درحال شنیدن نشخوار فکری آنها بوده‌اید که چون کلافی هی درهم می‌پیچد. یک صحبت خیلی کوچک هم اگر بخواهید با او داشته باشید، شما را لای نشخوار فکری خودش گیر می‌اندازد و کلی صحبت نامربوط می‌کند. از بحث با آنها به جایی نمی‌رسید. شخصیتی که در کلاستر B باشد، به بدترین شکل هم که شده (فحش و کتک) قضیه را فیصله می‌دهد. درحالی که با اینها هرچه حرف می‌زنید به جایی نمی‌رسد. مثلاً حتی تهش باز می‌گویند «بعداً درمورد آن حرف بزنیم.» و نتیجه را مشخص نمی‌کند و در نهایت درگیر ابهامات خود می‌ماند.

اغلب فکر می‌کنند ناکافی‌اند. برخلاف خودشیفته‌ها که اگر چیز کوچکی هم داشته باشند از آن کاه، کوه می‌سازند، اینها هرچه داشته باشند باز هم احساس می‌کنند کم است و به خودشان فشار می‌آورند تا بهتر شوند و جلوتر بروند. اگر امتحان یا کنکور داشته باشند، خود را از هر چیز تفریحی محروم ساخته و شب و روز درگیر آماده‌شدن برای آن می‌شوند. یا اگر پروژه‌ای در دست دارند، زندگی نمی‌کنند تا به پروژه‌شان برسند. لذا کمالگرا هستند. خیلی وقت‌ها فشاری که به خود می‌آورند به جایی نمی‌رسد و در یک لوپ گیر می‌افتند و هدفی که برای خود مشخص می‌کنند بسیار بالاتر از وضعیت کنونی‌شان است و یک‌ جایی دیگر نمی‌کشند و بعد که به آن نرسیدند هی خودسرزنشگری می‌کنند و بعد هدف جدیدی را برمی‌گزینند و باز نمی‌توانند به آن برسند، اگرچه امید داشتند. لذا از جایی به بعد دیگر اهمال‌کار می‌شوند و می‌‌گویند من چرا تلاش کنم؟ من که نمی‌توانم. صفر و صدی‌اند و یا باید پزشکی قبول شوند و یا ده‌سال پشت کنکور می‌مانند و وارد دانشگاه نمی‌شوند. این احساس ناکافی‌بودن را از شدت وسواسی-جبری‌بودنشان کم باشد، درون خود نگه می‌دارند اما اگر شدتش بالا باشد، این حس ناکافی‌بودن را به بقیه هم می‌دهند. 

کنترل‌گر هستند. اگر وسواسی-جبری‌بودنشان شدیدتر باشد، کینه‌ای هم می‌شوند. معمولاً افراد این تیپ، وسواس فکری-عملی هم دارند. همانطور که نمی‌توانند تا لکه‌ی روی ظرف تمیز نشده بی‌خیالش شوند، هی اشتباهی که شما در رابطه‌تان با او انجام داده‌اید را هم یادآور می‌شوند. 

چنان باید روی همه‌چیز کنترل داشته باشند که احساسات خود را هم تحت کنترل می‌گیرند و انقدر اضطرابشان سرکوب‌شده است که هیچ علامت اضطرابی‌ای از او نمی‌بینید، اما در نشخوارهای فکری او و در خواب‌های عجیب و غریب و آشفته‌‌اش و شستن و آب‌کشیدن و چک‌کردن و حرکت‌دادن دست و پایش عیان است. غیر از اینها، حتی ممکن است به‌عنوان یک آدم بی‌خیال دیده شوند. 

بعضی از آنها اجتماعی‌ترند و بعضی‌شان هم درون‌گراتر. 

از آن دسته والدین می‌توانند باشند که می‌گویند بچه‌ی من باید فلان‌جا برود و فلان‌جا نرود یا باید تا فلان مقطع و در فلان رشته درس بخواند.

چون ذهنشان خیلی درگیر این است که در آینده چه اتفاقی می‌افتد، افراد آینده‌نگری هستند و مقتصد و صرفه‌جو و اهل پس‌اندازکردن. اول رابطه هم باید هدف آن برایشان مشخص باشد تا بتوانند برنامه‌ریزی کنند. اهل ریسک نیستند و از مشاغل آزاد خیلی خوششان نمی‌آید و بیشتر اهل مشاغل کارمندی‌اند چون وضعیت مشخص‌تری دارد و آخر ماه می‌دانند که روی چه مبلغی باید حساب کنند. بین معلم‌ها، نظامی‌ها، بانکدارها، روانشناس‌ها، پزشک‌ها و پرستارها زیاد پیدا می‌شوند. چون نظم و رسیدگی به حال دیگران در این مشاغل وجود دارد. 

اکثر والدین سنتی ایرانی که رگه‌هایی از شخصیت وسواسی-جبری را دارند (به‌ویژه مادرها) مایل‎‌اند فرزنداندشان کارمند یا معلم شوند. 

زنان با این تیپ شخصیتی، در رابطه‌اشان بیشتر اهل پس‌انداز اند تا درخواست هدایای گران‌قیمت. 

مثال‌ها: حمیده‌ی خیرآبادی (زن محمدعلی کشاورز در سریال پدرسالار) -  هما در سریال پایتخت - آنجلا مرکل

ترکیب زن وسواسی-جبری و مرد خودشیفته (مانند هما و نقی در پایتخت) ترکیب خوبی می‌شود. چون وسواسی‌ها یک احساس استقلال و عزت نفس هم دارند و یک خودشیفته نمی‌تواند آنها را له و خرد کند. مثلاً چون هما امورات خانه را در دست دارد نقی نمی‌تواند ادعای منم منم کند. درحالی که زن اگر تیپ وابسته باشد جلوی خودشیفته‌ها به‌راحتی خرد می‌شود. وسواسی‌ها اما با منطقی و واقع‌نگربودن می‌توانند مرد خودشیفته را از توهمات خود دربیاورند. چنین محیطی نسبت به ترکیب زوج خودشیفته و وابسته برای بچه‌ها نیز سالم‌تر است. 

همچنین، وسواسی‌ها اگر شدت مدل شخصیتی‌شان کم باشد، ایثارگرند. همانطور که در زمان آنجلا مرکل تعداد مهاجرها بیشتر شد و ترامپ که خودشیفته بود از او نفرت داشت، چون جلویش می‌ایستاد. 

اختلال شخصیت اجتنابی

اگر در جریان مطالب قبلی نبوده‌اید، به این پست مراجعه کنید که مقدمه کار است و مطالب نیز به هم مرتبط‌اند.


اجتنابی‌ها هم مانند وابسته‌ها اضطراب زیاد و اعتماد به نفس کم دارند. اما تفاوت اجتنابی‌ها این است که صمیمیت و وابستگی زیاد آنها را می‌ترساند. محتمل است که در کودکی از یکی از والدین خود که با او صمیمی بوده‌اند آسیبی دیده و حالا نمی‌گذارند کسی زیاد به آنها نزدیک شود یا کمکشان کند. (برعکس وابسته)

مکانیزم دفاعی‌شان کناره‌گیری و اجتناب از مشکلات است. در کنار این ممکن است SAD (اضطراب اجتماعی) نیز داشته باشند. مثلاً نمی‌تواند برود سوپری سر کوچه چیزی بخرد. هرجا مشکلی پیش می‌آید فاصله می‌گیرند و اجتناب می‌کنند چون مضطرب می‌شوند. و نمی‌توانند بایستند و آن را حل کنند چون اعتماد به نفس و عزت نفس پایینی دارند. وقتی هم که مسائل روی هم انباشته می‌شوند، باز اضطراب می‌گیرند. از آن‌ دسته افرادند که معتقدند زمان همه‌چیز را حل می‌کند.

در تعاملات اجتماعی دست و پاچلفتی و گوشه‌گیرند چون مضطرب می‌شوند و تفاوت اصلی آنها با اسکیزوئیدها این است که آنها با تنهابودنشان اوکی نیستند. هی نزدیک می‌شوند و هی دور می‌شوند. هی هم از قضاوت دیگران می‌ترسند و در آنها شرم و خجالت وجود دارد. می‌توانند در کار خود هم همینطور باشند. مثلاً کاری را شروع کنند و بعد همان موقع که می‌بینند دارند از آن لذت می‌برند یا کار دارد به نتیجه می‌رسد، رهایش می‌کنند. 

شخصیت‌های اجتنابی سرشار از «نکنه...»ها هستند. 

اجتنابی‌ها هم با شخصیت‌های کلاستر B بهتر مچ می‌شوند. 

از قضاوت دیگران خیلی می‌ترسند و در اتعامل با افراد مدام در این اندیشه‌‌اند که طرف مقابلشان درمورد آنها چه فکر می‌کند و نظرشان درباره او چیست. معمولاً در اجتماع Awkward هستند و همان اتفاقی که ازش می‌ترسند برایشان رخ می‌دهد؛ که یعنی قضاوت‌شدن رفتارشان. معمولاً چون موفقیت کاری و تحصیلی نیازمند عرض اندام است، اجتنابی‌ها در این زمینه موفق عمل نمی‌کنند.

مثال: نیما افشار در سریال ساختمان پزشکان (در خانواده هی می‌زنند توی سرش و او باز هم ازشان به‌طور کامل دل نمی‌کند.)

اختلال شخصیت وابسته

اگر در جریان مطالب قبلی نبوده‌اید، به این پست مراجعه کنید که مقدمه کار است و مطالب نیز به هم مرتبط‌اند.

به کلاستر C می‌رسیم.


افرادی هستند وابسته که در تصمیم‌گیری و قاطعیت و ابراز وجود مشکل دارند و نمی‌توانند باز زندگی خودشان را خودشان به دوش بکشند. هر تصمیمی آنها را مضطرب می‌کند، لذا به آدم‌های قوی‌تر از خود می‌چسبند. «تو جای من تصمیم بگیر.» یا «تو بیا مشکل مرا حل کن.» انگار اصلاً می‌گویند «تو بیا جای من زندگی کن.» اعتماد به نفس پایینی دارند و به‌دنبال خودشیفته‌ها می‌روند که به‌ظاهر اعتماد به نفس‌شان بالاست و می‌خواهند نفر اول همه‌چیز باشند. آنها می‌افتند جلو و وابسته‌ها هم به‌دنبالشان. خودشیفته خوشش می‌آید که کسی از او اطاعت کند و فرد وابسته هم خوشش می‎آید و راضی است که زندگی‌اش را به دست او بسپارد. این ترکیب را در زوج‌های سنتی ایرانی زیاد می‌بینیم. خانم وابسته که معمولاً هم می‌گوید «می‌سوزم و می‌سازم... به‌خاطر این بچه‌ها.» که البته به‌خاطر بچه‌ها نیست چون خودش می‌ترسد که زندگی مستقل داشته باشد و کار کند و قبض بدهد. «هرچی آقامون بگه» ورد زبانش است. مستقل‌بودن را برای بچه‌های خود نیز نمی‌تواند متصور گردد و بچه‌ها را از بازی در کوچه یا افرادی که ممکن است که آنها آسیب برسانند دور می‌کند و به آنها حس ناتوانی می‌دهد.

این ناتوانی‌شان اما بدجنسی هم دارد، چون وقتی تصمیم‌گیری را بر عهده‌ی دیگری می‌اندازند، شوهرشان که ظالم از آب دربیاید و در در این مورد به دیگران غر می‌زنند و وقتی به او بگویید «چرا درباره‌اش کاری نمی‌کنی؟» می‌گوید «بچه‌هایم...» و همان داستان همیشگی. نمی‌توانند پای مسئولیت‌ها و انتخاب‌هایشان بایستند. غرغروهای خیلی خوبی‌اند و هی می‌گویند فلان همسایه یا فلان دوستم با من اینطور رفتار کرده و یا بچه‌هایم جواب زحماتم را نمی‌دهند. 

این تیپ بین زنان شایع‌تر است. نمایشی ها هم بیشتر به شکل ظاهری توجه‌طلب‌اند. شخص وابسته همه‌اش غر می‌زند و از چیزی راضی نیست اما بلند نمی‌شود کاری درمورد آن انجام دهد. در ناخودآگاهش به این زندگی ساخته،اما در عمل هی درمورد آن غر می‌‌زند و ناراضی است.

احتمالاً پدر آنها طوری با ایشان رفتار کرده که انگار هیچ‌چیز نیستند. پس با خودشان می‌گویند بگذار بقیه هم با من اینطور رفتار کنند. انگار که هیچ‌چیز نیستم.

مثال: در فیلم مهمان مامان، زن پارسا فیروزفر. (که خود فیروزفر ضد اجتماعی‌ای بود که سر کار نمی‌رفت و خرجی نمی‌داد و دست بزن داشت) زن هم باردار بود و هرچه کتک می‌خورد باز هم به سمت او می‌رفت. 

اختلال شخصیت مرزی

اگر در جریان مطالب قبلی نبوده‌اید، به این پست مراجعه کنید که مقدمه کار است و مطالب نیز به هم مرتبط‌اند.


شخصیت مرزی و دو قطبی شبیه هم‌اند اما یکی نیستند. ویژگی بارز افراد با شخصیت مرزی، احساس پوچی عمیق درونی است. به‌ویژه وقتی تنها هستند. حس می‌کنند هویت به‌خصوصی ندارند و هیچی نیستند و از خود متنفرند. لذا به شیوه‌ای سعی می‌کنند این حس بد را تسهیل یا کمتر کنند تا مثلاً آن حس به آنها نگوید که خودشان را بکشند. مثلاً برای تسکین آن مواد مصرف می‌کنند. چون نمی‌توانند تنها بمانند -که مساوی است با حس پوچی- خود را وارد روابط متعدد می‌کنند. و چون رابطه دارد برای او این حس بد را پر می‌کند، رابطه برای او خیلی مهم می‌شود. لذا به طردشدن خیلی حساس می‌شوند. در اول رابطه، فرد را بمب‌باران عاطفی کرده و کلی باج می‌دهد. اما بعد، کافی است کوچک‌ترین نشانه‌ای از پارتنر خود ببیند که قرار است روزی او را ترک کند. در آن صورت، آن روی خود را نشان می‌دهند و حتی ممکن است تهدید کنند و بگویند که خودکشی خواهند کرد. در آستانه‌ی جدایی ممکن است فرد را تخریب هم بکنند. حتی ممکن است واقعاً خودکشی هم بکند چون خودش را هیچی نمی‌بیند و پوچ است و حالش به هم می‌خورد از خودش. 

بعد از عصبانی‌شدن، اولین هدفشان خودشان هستند. به خودشان مشت می‌زنند یا سرشان را به دیوار می‌کوبند. یا زمانی که حالشان خوب نیست، دست خود را کات می‌کنند. خشم شدید و مضممن و نوسانات خلقی شدید دارند. زود عصبی می‌شوند و جوش می‌آورند. ممکن است صبح خیلی حالش خوب باشد و شروع کند به قربان‌صدقه‌رفتن دیگران، و ظهر به این نتیجه برسد که از همه‌ی آنها متنفر است. 

اغلب گذشته‌شان را که بررسی کنید می‌بینید در کودکی‌شان کسی بوده که آنها را اذیت می‌کرده اما نمی‌توانسته‌اند خشم خود را نسبت به آن فرد ابراز کنند. در نتیجه آن خشم را برمی‌گردانند به خودشان و خودشان را مورد ضرب و شتم و آسیب قرار می‌دهند.

از چیزهای اغراق‌شده خوششان می‌آید. لباس ساده مد نظرشان نیست، باید چیزی اغراق‌شده باشد. شخص نمایشی مایل است لباسش شیک هم باشد، اما شخص مرزی شاید لباسی بپوشد که از ده‌جا پاره شده یا نمادهای عجیبی روی خود دارد و از این جهت اغراق‌آمیز است. اگر بخواهد موتورسواری کند هم چیز ساده نمی‌خواهد. یک چیز سطح بالا می‌خرند و تیپ قوی و جلب توجه‌کننده می‌زنند. نسبتاً برونگرا هستند. متال و هارد راک باید گوش کنند و از صدای زیاد اگزوز و موتور هم خوششان می‌آید. 

وقتی در فاز خوبی باشند، با پارتنر خود زیادی خوب‌اند و کارهای اغراق‌شده انجام می‌دهند و کلی از خود مایه می‌گذارند. وقتی هم فازشان بد بشود دیگر خیلی بد می‌شوند. دیدگاهشان نسبت به دیگران صفر و صدی است. «وای این آقا چقدر گل است. چه آقاست.» بعد همین آقای گل اگر حرفی بزند که به مذاقشان خوش نیاید می‌گویند وای این دیگر چه آدمی است! من نمی‌خواهم او را دیگر ببینم هرگز و عجب آشغالی است و غیره. 

مدام از این شاخه به آن شاخه می‌پرند. چون تکلیفشان مشخص نیست، احتمال تنوع‌طلب‎بودنشان خیلی زیاد است. از این رشته به آن رشته، از این ورزش به ان ورزش، از این شغل به آن شغل و قص‌علی‌هذه. مثلاً بعد از ده سال، یکهو از خواب بیدار می‌‌شوند و می‌گویند من دیگر نمی‌خواهم این را ادامه دهم. همینطوری. 

چون انگار اینها از بیرون جسور و شجاع و خوشتیپ و فعال به‌نظر می‌آیند و در عاشقی صد خود را می‎گذارند، برای زن‌ها مرد ایده‌آل می‌نمایند.

اهل بزن‌بزن هستند و دعوایی‌اند. چون برای خودشان ارزش قائل نیستند، بعد از اینکه در دعوا کتک بخورند و زخم بردارند، نشان‌دادن زخم‌ها و کبودی‌ها به دیگران برایشان جای پزدادن و افتخار دارد. خوشش می‌آید چون همان کاری است که وقتی تنها هستند با خودشان انجام می‌دهند. یعنی آسیب‌رسانی به خود.

اعتماد به نفس بالایی هم ندارند. وقتی در محیط ناسالم هم قرار بگیرند و به فردی ضد اجتماعی بر بخورند، یک گنگ تشکیل می‌دهند که شخص ضد اجتماعی افراد خود که غالباً مرزی هستند را از پشت صحنه به دعوا می‌فرستد و مرزی‌ها هم غالباً او را می‌پرستند و نقش پدر را برای آنها دارد. خود فرد ضد اجتماعی معمولاً دست به کاری نمی‌زند و مرزی‌ها برای او اغلب ابزار می‌شوند. یوگنی پریگوژین خودش ضد اجتماعی بود در روسیه. افرادی که جرم‌شان سنگین بود را در زندان‌ها می‌یافت و با پاداش کاهش مجازاتشان آنها را می‌فرستاد تا در اوکراین بجنگند و گروهی را به نام وگنر با مرزی‌ها تشکیل داد. 

خودشیفته‌ا رویاپردازتر از مرزی‌ها هستند. 

افراد مرزی مذهبی از آنهایی هستند که دیدگاهشان نسبت به خدا، دیدگاهی است که به یک گنده‌لات دارند. مثلاً می‎گویند خیلی «بامرام» است و «مصبت را شکر.» و «مشتی از تو بعید بود!». انگار دارند با یک لات حرف می‌زنند. در عزاداری‌های مذهبی قمه‌زنی انجام می‌دهند. (چون در تنهایی هم به خود آسیب می‌زنند.) یا افرادی‌اند که مراسم را خیلی با شدت انجام می‌دهند و اصلاً لباس خود را درمی‌آورند و زنجیرزنی و از این اغراق‌ها. خلاصه هرجا چیزی اغراق‌شده، یک مرزی در آن اطراف است. 

اهل تتوی زیاد هم می‌توانند باشند چون باز هم آن سوزنی است که فرو می‌رود در پوست. لذا اینها هم خیلی دوستش دارند. البته به‌طور اغراق‌شده. مثل تتلو که کل بدنش تتو است. البته اگر فردی عاشق تتو است، اگر علایم دیگر را داشته باشد مرزی محسوب نمی‌شود. همچنین، فردی که به خود آسیب بزند تا توجه و محبت بگیرد اگر علایم دیگر این نوع شخصیت را داشته باشد، مرزی محسوب می‌شود و در غیر آن صورت، شک‌مان به سمت شخصیت وابسته می‌رود. 

اختلال شخصیت خودشیفته

اگر در جریان مطالب قبلی نبوده‌اید، به این پست مراجعه کنید که مقدمه کار است و مطالب نیز به هم مرتبط‌اند.


شخصیت خودشیفته (نارسیسیستیک) خودبزرگ‌بین و متکبر است و مدام درحال به‌رخ‌کشیدن خودش و دستاوردهایش است. شخصیت‌های نمایشی هم البته به رخ می‌کشند، اما آنها بیشتر روی ظاهر مانور می‌دهند. شخصیت خودشیفته بین مردها شیوع بیشتری دارد تا زن‌ها. 

یا شما را خیلی می‌کوبد تا بالابودن جایگاهش را نشان دهد، یا مثلاً با نشان‌دادن ارتباط خود با آدم‌های مهم اینطور بنماید که بالاتر است. تیپ مردهای سنتی ایرانی هم خودشیفته است. نقی، ناصر ملک‎مطیعی، پدرسالار و غیره. اینها چون همیشه باید در جایگاه قله باشند و همه از آنها تبعیت بکنند، حسود هم هستند و نمی‌تواند ببینند از کس دیگری در کنار آنها تعریف شود. لذا یکی از روش‌های چزاندن آنها همین است. خود را به هر آب و آتشی می‌زنند تا نشان دهند که از آن فردی که از او تعریف می‌کنید بهترند. 

وقتی پیش آنها درد دل می‌کنید یکی از جواب‌هایشان این است که «من گنده‌تر از اینش را هم حل کرده‌ام.».  به‌نوعی در درد دل‌ها انگار می‌گویند من بهتر و قوی‌تر از تو هستم و همدلی و غمخواری از خودشان نشان نمی‌دهند. خوب‌بودن خود را جار می‌زنند. مثل ترامپ که می‌گفت پوتین به او گفته که «تو نابغه‌ای». اگر نابغه است چرا جار می‌زند؟ 

وقتی می‌بینید به‌عنوان دوست یا پارتنر، نمی‌توانید دو کلام با او درمورد خودتان صحبت کنید بدون اینکه او هی بحث را به مسائل مربوط به خودش بکشاند، قضیه تبدیل به اختلال شده. وگرنه صرفاً تیپ است.

دیکتاتورها غالباً خودشیفته‌اند.

اعتماد به نفس پایینی دارند، چون با کوچک‌ترین انتقادی به اعتماد به نفس پایینی دارند، چون با کوچک‌تریهم می‌ریزند. اتفاقاً اگر تاریخچه زندگی‌شان را هم بررسی کنید می‌بینید که در کودکی و نوجوانی آدمی خجالتی و کم‌حرف بوده‌اند و بعدتر این خودشیفتگی و منم‌منم‌کردن‌ها شروع شده. مانند قذافی که در فیلم‌های نوجوانی‌اش خجالتی بود و بعد هیولا شد. یا حشمت فردوس. معمولاً هم از نوجوانی به بعد این تیپ را می‌توان تشخیص داد.  

وقتی تنها هستند با خودشان حالشان خوب نیست و دروناً احساس تنهایی می‌کنند. حتی اگر کلی پاچه‌لیس دور خود جمع کرده باشند، نمی‌توانند خودشان را گول بزنند. 

خودشیفته‌ها به درمان خیلی خوب جواب نمی‌دهند چون همان کاری را در اتاق درمان می‌کنند که با بقیه می‌کنند. «نه بابا، من 50 تا کتاب روانشناسی خوانده‌‌ام. تو چه می‌گویی؟!»

افرادی که به‌طور اغراق‌آمیز فروتن هستند و مثلاً می‌گویند «من خاک پای شما هستم.» هم خودشیفته‌اند. چون هی می‌خواهند مدال پاک و فروتن و غیره بودن را بگیرند و این هم برای منافع خودشان است که نظر مثبتتان را جلب کنند و بعد یکجایی شما را زمین بزنند. این پاچه‌خواری‌ها و گنده‌کردن‌ها و بت‌سازی‌ها از فرد مقابل برای این است که بگویند «تو حق نداری یک قدم آن‌طرف‌تر بروی.» مثل فردی که کلی به شما می‌گوید استاد گرامی و فلان، و بعد که یکبار جواب پیام او را دیر دادید، پیام طولانی و سنگینی می‌نویسد با این مضمون که شما فلان نیستید که اینطور کردید و من این انتظار را از شما نداشتم و غیره و در نهایت نشان می‌دهند که از چشمشان افتاده‌اید. در واقع با ارزش‌بخشیدن به فرد مقابل، او را کنترل می‌کنند. 

از این حرف‌ها که «این که با من نبود و اصلاً از اولش هم آدم به‌دردبخوری نبود.» هم حرف خودشیفته‌ها بعد از جدایی است.

اختلال شخصیت ضد اجتماعی

اگر در جریان مطالب قبلی نبوده‌اید، به این پست مراجعه کنید که مقدمه کار است و مطالب نیز به هم مرتبط‌اند.


ویژگی بارز شخصیت ضد اجتماعی این است که معمولاً آدم‌هایی خونسرد و فاقد احساس همدلی‌اند. با هرگونه قاعده و هنجار و ضابطه عناد و دشمنی دارند و مایل‌اند هرجایی آنها را زیرپا بگذارند. به‌شدت هم کینه‌ای و انتقام‌جو هستند. زیاد دروغ می‌گویند، حتی اگر برایشان فایده‌ای نداشته باشد. پنج دقیقه اگر یک مکالمه‌ی عادی با او داشته باشید، شصت‌تا دروغ می‌گویند؛ بدون دلیل. از اذیت‌کردن دیگران هم لذت می‌برند. خیلی هم اهل پلن و نقشه‌ریختن‌اند. (مثلاً برای اینکه سر کسی کلاه بگذارند یا حالش را بگیرند.) در روابط عاطفی نیز سرد و سوء‌استفاده‌گر هستند. اگر به روانشناس مراجعه کنند، علائم بیماری دیگری را از خود نشان می‌دهند و وقتی از اتاق درمان می‌آیند بیرون خوشحالانه به خود می‌بالند که چه خوب درمانگر را گول زده‌اند. 

تفریحاتشان در کودکی اذیت‌کردن حیوانات بوده. دست‌انداختن و فریب‌دادن به آنها لذت می‌دهد. اول ماشین خش می‌اندازند، بعد زنگ در همسایه را می‌زنند و در می‌روند، بعد هم زمینه‌ی آزارشان گسترش می‌یابد و می‌گویند برویم دست و پای بچه‌ی همسایه را ببندیم و کتکش بزنیم اصلاً. درد دیگران را نمی‌تواند تشخیص بدهند، لذا برایشان اهمیتی ندارد. ترسو نیستند. کلاً احساسات خاصی ندارند. اگر شدت اختلال در آنها پایین باشد صرفاً احساساتشان در درجه و شدت پایینی قرار دارد.

 خشمی هم که نسبت به جامعه دارند، معمولاً در واقع نسبت به کارهایی بوده که خانواده‌شان با آنها کرده. 

مردی که دست بزن دارد، اگر مرزی باشد بعد از این که خشمش فروکش می‌کند یکهو غذاب وجدان و تنفر از خود به سراغش می‌آید و با خود می‌گوید وای من چکار کردم و اینها. اگر ضد اجتماعی باشد اما بعدش حس منفی‌ای نمی‌یابد و حتی لذت هم می‌‌برد. در روابط خود سادیسم جنسی هم می‌تواند باشد.

هرچه شدت اختلال بیشتر باشد، گستره‌ی افرادی که ممکن است در تقابل با او آسیب ببینند نیز بیشتر می‌شود. مثلاً در شدت پایین، ممکن است با اعضای خانواده خود کاری نداشته باشند حداقل. همچنین، در شدت پایین آدم‌های چرب‌زبانی هستند، برای همین مسئول فروش، وکیل، مسئول پذیرش و غیره‌ی خوبی می‌شوند و حتی سیاستمداران خوب و موفقی از آنها درمی‌آید. درحالت شدید اما قاتل زنجیره‌ای می‌شوند. بخش نورون‌های آیینه‌ای برای تشخیص احساسات دیگران است، در این افراد کار نمی‌کند. 

خیلی ممکن است که خودشان را به آدم‌های وابسته نزدیک کنند؛ البته جهت استفاده. 

مثال‌های واقعی: جفری دامر - اکبر خرم‌دین (دقت کنید که ذنش که هم‌دستش بود کندذهن بود و چون ضعیف بود او را برای استفاده نزدیک خود نگه داشته بود.) پوتین هم تا حدودی چنین شخصیتی دارد اما لزوماً به سطح اختلال نرسیده. 

مثال غیرواقعی: جوکر

چرا در کمیک‌های انگلیسی‌ فقط از حروف بزرگ استفاده می‌شود؟

شاید این سوال برای شما هم پیش آمده باشد که چرا اینها که همیشه روی حروف کپتال و غیرکپتال حساس‌اند، چرا در کمیک‌هایشان دیالوگ‌ها با حروف کپتال نوشته می‌شود؟ برای یافتن پاسخ، تاریخ را ورق زده و می‌رسیم به دهه‌های 1930 تا 1960 میلادی که سال‌های ابتدایی صعت کمیک بوده. در آن زمان، کمیک‌ها روی کاغذهای ارزان و بی‌کیفیت چاپ می‌شدند فلذا از کیفیت چاپ پایینی برخورداره بوده و جوهرشان به‌راحتی پخش می‌شد. حروف بزرگ چون ظرایف و نقطه و اینها نداشتند در این شرایط بخشیدگی جوهر هم خوانا می‌ماندند و با توجه به اینکه حروف‌نویسی به‌صورت دستی انجام می‌گرفت اینکه تمام حروف از یک نوع باشند کار را آسان‌تر می‌کرد، شدند حروف ثابت کمیک‌ها. بعده ها که چاپ کمیک‌ها با کیفیت‌تر شد و حتی مانگای دیجیتال هم آمد، این سنت را حفظ کردند و دیگر جزئی از هویت بصری کمیک‌ها شد.

ابداع‌کننده Bullet Journal

هم‌اکنون فهمیدم که ابداع‌کننده این نوع دفتر که صرفاً چون جلدش قشنگ بود خریدم و هنوز پتانسیل‌هایش را کاملاً درک نکرده‌ام، فردی به نام رایدر کارول بوده که در کودکی تشخیص  ADD (اختلال نقص توجه) گرفته بوده و در جستجوی راهی برای مدیریت ذهن پریشانش، چنین روشی را برای سازماندهی افکارش طراحی کرد و بعد که دید موفقیت‌آمیز است، تصمیم گرفت آن را با دیگران به اشتراک بگذارد.

اختلال شخصیت نمایشی

به کلاستر B می‌رسیم. اگر در جریان مطالب قبلی نبوده‌اید، به این پست مراجعه کنید که مقدمه کار است. 


اختلال شخصیت نمایشی یا هیستریونیک عمدتاً در خانم‌ها دیده می‌شود در آقایان به‌طور خالص کمتر دیده می‌شود و معمولاً ترکیب شده با یک مدل شخصیتی دیگر است؛ مثلاً خودشیفتگی. 

آنها انگار که در کل عمرشان روی صحنه‌ی تئاتر هستند و احساسات و هیجانات در آنها به‌صورت اغراق‌آمیز بروز پیدا می‌کند؛ چون آنها توجه را بیشتر از هر چیز در دنیا می‌خواهند. افراد ظاهربین و سطحی و ساده‌لوحی هستند که عموماً آی‌کیوی بالایی ندارند و بیشتر تمرکز خود را روی ظاهر می‌آورند؛ گو اینکه تنها چیزی است که برای ارائه دارند. بسیار مدگرا هستند. افرادی‌اند که اگر برای یک مهمانی ساده دعوت شوند لباسی را می‌پوشند که در عروسی می‌پوشند. تن صدای آنها در جمع هم معمولاً باید بالاترین باشد و با عشوه‌گری و لوندی سخن می‌گویند. به‌علت همین توجه‌طلبی، در روابط خود وفادار نیستند. چون فقط توجه می‌خواهند و مهم نیست که از سمت چه کسی باشد. از طرف مقابل فقط توجه می‌خواهند نه عشق‌های عمیق دائمی. تعهد چندان برایشان حائز اهمیت نمی‌باشد و توجه، مخصوصاً به‌ظاهرشان را شیرین می‌یابند. نسبت به ظاهرشان بسیار حساس‌اند و به اولین نشانه‌های پیری هم همینطور. دیدن اول تار موی سفید، برای آنها تجربه‌ای تکان‌دهنده است. 

هیجان‌طلب هم هستند و مثلاً اگر به شهربازی بروند، سوار چیزهای ساده نمی‌شوند. باید سوار رنجر شوند یا به تونل وحشت بروند؛ هرچیزی که شدید باشد یا هیجان زیادی بدهد. 

اهل خودکشی‌های نمایشی هم می‌توانند باشند. اینطور که: «وای دارم غش می‌کنم. به من آب قند بدهید. وای الان خودم را می‌اندازم پایین.» و قص علی هذه. یا مثلاً بعد از دعوا عکس خود را درحال سرم‌زدن ارسال می‌کنند. اگر با آنها بحث کنید ممکن است خشم انفجاری بسیار شدیدی از خود بروز داده و کلماتی را از آنها بشنوید که به مخیله‌تان خطور هم نمی‌کرده که از دهان او در بیایند. این که نمایشی هستند را هم قبول نمی‌کنند. 

آدم‌های نمایشی اتفاقاً به اسکیزوئیدها خیلی جذب می‌شوند؛ چون توجه اسکیزوئیدها به‌سختی به دست می‌آید، از نزدیک‌شدن به آنها و کسب توجه‌شان احساس افتخار می‌کنند. در نتیجه ما این نوع زوج را زیاد می‌بینیم که بعداً هم می‌بینند به درد هم نمی‌خورند؛ چون معمولاً اسکیزوئیدها توجه کمی به آنها مبذول می‌دارند. نمایشی‌ها حتی ممکن است با مردهای کوچک‌تر از خود در رابطه‌ بروند تا نشان دهند «من هنوز جوان هستم.» مردهایی که درگیر بدن‌سازی شدید می‌شوند هم بیشتر خودشیفته (نارسیسیستیک) هستند تا نمایشی.

مثال‌های واقعی از این مدل شخصیت: بهاره رهنما - رضا گلزار - گوگوش

اختلال شخصیت پارانوئید

دنباله‌ی این مقدمه.


شخصیت پارانویید، که به احتمال زیاد معرف حضورتان باشد، با دو تیپ دیگر کلاستر A در منزوی‌بودن و درونگرایی اشتراک دارد. اما شکاکیت و سوء‌ظن داشتن او نسبت به دیگران ویژگی خاصش است. از آن آدم‌ها که فکر می‌کنند پشت هر حرف دیگران منظور خاصی وجود دارد و باید آن را رمزگشایی کنند. این گیر و گرفتاری‌ها به‌ویژه گریبان‌گیر نزدیکانشان می‌شود. هرچه شدت اختلال بالاتر باشد، محدوده شکاکیت گسترده‌تر شده و نسبت به غریبه‌ها نیز چنین احساساتی را پیدا می‌کنند. در حدی که مثلاً حتی به نحوه نگاه‌کردن غریبه‌ها نیز حساس می‌شوند. 

استاد بنفش بر این زعم بود که خانم‌هایی با اینها وارد رابطه می‌شوند توجه خاصی از این افراد دریافت می‌کنند که بعضاً آن را در ابتدا به معنی دوست داشته شدن از سمت آن آقا در برداشت می‌کنند. پرس و سوال‌ها درمورد اینکه کجا بوده‌اند و با کی‌ها بوده‌اند، توسط بعضی‌ ممکن است همان غیرت‌داشتن یا توجه خاص تفسیر شود. در واقع پارانوییدها به واسطه‌ی اینکه نمی‌توانند به دیگران اعتماد کنند، روابط‌شان هی محدودتر و محدودتر می‌شود و بدین ترتیب منزوی می‌شوند. 

مکانیزم دفاعی‌ محبوبشان که خیلی از ان استفاده می‌کنند، فرافکنی است. مثلاً تکانه‌های جنسی که قابل کنترل نیستند، فرافکنی می‌شوند به همسرشان و فکر می‌کنند او دارد بهشان خیانت می‌کند. ذاتاً هم افراد خشنی هستند، در نتیجه همین را به دیگران فراکنی کرده، خیال می‌کنند دیگران می‌خواهند آسیبی بهشان بزنند. هیچوقت نخواهید توانست آنها را قانع کنید که گمان‌هایشان اشتباه است، چون نمی‌خواهند چنین چیزی را. حتی اگر به آنها لطف کنید هم گمان می‌کنند حتماً منظور خاصی پشت آن بوده. در کل، صعب‌العلاج‌ترین اختلال است و تقریبا امیدی به درمانشان نیست. خصوصاً اگر شدت شکاکیت بالا باشد. فقط الفرار، دِ هوار.

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس