The Blue Castle

Solitude... My coffin nail, to you I hail

.Lockwood & Co

یک آقای اگر اشتباه نکنم آمریکایی که دانش‌آموخته ادبیات انگلیسی و مشوغل به پیشه‌ی ویراستاری بوده، به انگلستان مهاجرت کرده و آنجا ریشه دوانده و کتاب نوشته. یکی از مجموعه کتاب‌هایش هم لاک‌وود و شرکا نام دارد که برای گروه سنی Middle Grade است ولی ما چون دلی داریم بس جوان، می‌خوانیمش. او لندنی را به تصویر می‌کشد که ارواح مردگان ساکنان زنده‌اش را آسوده نمی‌گذارند، لذا آژانس‌های متعددی تشکیل داده شد برای شکار این ارواح در ازای پول. از قضای ماجرا فقط بچه‌ها می‌توانند ارواح را ببینند و از اواخر نوجوانی به بعد کم‌کم این توانایی‌شان محو می‌شود. هرکسی هم یک‌طور خاصی دنیای ماورا را بهتر درک می‌کند؛ یکی خوب می‌بیندشان، دیگری خوب صدایشان را می‌شنود و غیره. تازه همه بچه‌ها هم از این استعدادها ندارند به‌طور قوی و کارآمد. 

لوسی که شخصیت اصلی ماست هم توانایی‌های به خصوص خودش را دارد و ولی در شهر درپیتی خانواده‌ای درپیت‌تر از آن بزرگ شده، فلذا در جستجوی آینده‌ای بهتر به لندن می‌رود، به امید اینکه آژانسی او را استخدام کند. البته آژانس‌های کله‌گنده ردش می‌کنند اما در مصاحبه‌ی عجیب و غریب آژانسی نوپا قبول می‌شود. آژانسی که بنیان‌گذارش پسری لاغر، دراز، مشکین‌موی، رخشان‎لبخند، گرم و اجتماعی به نام آنتونی لاک‌وود است که البته مثل هر شخصیت پسر دیگری که نویسنده‌ها سعی دارند آن را کراش بنماید، رازهای خودش را دارد و لوسی را از پا گذاشتن به اتاق به‌خصوصی در خانه‌اش که محل سکنای اعضای آژانس است به‌طور کامل منع می‌کند. عضو دیگر آژانس که بیشتر در پشت صحنه کار می‌کند، پسری بور، تپل، عینکی، نرد و شکموست که اساساً مغز متفکر آژانس محسوب می‌شود و سابقه کار با آژانس‌های کله‌گنده را هم دارد، ولی باز هم کسی دلش نمی‌خواهد پیژامه‌هایش را با پیژامه‌های او در یک لباس‌شویی بشوید به‌طور همزمان.

البته که قوانین حاکم بر بخش اشباح که نویسنده تنظیم کرده بود و انواح شبح‌ها جالب بودند. همچنین روند داستان خالی از کمدی نمی‌باشد و بامزه است و همزمان معمایی و گاهی هم ترسناک می‌شود. نکته‌ی جالب آنکه نویسنده با اینکه آقاست، داستان را به‌طور اول شخص از زبان لوسی نوشته و چنان خوب این کار را انجام داده آدم فراموشش می‌شود جنسیت نویسنده و راوی داستان با هم متفاوت است. او به‌خوبی تشخیص می‌دهد لوسی به‌عنوان یک زن به چه چیز‌هایی بیشتر توجه نشان می‌دهد، مخصوصا درمورد لاک‌وود. آدم گمان می‌برد آقاهه‌ی نویسنده خودش رفته رفته عاشق خاموش لاک‌وود شده که توانسته به زبان لوسی هم آن را بدون واضح گفتنش به نمایش درآورد. البته که هیچ‌چیز عاشقانه‌ای بین لوسی و لاک‌وود رخ نمی‌دهد ولی علاقه‌ بین‌‌شان محسوس است و چنین حالتی را پسندیدم. مثلا وقتی که همه‌شان از جایی نسبتا بلند افتاده‌اند زمین و بیهوش شده‌اند و لوسی اول از همه به هوش می‌آید و وقتی می‌خواهد بقیه را هم به‌هوش بیاورد، لاک‌وود را به‌آرامی بیدار می‌کند و جرج را با چک و لگد و خشونت. بامزه‌ است.

آژانس لاک‌وود و شرکا سعی دارد سری توی سرها درآورد و با آژانس‌های بزرگ و کله‌گنده رقابت کند، لذا درگیر یک‌عالمه ماجرای مختلف می‌شود. داستان در جلد اول و دوم جذاب پیش می‌رود اما بعد از آن دیگر جلد به جلد افت می‌کند. البته نه که داستان لزوما بد شود، بیشتر انگار نویسنده قضیه را در کتاب چهارم و پنجم دیگر زیادی کش داده و خواسته چیزی نوشته باشد و بهتر می‌بود که در سه‌جلد پرونده‌شان بسته می‌شد. زبان کتاب هم بسیار لندنی بوده و کلی توصیفات دارد. 

البته که من عاشق trio شان شدم و دلم می‌خواهد یک‌عالمه درباره‌ ماجراجویی‌هایشان بخوانم و با آنها زندگی کنم و خیلی گروه دوست‌داشتنی‌ای بودند در کنار هم. 

نت‌فلیکس هم چندسال پیش یک فصل سریال از آن ساخته که با وجود محبوبیت نسبی، ساخت ادامه‌اش کنسل شد. جای جرج کابینز تپلی بورک هم یک قهوه‌‌پوست موفرفری به نام جرج کریم لاغر گذاشته بودند. نت‌فلیکس است دیگر. جرج کریم، نوکریم. 

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس