The Blue Castle

Solitude... My coffin nail, to you I hail

تافته‌های جدابافته

می‌رسیم به یکی از پدرکشتگی‌های دیگر که حسی متفاوت از پدرکشتگی‌های قبلی دارد. آن یکی ایجاد خشم مزین به انزجار می‌کرد، این یکی ایجاد خشم مزین به نفرت و تحقیری که احتمالا حاصل از مکانیزم دفاعی فرافکنی است. برویم ببینیم با چه طرفیم.

این یکی تاریخچه کوتاه‌تری داشته و مثلا در یکی دو سال اخیر به وجود آمده. ولی در این لحظه اعصاب بازکردنش را ندارم. چیزی که باعث شد امروز ببینم و یادش بیفتم مقاله‌ای بود که امروز دیدم. مطالعه‌ی همبستگی‌ای انجام شده بود روی 490 نفر از دانشجویانی که علائم ADHD داشتند ولی تشخیص رسمی پیدا نکرده بودند. 68% از آنها روزانه در شبکه‌های اجتماعی نظیر تیک‌تاک ملعون و اینستای نفرین‌شده و غیره محتوای مربوط به ADHD می‌دیدند. متغییرهای مختلفی داشت. ولی نکته‌ای که چشمم را گرفت این بود که آنهایی که اینگونه محتواها را دنبال می‌کردند، در معرض پدیده‌ی توهم فراوانی قرار می‌گرفتند، یعنی وقتی علائم را در این میم‌ها و ویدیوها می‌دیدند سعی می‌کردند علائم را در خودشان و حتی دیگران شناسایی کنند.

اما من فی‌الحال کاری به این مقاله ندارم. صرفاً یادم افتاد چقدر حالم از آدم‌هایی که الکی الکی روی خودشان تشخیص می‌گذارند حالم به هم می‌خورد. چون یاد یکی از خواننده‌های محبوبم Aurora افتادم که در یکی از مصاحبه‌های سال‌های اخیرش، هم‌موج با رواج اینگونه ترندها در فضای مجازی، گفت که نورودایورجنت است و این را نقص نمی‌داند بلکه خیلی هم به به که می‌تواند جهان را طور متفاوتی درک کند و اضافه می‌کند که این را می‌گوید که نورودایورجنت‌های دیگر در سراسر دنیا کمتر احساس تنهایی و اوخی و اینها کنند و راحت‌تر باشند درمورد این موضوع. (که البته نیازی نیست عزیزم، چون میلیون‌ها نفر در سراسر اینترنت این موضوع را اعلام می‌کنند دیگر نمی‌خواهد تو پا در این میدان بگذاری!) و این کفر مرا بالا می‌آورد و مانند آن میم دایناسوره می‌شوم و می‌گویم "خیب گیه می‌خیری" که اینگونه عرض می‌کنی. خصوصاً که مثلاً از او کمتر انتظار داشتم اینطور با موج‌های سوشال مدیا به حرکت دربیاید (چون حتی گرایش جنسی‌اش را هم حتی نیامده بود اینطور واضح بگوید) ولی گویا شتری است در خانه‌ی هرکسی می‌نشیند یک روز. چه مستقیم و چه غیر مستقیم. 

یاد آن دوستم هم افتادم که رفت نوار مغزی گرفت و برایش تشخیص ADHD و اضطراب و افسردگی توأم گذاشتند و خیلی دقیق داشت برایم توصیف می‌کرد که چطور علائم ADHD را در خود می‌بیند. و درمورد گم کردن چیزها که گفتم ندارد هم گفت کودک که بود یک کیف که دوست داشت را در تاکسی جا گذاشت و از آن موقع تا حالا همه‌اش حواسش هست.  (همین هم مرا یاد یک دوست دیگرم انداخت که داروهای اضطراب می‌خورد و گمان می‌برد ADHD هم دارد و مثلا چند بار که در کودکی سفر رفته‌اند یک بار شال‌گردن مورد علاقه‌اش را جا گذاشت و یک بار دیگر هم یک توپ و عرعرعر) یا مثلا اینکه وقتی روانپزشکِ پیری بعد از اینکه تشخیصش را گذاشت گفت بچه که بودی خیلی شیطنت می‌کردی پس نه؟ او هم گفت نه خلاصه دکتره هم متعجب شده بود و در کل دیده بود دارد نمی‌تواند علائم را دقیقا به او بچسباند. دوستم هم مثلاً هوشمندی نشان داده در ذهن خودش گفته بود بیش فعالی‌اش در ذهنش نمود میافته نه جسمش و از این داستان‌ها. یک بار هم به من گفت: «حتی گمان بردم شاید در طیف اوتیسم هم قرار بگیرم چون مثلا بچه بودم پایم را باید چند بار روی پله می‌گذاشتم و برمی‌داشتم یا مثلا در ساعت مچی فلانی خیلی دقیق می‌شدم و رویش قفلی می‌زدم و تا الان هم همیشه نسبت به بافت لباسم حساس بوده‌ام و الخ، اما دیدم من تحصیلاتم را با موفقیت زیاد تمام کردم و اوتیسمی‌ها اینطور نیستند.» خلاصه یک سال و اندی اینچنین می‌پنداشت درمورد خودش و می‌گفت وای ADHD باعث می‌شود مغزم خاموش نشود که من بگیرم بخوابم و تا لحظه بیهوش شدنم محتوا تولید می‌کند و غیره. خلاصه وقت امتحانات ترم آخر ارشدش شد و رفت دارویش را بگیرد. ویاس گرفت و ماواد را زد بر بدن و دید که ای وای، دید زیادی متمرکز شده و دیگر نمی‌تواند مولتی‌تسکینگ کند و اصلاً تپش قلب گرفت و خوابش حتی بیشتر به مشکل خورد و بعد رفت دکتر گفت در نواز مغزی‌ات با همان اضطراب و اینها اشتباه گرفته شده و برو خانه‌تان. و این را دیگر به من نگفت و از دوست مشترکمان شنیدم. بعدش هم برایش یک محتوا درمورد ADHD که در زنان تشخیص داده نمی‌شود یا اشتباه تشخیص داده نمی‌شود فرستادم که ببینم واکنشش چیست حالا به این موضوع. گفت آه چقدر شبیه من است و بیسار. 

مشخصاً دلم پر است از این قضیه، پس جا دارد از افرادی مانند خانم آرمینا سالمی که جزو نویسندگان معاصر ایرانی‌ام می‌باشد و تشخیص ADHD گرفته و در بلاد کفر یکی داشته می‌‌گفته وای این روزها انگار همه ADHD دارند یا در طیف اوتیسم‌‌اند و خانم هم شنیدن این بسیار کفری شده و گفته: «الان اینطوری است چون قبلا این چیزها تشخیص‌ داده نمی‌شدند. فکر کن در کل عمرت با خاری در چشمت زندگی کنی و فکر کنی همه این خار توی چشمشان است و بعد بفهمی فقط بعضی افراد اینطوری‌اند.» که خب حالا من هم به آن اضافه می‌کنم که فهمیدن این موضوع باعث می‌شود گاه به گاه مخاطبان خود را در کانالت به خواندن توصیف مصائب مغز ADHD ات در طول روز مهمان کنی، که حداقل در من یکی انزجار برانگیز است. گمانم اگر همان توصیفات را می‌نوشتی و رویش اسم نمی‌گذاشتی اینطور نمی‌شد. این اسم‌ها را degrading می‌دانم. به این می‌ماند که به‌جای اینکه شخصیت خودت را توصیف کنی خیلی زارت می‌گویی من مثلاً INFP ام و خلاص. (تازه اگر پس فردا نگویی INTP یا ENFP هستی) یا مثلا «مصائب یک INFP را ببینید!»

این همه گفتم اما خود نورودایورجنت را نگفتم چیست. نورودایورجنت (Neurodivergent) اساساً یک برچسب هویتی-اجتماعی است که توسط جامعه‌شناسی به نام جودی سینگر در دهه 90 میلادی مطرح شد. نوعی چتر مفهومی برای پذیرش تنوع عصبی (نورولوژیک) در افراد و کاهش سنگینی برچسب نرمال دربرابر غیرنرمال بر روح روان ملت. مثلاً می‌توانید نزدیک‌ترین آدمِ مرا تصور کنید که با غرور مقاله‌ای مبنی بر تفاوت‌های ساختاری و عملکردی عصبی در افراد دارای ADHD را برای من ارسال می‌کند و می‌گوید مغزش سیم‌کشی متفاوتی دارد و به به. و اینطوری کمی کمتر ناناعت می‌شود که هر ماه باید پول قلنبه‌ای بابت دارو بدهد تا بتواند روی تکمیل رساله‌ی دکترایش تمرکز کند. چنین کاربردی دارد.

نورودایورجنت‌بودن یک تشخیص بالینی نیست؛ مانند طیف‌های گرایش جنسی. یارو امروز graysexual است و فردا aegosexual و یک دختره در یوتیوب می‌نشیند یک ویدیو ضبط می‌کند درمورد یک عالمه اسم که ته همه‌شان به sexual محسوب می‌شود و برای هرکدام تنها سه خط توضیح می‌دهد و همه‌شان مانند سگ شبیه همند و آدم تهش دچار پوچی می‌شود که اصلا این همه زور و اسم و تعریف برای چی؟ برو کیک و نوشابه‌ات را بخور! 

این را هم عرض کنیم که شامل چی‌ها می‌شود این نام: بعضی‌هاشان اختلال بالینی‌اند و به‌لحاظ عقلانی برایشان تشخیص داشت باید، مثل ADHD یا اوتیسم که معروف‌ترین‌شان است و کلی ویدیو در یوتیوب آپلود می‌کنند این ساکنین بلاد کفر درمورد اینکه از کجا بدانید در طیف کدامشان هستید و چه فرقی دارند و الخ. کمتر معروف‌ها؛ یا به‌طور دقیق‌تر، کمتر محبوب‌هایشان شامل OCD (وسواس الخناس) و دوقطبی نیز می‌شود. بعضی نورودایورجنت‌بودگی‌ها هم بالینی و پزشکی جزو آسیب‌شناسی‌ها و اختلالات محسوب نمی‌شوند: سینستزیا (حس‌آمیزی. مثلا رنگ، طعم، بافت و حتی شخصیت داشتن صداها، حروف، کلمات یا اعداد به شکل تقریبا ثابت در طول عمر.) و آفانتزیا (ناتوانی در تصویرسازی ذهنی) و هایرفانتازیا (تصویرسازی ذهنی خیلی زنده و قوی، برعکس قبلی) و دیسلکسیا (مشکل در خواندن حروف و درک آنها که گاهی در مبتلایان به ADHD نیز مشاهده می‌شود و مرحوم داوینچی هم بدان دچار بود و آنهایی که اینطوری‌اند احتمالا می‌روند در این مورد ذوق کنند) و دیسکالکولیا (یارو در محاسبات و اینها دچار نارسایی و اختلال و مختلال است) و یک سری اسم‌های دیگر گور بابای همه‌شان.

نگارنده‌ی این سطور نیز خودش جزء یکی از این موارد فوق است و نه اینکه چون خارج از گود است پدرکشتگی دارد با قضیه و فلان‌جایش دارد می‌سوزد. نمی‌گوید هم کدامشان که حتی‌الامکان مثالی برای ضرب‌المثل «رطب‌خورده من رطب چون کند» نشود. اگر نفرت من از قضیه را به نفرت هیتلر از یهودیان تشبیه کنید، تشبیهتان درست درمی‌آید چون اگر من قرار باشد نورودایورجنت‌ها را قتل‌عام کنم، تهش باید خودم را هم بکشم چون یکی از آنها محسوب می‌شوم و این مانند پایان هیتلر با خودکشی ذلیلانه‌اش است. 

?Life: A Comedy or A Tragedy

بازیگر مستربین می‌گوید زندگی‌اش یک تراژدی است، ولی از نمای نزدیک یا close up، یک کمدی است. راستش نظر من برعکس است. از دور که نگاه می‌کنم بیشتر کمدی می‌نماید. از این‌روست که خواه‌ناخواه نسبت به بسیاری مسائل دلخراش نگاه طنزی دارم ولی معمولا نمی‌گویم چون آن‌وقت به من می‌گویند «عجب یزید سنگ‌دلی هستی!»

البته منکر سنگ‌دلی‌ام در بعضی مواقع نمی‌شوم. ولی خب. شاید به‌راستی دارم از مسیر انسانیت فاصله می‌گیرم.

MBTI

کور خوانده‌اید، درحال‌حاضر انقدرها انرژی ندارم که بیایم سیر تا پیاز MBTI را بگویم یا حتی کوچک‌ترین توضیحی درمورد آن بدهم.

روزی روزگاری زمانی که چیزی به نام اینترنت وجود داشت، در گوگل اسکولار سرچش کردم و دیدم بله بعضی ملت‌ها در پژوهش‌هایشان از این تست استفاده کرده‌اند. کی ها؟ کره‌ای‌ها. که جای تعجب هم ندارد چون تا جایی که دیده بودم مردم عامه کره جنوبی هم خیلی در بحرش هستند. گمانم ژاپنی‌ها بیشتر در بحر همان گروه خونی باشند. 

البته من خیلی نفهمیدم در نهایت این تیپ‌ها به چه درد خودشناسی می‌خورد. چون گمانم خود اینکه آدم بنشیند فکر کند رفتارهایش بیشتر کدام مدلی‌اند بیشتر منجر به خودشناسی می‌شود تا گرفتن برچسب یک تیپ. بعضی آدم‌ها را هرکار کردم نتوانستم یکی از این 16 مدل بدانم و نتیجه‌ی تست‌هایشان هم هربار یک چیز درمی‌آمد. شاید به این خاطر باشد که خودشان خیلی خودشان را نمی‌شناسند. 

شخصاً گاهی به نظرم تیپ انیاگرامم بهتر توصیفم می‌کند. شاید هم صرفاً مکمل خوبی باشد.

شکم گرسنه دین و ایمان سرش نمی‌شود

نارضایتی مردم ایران از یک حکومت دینی دلایل مختلفی دارد که من حوصله‌ی بررسی‌اش را ندارم. صرفاً این زاویه دید هم در ماشین که بودم به نظرم رسید و مایل به یادداشت شدم. از والد چنین شنیدم که زمانی که مردم در زمان حکومت پیشین در صدد انقلاب‎کردن برآمده بودند، بحث معیشت چندان مطرح نبود و نارضایتی‌ مردم قشر عامه بیشتر سر این بود که چرا دین و ایمان و قرآن در این کشور دارد از کمرنگ می‌شود و این حرف‌ها. بماند که گمانم بخشی از روشن‌فکران بر این بودند که نوع حکومت صرفاً اسماً پادشاهی مشروطه است. 

به‌هرحال، اصل مطلبم این بود که آن موقع سر دین و مذهب به پا خیزیدند و حالا سر معیشت. و طبیعتاً در کله‌ای که شکمش گرسنه باشد نمی‌توان در کله‌اش آیه و حدیث و موعظه فرو کرد؛ چون فوراً فحش آبداری نثار جد و آبادتان کرده، جورابش را درمی‌آورد و می‌کند در حلقتان. چرا که شکم گرسنه دین و ایمان سرش نمی‌شود. البته گمان نمی‌کنم اکثریت جامعه هنوز به مرحله‌ی گرسنگی کشیدن رسیده باشند و نهایتاً تنوع غذایی‌شان کم شده، اما شاید که به‌زودی آن مرحله هم آنلاک شود. 

نگاهی به نقل‌قولی اندکی بامزه از کتاب «چگونه با جوک فلسفه بفهمیم؟» بیاندازیم:

یکی از نظریات مشهور هگل، که به بحث اگزیستانسیالیسم ارتباط پیدا می‌کند، ‌ایده‌ی نوی او درباره‌ی حرکت دیالکتیک تاریخ بود. به زعم او، تاریخ هدف داشت و این هدف نمایش اصل آزادی در آگاهی انسان بود. به‌زعم هگل، روند تاریخ نتیجه‌ی یک‌سری تزها و آنتی‌تزهای متوالی و پشت سر هم بود. روح یک عصر، به‌طور مثال، محافظه‌کاری مرسوم دهه‌ی پنجاه میلادی، آنتی‌تز خود را خلق می‌کرد و به ظهور جنبش‌ هیپی‌ها در دهه‌ی شصت منجر می‌شد. برخورد این تز و آنتی‌تز، در نهایت، به سنتز نسل بانکداران وال‌استریت با مدل موهای گروه بیتلز در دهه‌ی هفتاد منجر می‌شد.

که بلافاصله بعد از خواندنش یاد تغییر شعارهای عوام افتادم که پنجاه سال پیش شاه نمی‌خواستند و آرمان‌های دینی را می‌طلبیدند و حالا می‌گویند آیه و حجاب یک پاپاسی هم برایمان ارزش ندارد و باز هوس شاه‌بازی کرده‌اند که لابد بعدش دوباره تفش کنند بیرون. (یا شاید هم ستنز جدیدی تولید کنند)

این هم از یادداشت گذرای ما. نیایید اینجا بحث سیاسی راه بیاندازید که حوصله ندارم و می‌زنم توپتان را پاره می‌کنم. بروید همان در کوچه‌ی خودتان بازی کنید.

سفسطه‌ی قانون پشیمانی

گمانم جایی نقل قولی شنیدم که می‌گفت آدم از کارهای نکرده‌اش بیشتر پشیمان می‌شود تا کارهای نکرده. به‌نظرم لفظ کلام نوعی سفسطه آمد، آن هم صرفا به هدف ترغیب افراد برای کنارگذاشتن ترس‌هایشان. اما جدای از مقصود، بیایید فهوای خود جمله را بررسی کنیم. مثالی می‌زنم، شما تصمیم می‌گیرید به جای موزیسین، درس بخوانید و مهندس شوید. سال‌ها بعد که یک پیر بوگندو شدید حسرت می‌‌خورید که چرا موزیسین نشدم؟ اما واقعیت این است که درست است که شما انتخاب کردید که موزیسین نشوید؛ اما این را هم انتخاب کردید که مهندس بشوید. در نتیجه اگر حالت برعکس رخ داده بود و شما موسیقی را انتخاب کرده بودید، (مسیر رفته) بعدا حسرت می‌خورید که چرا مهندس نشدم. اما در واقع شما انتخاب کرده بودید که موزیسین بشوید. در اصل، این ساختار جمله‌ی حسرت‌مند است که بیشتر تمایل دارد از افعال منفی نظیر نشدن، نکردن و غیره استفاده کند. اما حقیقت، خاکستری‌تر از این حرف‌های شعاری است. شما همیشه چند انتخاب دارید و یکی را از بین بقیه برمی‌گزینید. در نتیجه آن نقل قول مذبور بیشتر بازی با کلمات می‌نماید، بدون آنکه واقعا وارد ماهیت حسرت و پشیمانی بشود.

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس