The Blue Castle

Solitude... My coffin nail, to you I hail

اختلال شخصیت اسکیزوتایپال

در ادامه‌ی پست قبلی که هم مقدمه جریانات را گفتم هم مورد اول را توضیح دادم، حالا می‌رویم سراغ مورد بعدی که شخصیت ایکیزوتایپال است. به گفته‌ی آن استاد بنفش مذکور، افراد اسکیزوئید و اسکیزوتایپال هردو یا ژن پنهان اسکیزوفرنی دارند یا کسی در شجره‌نامه‌ خانوادگی‌شان دچار اسکیزوفرنی بوده. در صورتی که ژن پنهانش را داشته باشند، اگر در معرض محرک استرس‌زای قدرتمندی قرار بگیرند یا مواد مخدر به ویژه از نوع روان‌گردان را مصرف کنند، ژن‌پنهان‌شان فعال شده و ممکن است دچار اسکیزوفرنی بشوند. 

نویسنده‌ها هم به این علت اغلب اسکیزوئید یا اسکیزوتایپال هستند که درگیر فکر و خیالات‌اند؛ انگار که دوز پایینی از ماده‌ای به نام اسکیزوفرنی در رگ‌هایشان در جریان باشد. 

حالا برویم ببینیم اسکیزوتایپال‌ها چجوری‌اند.


افراد اسکیزوتایپال علاوه بر اینکه خصوصیات اسکیزوئیدی را دارند، عجیب و غریب هم هستند و چیزهای عجیب و غریب را هم دوست دارند. مثلاً چیزهای جادویی و ماوراء‌الطبیعی و علوم غریبه. حتی ممکن است جذب فرقه‌های به‌خصوصی شده و لباس‌های خاص آنها را حتی در حالت عادی هم بپوشند؛ اما این به‌خاطر اعتقاد خودشان است. برعکس شخصیت‌های نمایشی یا هیستریونیک که لباس‌های عجیب و غریب را محض جلب توجه به تن می‌کنند. 

نوجوانان تخیلی‌پسند و خوره‌های ساینس فیکشن‌ها ممکن است رگه‌هایی از اسکیزوتایپال را داشته باشند؛ اما دقت کنید که صرفاً چون یکی طرفدار اینگونه مطالب است، دلیل نمی‌شود این تیپی باشد. مثلاً آن داستان فانتزی می‌شود کل زندگی‌شان. مانند یک سری طرفداران استاروارز که چنان در آن غرق‌اند که حتی با لباس‌های کاستوم این مجموعه می‌روند بیرون.

یک‌سری عقاید عجیب و غریب هم دارند برای خودشان و شاید آدم‌های دور و برشان هم از آنها آگاه باشند. دقت کنید که بر فرض مثال، شیطان‌پرستی مایل به جارزدن عقاید خود است، نمی‌تواند اسکیزوتایپال باشد و بیشتر جزو شخصیت‌های کلاستر B است که بیشتر به بیرون و برون‌ریزی متمایل‌اند. 

مستربین هم مثالی از شخصیت اسکیزوتایپال است. سبک زندگی منزوی‌ای را می‌گذراند و حداقل تعاملات را با افراد دارد و بهترین دوستش یک عروسک خرسی است. کارهای عجیبی هم می‌کند و کلاً همه چیزش عجیب است. نیکلا تسلا هم همینطور، از این جهت به ایده‌های ماوراء‌الطبیعی و خرافات اعتقاد داشت و منزوی نیز بود. اسکیزوتایپال‌ها تا حدی خجالتی‌اند. 

اختلال شخصیت اسکیزوئید

یک استاد تاریخ و مکاتب داشتیم که بسیار بنفش بود. چند جلسه اول که گذشته بود گفت اگر موافق باشید آخر کلاس یک سری مطالب بهتان بگویم که به‌دردتان بخورد. ماهم که از خدایمان بود گفتیم باشد. برای ما اختلالات شخصیت کلاسترها را توضیح می‌داد. تقریباً جلسه‌ای یکی یا دوتا. نمی‌دانم این را جایی خوانده بود یا که زعم خودش بود، اما این ده اختلال را تیپ شخصیتی نیز می‌دانست. می‌گفت همه‌ی ما به حداقل یکی از این حالت‌ها متمایل است شخصیت‌مان. محورگونه و مانند دوز یک ماده. مثلا اگر دوز آن خصایص بالا برود و در زندگی‌ خودمان یا بقیه ایجاد مشکل کند، می‌توان گفت به‌سوی اختلالی‌بودن رفته. اما در حالت دیفالت تیپ‌اند اینها. گفت اینها را اگر بدانید شاید به ارتباط‌ برقرارکردنتان با بقیه کمک کند یا خودتان را بهتر بشناسید و از این داستان‌ها. من هم چون در کلاس‌ها نقش کاتب دربار را داشته و هرچه بگویند را مکتوب می‌نمایم، اکنون مایل به انتشار این مکتوبات شده‌ام. ممکن است در منابع دیگر چیزهایی مضاف‌تر بر این موجود باشد، کیفیتش بیشتر باشد، یا اصلا جایی از این حرف‌ها غلط باشد. این‌ها صرفا معلومات یک استاد بنفش است. همچنین، لوس‌بازی و «عرَه من اینم و عَره من اونم» و برچسب‌زدن به خودتان یا دیگران نیز موقوف! انسان پیچیده‌ است. من خودم هم هنوز تکلیف خودم را نمی‌دانم.

 

اول از همه دسته‌بندی اختلالات را توضیح بدهم. ده تا اختلال هستند که به سه دسته یا کلاستر تقسیم شده‌اند: 

کلاستر Aکلاستر Bکلاستر C
اسکیزوئیدمرزیوابسته
اسکیزوتایپال نمایشیاجتنابی
پارانوئیدخودشیفتهوسواسی-جبری
 ضد اجتماعی 

 

حالا شاید برایتان سوال شده باشد که هر دسته چه ویژگی‌های مشترکی دارند.

A: عامدانه دورشان خلوت‌ است و تنها هستند.

B: نسبت به بقیه، برای دیگران بیشتر مشکل ایجاد می‌کنند و به نوعی برونگراتر اند، نه صرفا به لحاظ اجتماعی بلکه حتی به‌لحاظ احساسی.

C: تنها گناهشان این است که از اضطراب رنج می‌برند. می‌توان گفت اکثریت جامعه در این دسته قرار می‌گیرند.

 

حالا که مقدمات را گفتیم و سنگ‌هایمان را واکندیم، برویم از اولین تیپ کلاستر A شروع کنیم. بنده عیناً هرآنچه یادداشت کرده بودم را می‌انگارم صرفاً.


افراد اسکیزوئید، افرادی درونگرا هستند که به طور کلی تنهایی را ترجیح می‌دهند، اما اینطور هم نیست که نتوانند موقعیت‌های اجتماعی را مدیریت کنند یا مایل به فرار باشند. این افراد، طیف وسیعی از احساسات را تجربه نمی‌‌کنند و شادی و غمشان در سطح شدیدی نیست، در نتیجه مشکلات زندگی آنها را از پا در نمی‌‌آورد. مثلا نمی‌آیند در مراسم ختم عزیزتان غربتی‌بازی درآورند. نه که ناراحت نباشند، صرفاً آنقدر احساسشان شدید نیست که از خود بی‌خود شوند یا شاید از شادی جلوی ملت قر ندهند؛ کلاً flat تشریف دارند و هیجانات زیادی از خود بروز نمی‌دهند. 

ممکن است در طول بیست سال تنها یک دوست صمیمی داشته باشند فقط. اگر وارد روابط عاطفی شوند و ازدواج کنند -که خیلی هم اهلش نیستند- افراد وفاداری خواهند بود، چون همان یکی هم برایشان زیادی است، چه برسد به اینکه بروند دنبال یافتن یکی دیگر. ممکن است از بیرون فرد کسل‌کننده‌ای بنمایند. تیپ یکسانی دارند و معمولاً دنبال مدهای جدید نمی‌روند. آدم‌هایی‌اند گذشته‌نگر، لذا ممکن است تاریخ را هم دوست داشته باشند. از آنجا که انتراعی نیز هستند، از ادبیات و ریاضیات و شطرنج هم خوششان می‌آید. ممکن است کلکسیونر هم باشند. نه در جهت فخرفروشی و به نمایش گذاشتن آن، بلکه از جهت علاقه شخصی و برای خودشان. ممکن است همیشه به یک رستوران به‌خصوص بروند. (شما هم یاد شوپنهاور افتادید؟) با حیوانات و اشیاء نیز بیشتر ارتباط می‌گیرند و دلبستگی پیدا می‌کنند تا آدم‌ها. حیوان موردعلاقه‌شان هم اغلب یا گربه است یا حیوانات عجیب و غریب. ماشین‌های مدل قدیم هم مورد پسندشان بوده، به‌لحاظ سلیقه موسیقی هم بیشتر در خط کلاسیک یا راک هستند. فیلم قدیمی و مستند را هم دوست داشته باشند شاید. از آی‌کیویی بالا و هوش هیجانی‌ای پایین برخوردارند و می‌توان آنها را بین هنرمندان، ریاضی‌دانان و فیلسوف‌ها پیدا کرد. بین نویسنده‌ها هم البته پیدا می‌شوند چون نویسنده بودن دوزی از این مدل شخصیتی را می‌طلبد.

نظریه ژان ژاک روسو درمورد رشد

گویا ژان ژاک روسو که آقای همساده انقدر به او ارادت دارد به‌علت یک‌سری بی‌بندوباری‌هایش نظریاتش بعضاً نامعتبر شمرده می‌شوند. مثلاً چطور کسی که بچه‌هایش را راهی پرورشگاه کرده آمده درمورد تربیت کودک داد سخن سر می‌دهد؟ من هم می‌گویم می‌تواند پس چنین می‌کند. راستش نظریه‌اش حقیقتا نظرم را جلب کرد. او شیوه تربیتی مطلوب خود را در کتابی به نام امیل نشان داده. امیل پسرکی است که در آن داستان به‌شیوه‌ی مطلوب روسو تربیت می‌شود. راستش دلم خواست امیل بودم. 

اما اول نظریه‌اش را بررسی کنیم. او برخلاف جان لاک، کودک را لوح سفیدی نمی‌داند که آدم بتواند با تعلیم و تربیت هر طرحی خواست رویش بکشد. جان لاک به عنوان یک محیط‌گرا، معتقد بود که محیط بیشترین تاثیر را بر رشد کودک دارد. اما روسو به‌عنوان یک طبیعت‌گرا، نظریه‌اش بر تفوق طبیعت بر محیط (یا همان اجتماع) استوار است. از نظر او، طبیعت کودک رشد وی را هدایت می‌کند و اینکه بخواهیم کودک را هدایت نموده و به او امر و نهی کنیم، غلط بی‌جا و اضافه می‌باشد. چیزی شبیه نان‌هایی که ما امروزه می‌خوریم. ژنتیک گندم‌شان اصلاح‌شده است، ولی ارواح عمه‌شان؛ نان‌ها دیگر مزه‌ی نان نمی‌دهند. 

روسو مراحل رشد کودک را به چهار قسمت تقسیم کرده؛ مانند یک پرتقال:

1. نوباوگی (از زمان تولد تا دو سالگی)

از نظر او کودک در این سن جهان را با حواس خود تجربه می‌کند. لمس می‌کند، نگاه می‌کند، می‌بوید، می‌چشد، می‌شنود و همینطوری بدون چک و چانه‌زدن و پول‌ریختن در حلق معلم‌ها، زبان می‌آموزد. 

2. کودکی (دو سالگی تا 12 سالگی)

اینجا کودک در انجام امور روزمره تا حد مناسبی استقلال به‌دست می‌آورد. اما استدلال چه؟ گویا از نظر روسو در این مرحله از استدلال انتراعی خبری نیست. بلکه چیزی که شاهدش هستیم، چیزی به نام استدلال شهودی می‌باشد. یعنی مثلا شما 12 سالتان است و همینطوری حس می‌کنید فلان‌قدر که هنگام پرتاب توپ نیرو وارد کنید، می‌رسد به نقطه مد نظرتان. ولی ازتان که بپرسند از کجا فهمیدید، نمی‌توانید توضیح بدهید. تازه یک حس خفانتی هم بهتان دست می‌دهد که بدون تلاش خاصی موفق عمل کرده‌اید و بادی هم می‌اندازید به غبغبتان و می‌گویید: « والیبال تو ذات منه.»

3. اواخر کودکی (12 سالگی تا 15 سالگی)

در این مرحله، (تاکید می‌کنم که از نظر روسو) پیشرفتی اساسی در توانایی‌های شناختی کودک رخ می‌دهد. مثلاً می‌تواند مسائل نسبتاً دشوار هندسه و علوم را حل کند، ولی هنوز قادر به تفکر محض در مسائل نظری و موضوعات کلامی و انتراعی نمی‌باشد. گمانم احتمالاً یعنی اگر او را به کلاس فلسفه بفرستید، کمی سختش باشد مطالب را بدون مثال عینی درک کند. ولی آیا مگر شمار بسیاری از بزرگسالان نیز همینطوری نیستند؟ 

نکته‌ی دوم این است که کودکان در این مرحله بنا به طبیعت خود، پیش‌اجتماعی (presocial) هستند. یعنی اغلب توجه‌شان روی نیازهای خودشان است و چندان به روابط اجتماعی علاقه نشان نمی‌دهند. ترجیح‌شان بر این است که با چیزهای طبیعی سر و کار داشته باشند و از طبیعت بیاموزند و بروند توی کوچه و باغ خودشان را گِلی کنند و خانه‌ی درختی بسازند. چه بسا الگوی زندگی‌شان رابینسون کوروزوئه باشد.

4. نوجوانی 

بلوغ در این مرحله مانند کک به تنبان بچه می‌افتد و او را به موجودی اجتماعی تبدیل می‌کند. همزمان با تغییرات جسمی، تغییراتی در خلق و خو و احساسش هم پدیدار می‌شود. مثلاً حساس می‌شود که به خاطر ریخت و قیافه‌ و علایقش در گروهی خفن از هم‌سالانش پذیرفته نشود. رایلی در انیمیشن Inside Out 2 را به یاد دارید؟ بله، نوجوان دیگر نمی‌تواند رابینسون کوروزوئه بازی درآورده و دم از خودکفایی بزند و مرد تنهای شب باشد. او حتی نسبت به جنس مخالف حساس می‌شود چون کمابیش به احساسات جنسی آگاهی یافته. خلاصه، کم‌کم به دیگران جذب می‌شود و نسبت به ایشان احساس نیازمندی می‌کند. حتی اگر متال‌هد باشد و برای جامعه‌ای که دقیقاً معلوم نیست کی است انگشت وسطش را حواله کند. چون او در همان حالت هم از ایده‌ی داشتن یک بند موسیقی بدش نمی‌آید و چه بسا برایش تلاش هم بکند. می‌گوید به گروهی احساس تعلق نمی‌کند اما نگران جویای او را می‌بینیم به دنبال جمعی برای تعلق داشتن. در این مرحله، عده‌ای شروع می‌کنند به گول‌زدن خودشان. اما دیگر را برگشتی نیست. 

البته خود روسو هم گویا از این‌هاست که انگشت خود را بسیار حواله‌ی جامعه می‌کند. چرا که معتقد است امر و نهی کردن به کودک و به هر نحوی تحمیل نظرمان به کودک، او را از توانایی قضاوت و قدرت ذهنی واقعی‌اش دور می‌سازد. حتی اینکه کودک را به رفتاری واداریم یا رفتارش را اصلاح کنیم سودی برای کودک نخواهد داشت و فقط موجب ترس و اضطراب او می‌شود. روسو مردمان شهرها را برده‌هایی می‌دید که نمی‌خواهند حرف نادرست بزنند، پس حرف خودشان را نمی‌زنند و از خودشان عقیده و نظری ندارند. 

آیا می‌توانید افرادی که اینطوری هستند را سرزنش کنید و بگویید من با آدمی می‌پرم که نظر خودش را داشته باشد وگرنه از چشمم می‌افتد و می‌فرستمش برود به درک؟ آیا مطمئنید نظری که دارید از خودتان است؟

روسو معتقد بود بهتر است تدریس را به اکتشاف تبدیل کنیم تا کودک بتواند مطابق با نیازش و با استفاده از قدرت و استدلال خودش مسائل را حل کند. حتی تصحیح هم از جانب خودش صورت بگیرد. مثلا تشخیص دهد فلان راه‌حلش برای فلان مسئله که مثال عینی هم برایش دارد کارساز است یا نه. اینطوری قوه‌ی تفکر کودک ملعبه‌ی دیگران نخواهد شد. وگرنه وقتی بخواهیم مطالبی را به کودک بیاموزیم که سنگین و فراتر از قوه‌ی درکش باشد، مجبور می‌شود هرآنچه به او آموخته می‌شود را چشم‌بسته بپذیرد. چرا که بیشتر معلمان حال و حوصله این را ندارند که آموزششان را با نیازهای یادگیری هر کودک تطبیق بدهند. ترجیح می‎‌دهند بیایند ور ور کنند و بروند خانه‌شان و سر ماه چندرغاز حقوقی بگیرند. در نتیجه می‌آیند مقادیر قابل توجهی از ریاضی و جغرافیا را به خورد کودک می‌‌دهند که مباحثشان به سختی ارتباطی با تجربه‌ی بی‌واسطه‌ی کودک از جهان ارتباطی دارد. و اینطوری می‌شود که کودک مطالب را طوطی‌وار حفظ می‌کند و از معلمشان می‌پرسد پاسخشان صحیح بوده یا نه. و بدین ترتیب به مغز دیگری متکی می‌شوند و کمتر می‌آموزند که خودشان درمورد مسائل پیچیده فکر کنند. 

نکته‌ی دیگر آنکه وقتی از کودک می‌خواهیم چیزی را بیاموزد که فراتر از حد توانش است، تنبل و بی‌انگیزه می‌شود. لذا معلم مکار نیز می‌آید به روش‌هایی من‌جمله تهدید و تطمیع و تمجید و عدم تایید یا آباریکلا گفتن و سایر تقویت‌کننده‌های اجتماعی توسل جویند تا کودکان را برای کسب تایید بزرگسالان به کودکی وادارند. از نظر روسو، شیوه‌هایی از این دست تنها به تقویت وابستگی کودک به تایید دیگران می‌انجامد و روش بهینه این است که جسم و حواس کودک را تمرین دهیم اما ذهنش را تا جای ممکن آزاد بگذاریم. در داستان امیل، روسو از پسرک را از تمامی عقاید حفظ می‎کند تا زمانی که امیل توانایی قضاوت درمورد آن عقاید را به دست بیاورد. اینطوری می‌شود که امیل تا 15 سالگی نسبت به قواعد و رسوم حاکم بر جامعه تا حدی بی‌توجه به نظر می‌رسد. از جامعه و اصول اخلاقی چیزی نمی‌داند و دانش به‌خصوصی نیز جهت ابراز فضل ندارد، اما یاد گرفته درباره‌ی هرچیزی براساس تجربه‌ی خودش قضاوت کند و روسو این را تفکر واقعی می‌داند. 

تأثیر هم‌سالان بر رشد شخصیتی کودک

دو روانشناس روی نقش‌ هم‌سالان در رشد کودک تاکید داشته‌اند: سالیوان و اریکسون

البته، اولین کسی که به فروید انتقاد وارد کرد که والدین همه‌چیز نیستند و عوامل دیگری هم اثرگذار است، آلفرد آدلر بود. 

سالیوان معتقد است که بعضی مهارت‌ها را فقط و فقط از طریق رابطه با هم‌سالان آموخته می‌شود: 

  • مهارت حل مسئله
  • مهارت حل تعارض
  • مهارت رقابت
  • مهارت مشارکت یا مصالحه

    حالا پدری را تصور کنید که به‌علت پارانویید بودنش روابط فرزند خود را با هم‌‌سالانش کم می‌کند. آن کودک این مهارت‌ها را به آن معنایی که سالیوان می‌گوید نخواهد آموخت. 

تخم وسواس در خاک وجود تک‌تک ما

دکتر دژکام معتقد است همه‌‌ی اختلالات روانی به‌نوعی وسواس‌اند. یعنی افراد یک‌سری حساسیت‌ها دارند و برای کاهش‌ اثر منفی آن‌ها یک‌سری کارها را انجام می‌دهند، که مشابه فرمول اختلال وسواس است که فرد افکار مزاحم و ناخواسته‌ای دارد که باعث می‌شوند مضطرب شود. پس هروقت این اضطراب به او دست می‌دهد، رفتاری مراسم‌وار را در جهت کاهش آن انجام می‌دهد که اتفاقا اغلب به لحاظ منطقی هیچ سودی برایش ندارد. مثلاً شکر داخل چای را سه‌بار با قاشق هم می‌زند -نه کمتر و نه بیشتر- که مبادا مادرش سرطان بگیرد. بعضی وسواسی‌ها خودشان می‌دانند این کارشان غیرمنطقی است و باز هم انجامش می‌دهند؛ در این حالت، بیمار نسبت به وضعیت خود بصیرت دارد. اما در موارد حاد به‌طور خرافی عقیده‌اش را معقول می‌داند.

اما برگردیم به نقل‌قول اولی که برایش مثال نزدیم. مثال‌مان هم همان فردی است فکر می‌کند نازیباست و از این‌رو بسیار به ظاهرش می‌رسد. شما هم اگر دلتان خواست می‌توانید مثال بیاورید.

رفتار ایمنی‌بخش

هر رفتاری که ما را موقتاً آرام کند اما مشکل‌مان را حل نکند و حتی دردسر هم باشد.

مثال:

  • «مِی می‌خورم تا مِی‌خواره بودنم را فراموش کنم.»
  • طرف درسش را خوانده و بلد است. حالا می‌خواهد بخوابد. با خودش می‌‌گوید: «حالا یک بار دیگر هم مرور کنم.» این رفتار لزومی ندارد چون او درسش را بلد است. صرفاً جهت آرام‌ساختن خودش انجامش می‎دهد.
  • فکر می‌کند زشت است. پس حسابی به انواع روش‌ها به ظاهرش رسیدگی می‌کند.
  • لباسی می‌پوشد که اضافه‌وزنش را نشان ندهد. 

عوامل برانگیزان اختلالات روانی با طعم گشتالت

این عوامل با اصول گشتالت مشترک‌اند:

  • اصل مجاورت
  • اصل مشابهت
  • اصل تضاد

مثال:

  • کسی در کودکی مورد سوء استفاده‌ی جنسی قرار گرفته باشد، در بزرگسالی نسبت به لمس‌شدنی که معنای جنسی بدهد واکنش نشان می‌دهد. (اصل شباهت و مجاورت)
  • والدین خانمی آدم‌های سرد، نامهربان، کناره‌گیر و انتقادگر بوده‌اند. او با آقایی ازدواج می‌کند و اتفاقا مورد مهر و محبت والدین این آقا قرار می‌گیرد و آنها خیلی هم دوستش دارند. ظاهراً که خیلی خوش به حالش شده و باید از این اتفاق حالش خوب باشد، اما حالش بد است. چرا؟ چون رفتار آنها دقیقاً با رفتار والدین خودش تضاد دارد. می‌بیند از وقتی ازدواج کرده خشمش نسبت به والدین خودش چندین برابر شده. چون می‌بیند که والدین آن آقا هم‌سن‌وسال والدین خودش‌اند و چقدر هم مهربان‌ و گرم‌اند. اینطور می‌شود که وقتی پدرشوهرش ازش تعریف می‌کند واقعاً حالش بد می‌شود. چون تعریف‌هایش او را به یاد این می‌اندازد که پدرش هیچوقت چنین حرف‌های مهرآمیزی به او نزده و حتی برعکس آن‌ها را گفته. چون دارد چیزهایی را می‌بیند که می‌توانست باشد و نیست. (اصل تضاد)
ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس