The Blue Castle

Solitude... My coffin nail, to you I hail

شپش به جیب

شاید خنده‌دار باشد که درحال حاضر تعجب می‌کنم که چطور بعضی‌ها هنوز هم می‌توانند پول باشگاه بدهند، هم کلاس زبان خصوصی، هم کلاس موسیقی، هم دانشگاه، هم کتاب و چیزهای جینگول پینگول بخرند، هم کافه بروند، هم غذاهای غیرسنتی درست کنند که مواد خاص دارند، هم پول‌توجیبی‌شان ده‌برابر من است. و من در خرج نیازهای اولیه‌ی زندگی‌ام مانده‌ام. یعنی همه‌اش تقصیر حقوق بازنشستگی دولت است؟

حیران بودم که چطور کسی توانسته عشقی بی‌قیدوشرط نسبت به من داشته باشد، اصلا مگر چنین چیزی ممکن است؟ یعنی از کسی خوشت بیاید و هیچ تغییری هم نخواهد بکند؟ آیا این اصلا به‌خاطر عشق بی‌قیدوشرط است یا پرفکت بودن آن شخص برای شخص شخیص شما یا عدم شناخت کافی شما از او؟ درهرصورت، از رباتفسکی پرسیدم چطور می‌شود کسی بتواند عشق بی‌قیدوشرط ارائه دهد؟ چند مولفه و خصیصه را نام برد، آخری‌اش به‌طرزی کلیشه‌ای دوست‌داشتن خود بود. من و دوست‌داشتن راستکی خودم؟ این را که خواندم به این نتیجه رسیدم که در روح و ذهن و قلبم هم شپش لانه کرده. یعنی چاره‌اش چه می‌تواند باشد؟

بنفش

بعد از گذشت ده سال سر باز زدن از استعمال رنگ بنفش -به غیر مواردی انگشت‌شمار- (و نه که قبل از آن دوره هم رنگ مورد علاقه‌ام بوده باشد) دو هفته‌ای می‌شود که علاقه فراوانی بدان یافته، زارت و زورت در وسایل و البسه انتخابش می‌کنم و گویی به سویش کشیده می‌شوم. این‌ها همه نشانه چیست؟

سریال‌های کره‌ای

راستش را بخواهید تماشای سریال‌های کره‌ای بسیار آزارنده است. به علت‌های مختلف. کش‌داربودن الکی داستان‌ها و البته پلات‌های مشابه و در آخر از همه ظاهر پرفکت یا نسبتا پرفکت بازیگران. 

بی‌تربیت‌ها. نمی‌گویید شاید کسی شبیه سمندون باشد و شما را ببیند و دلش بخواهد ماسک دیوی بزند که بقیه ندانند از درون و بیرون دیو است؟ نوچ نوچ نوچ. 

به‌آرامی محو می‌شود

من تو را لعنت.

این خانه مهنت.

نمی‌کنم همت.

(آخرین تلگراف‌ مرحوم هِن‌هِن‌آبادی)

در واقع داشتم فکر می‎کردم که عه وا، من در نوجوانی چقدر ساعت‌های متمادی با ملت حرف می‌زدم و اصلا تشنه‌ی این کار بودم و حتی حرصم می‌گرفت که کم بهم پیام می‌دهند و هرکی زیاد پیام می‌داد محبوبم می‌شد. اکنون کاملا برعکس است اما. نکته‌ی خنده‌دار آنکه بزرگ شده‌ام اما نه واقعا و اینکه می‌بینم آدم‌های کم‌سن‌تر از من آدم بالغی شده‌اند برای خودشان حسابی رویم غبار می‌ریزاند. اینکه حتی نمی‌دانم قضیه را چگونه راست و ریست کنم حتی بیشتر غبار می‌ریزاند رویم. غبارها تمام نمی‌شوند. اینها که گفتم را جمله‌ی معترضه در نظیر بگیرید. برویم ادامه.

حساب سرانگشتی کردم دیدم تنها کسی که در یک سال اخیر به‌راستی می‌توان گفت با او ارتباط داشته‌ام و تا حدودی از احولاتم باخبر بوده یک تن بیشتر نبوده است. و همان را هم سعی می‌کنم تا جای ممکن از درونیاتم بی‌خبر بگذارم اما متاسفانه یا خوشبختانه از آن مدل‌ها نیستم که خوب می‌توانند ماسک چهره و رفتارشان ماسک بگذارند و رنگ رخساره‌ام رِ به رِ خبر می‌دهد از اسرار درون. البته مگر آنکه آن سر شادی باشد، چرا که در آن زمان اصلا سر و کله‌ام پیدا نیست. گمانم یکی از دوستانم گله‌مند بود که چرا پارسال فلان مسئله‌ی بسیار مهمم که به‌تازگی اتفاق افتاده بود را به او نگفتم و بعد از آنکه غیرمستقیماً فهمید تا حدود مطلوبی از من فاصله گرفت و والا حق هم داشت بنده خدا‌. ما تا حد نسبتا زیادی جیک و پیکمان در هم بود. اما خب چه بگویم که ارتباطاتم که نسبت به گذشته کمتر شده بود حتی کمترترتر هم شد. برعکس چهارسال قبل که صرفا حوصله ملت را نداشتم، الان تقریبا سایه همه را با تیر می‌زنم. بعضی‌ها البته انقدر دل پاک و احساسات خالصانه‌ای دارند که قابل تنفر نمی‌باشند اصلا. اما خب این‌ها عده‌ای قلیل‌اند و در حال حاضر که دارم این سطور را می‌انگارم از ارتباط بیشتر با ایشان خیلی هم خرسند می‌شوم. اما شاید قضیه به این دلیل باشد که تا الان با آنها ارتباط ناچیزی داشته‌ام. چه، خیلی چیزها از دور گل و بلبل می‌نماید.

مطالبم تکراری بود و گویا هر چند وقت یکبار این قضیه را نشخوار می‌کنم. نه که حالت فعلی عجیب باشد، حالتی که در نوجوانی پیش آمده بود عجیب بود. چرا که اکنون گمانم در حالت دیفالت باشم چنان که کودکی را چنان در انزوا گذراندم که خیلی در خیلی از اصول پایه‌ی معاشرت در جامعه‌ی انسانی و واکنش‌ها چنان نابلدم که دستمایه خنده است و به‌قول یکی معلوم نیست چطور قرار است زنده بمانم. شاید در جوامع فردگرا چنین خصایصی خیلی هم جالب و مطلوب و بامزه باشند و بیایند از روی من سریال بسازند اصلا. اما خب خرده‌بیسکوییت‌ها را باید جمع کرد و ریخت دور، اما خب چون حوصله‌مان نمی‌شود بلند می‌شویم از روی لباس‌مان می‌تکانیمشان و ایشالا مورچه‌ها، پاکبانان طبیعت، بیایند جمعشان کنند. 

حتی راپونزل هم با اینکه زندگی‌اش بی‌شباهت به من نبود، انسان نرمال‌تری می‌نمود. البته سوای پاپتی بودنش. آه یادش بخیر، بازی‌ای از رویش ساخته بودند و گمانم من صد بار آن را از اول بازی کردم و از مناظر لذت بردم. البته بازی‌های خفن امروزی را که نگاه کنی، آنها در مقابلش جوک‌اند. اما خب در عالم کودکی بودم و تخیل هم قوی. در حدی کنترل تلوزیون استیک تنوری بود.

نمی‌دانم کشتی‌ام به کدام ساحل خواهد نشست و آیا اصلا بر ساحلی خواهد نشست یا نه. چشمم که آب نمی‌خورد. آدم‌های امیدوار هم حسابی حالم را می‌گیرند و برق توی چشمانشان به برق سرنیزه‌ای می‌ماند که می‌خواهد در قلبم فرو شود. نمی‌دانم این چه مقاومتی است که دربرابر مقاوم‌بودن دارم. آیا مقاومت در برابر مقاومت تا به حال به گوشتان خورده؟ آیا این یک پارادوکس محسوب می‌شود؟

دیوانگی ما به کسی ربط ندارد

یه زودی به روز چهلم جنگ هم می‌رسیم... شاید هم رسیده باشیم. ولی من دقت کرده‌ام که نسبت به قبل انسان شادتر و سبک‌دل‌تری شده‌ام و این عجیب است. حدس زدم شاید به این علت باشد که در شرایط فعلی اولویت زنده‌ماندن است و مأموریت‌های روزانه‌ی زندگی کمتر پیچیده‌اند و برگشته‌ایم به دوران اونگا بونگا. تا چند روز دیگر شاید حتی بیشتر برگردیم به دوران اونگا بونگا و گوریل اعظم کمرنقره‌ای بشویم. بله شرایط مناسبی نیست، ولی خاطره می‌شود. همانطور که ما خاطره می‌شویم، با اینکه خَسی هستیم و خاشاکی. نخ دندان و مسواکی. هر زنده‌ای مردنی‌ست و قص علی هذه. بوس بوس، لالا. 

از پدر جدا و از مادر سوا

ناگهان فکری به ذهنم آمد که مثلا آدمی باشد که بگوید: «از آدم‌هایی که خیلی با من متفاوتن خوشم نمیاد، ولی از آدم‌هایی که خیلی شبیه به من هستن هم خوشم نمیاد.»

و بعدش این دیالوگ از دوایت شروت در سریال آفیس به یادم آمد، زمانی که درحال انجام یک بازی گروهی کارگاهی بودند: «قاتل اونی نیست که بیشتر از همه بهش مشکوکی. ولی اونی هم نیست که اصلا بهش مشکوک نیستی. در واقع باید بین کسایی بگردی نسبتا بهشون مشکوکی.»

شتر در خواب بیند پنبه دانه

صبح خواب دیدم تلگرام برای دقایقی وصل شده و من هول‌هولکی فایل‌های صوتی آموزشی دلخواهم را دانلود می‌کردم. هفته پیش هم خواب دیدم بلاگ‌اسکای باز شده. اما بیدار که شدم فهمیدم که به‌قول ایلان ماسک «زهی خیال باطل».

فانتزی‌ها

اگر یک پیرمرد بودم، احتمالا فارغ‌التحصیل رشته‌ی فلسفه بودم و یا وارد آن می‌شدم، ریش و موی بلند می‌گذاشتم، شلوارک به‌ پا می‌کردم به همراه کُتی بلند و کهنه، و با همان قیافه و موهای شانه‌نزده صبح بلند می‌شدم و به یک فروشگاه زنجیره‌ای می‌رفتم و پس از زل زدن بسیار به یخچال‌های مغازه، با خستگی یک ماست میوه‌ای یا بستنی لیوانی می‌خریدم. 

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس