In Watermelon Sugar
در قند هندوانه، یک داستان سورئال تشریف دارد از نویسندهای عجیب به نام ریچارد براتیگان که من تقریباً همهی کتابهایش را دانلود کردهام که بخوانم. ولی گویا این مورد بهترین اثرش بوده. در واقع گمانم در اینترنت تفاسیری از داستانش را یافتم. راستش من از داستانهای سورئال لذت میبرم، از معنادادن به آنها تا بهحال که لذت نبردهام. گویی اینطوری مزهاش میرود. مثلاً تصور کنید به یک نقاشی جالب نگاه میکنید و احساسات بهخصوصی در شما ایجاد میشود. وقتی میخواهید درمورد آن نقاشی صحبت کنید یا حتی از حسی که به شما میدهد، حاصل کار آن چیزی درنمیآید که در حقیقت هست، در نتیجه این حس را خواهد داد که احساس پیشینتان هم واقعی نبوده و مخلص کلام، پیپی میشود توی همهچیز.
(نگارندهی سطور فوق قصد داشت بدین وسیله عجز خودش از معنادهی به اینگونه داستانها را زبردستانه لاپوشانی کند ولی شما مرحمت نموده، به رویش نیاورید.)
لذا درمورد این داستان چیزی نمیگویم. در این حد بگویم که جهان منطقیای ندارد فلذا بسیار فرحبخش است. این را هم اضافه کنم که ترجیحاً سراغ ترجمههای فارسی نروید و همان انگلیسیاش را بخوانید که نثرش بیشتر مزه بدهد. نگرانی هم ندارد. جملاتش کوتاهاند و اصلا خود کتاب هم کوتاه است.
این را هم جهت یادداشت اضافه کنم که یک نکته که درمورد نگرش نویسنده نظرم به آن جلب شد این بود که یک جا از داستان که خاکسپاری داشتند و مردهشان توی تابوت بود، نویسنده از زبان راوی اول شخص درمورد حالت شستپای او نوشته بود، درحالی که معمولا حالت چهرهی مرحوم مورد توجه قرار میگیرد. این هم نکتهی جالبی بود که به آن توجه کردم.