The Blue Castle

Solitude... My coffin nail, to you I hail

اختلال شخصیت وابسته

اگر در جریان مطالب قبلی نبوده‌اید، به این پست مراجعه کنید که مقدمه کار است و مطالب نیز به هم مرتبط‌اند.

به کلاستر C می‌رسیم.


افرادی هستند وابسته که در تصمیم‌گیری و قاطعیت و ابراز وجود مشکل دارند و نمی‌توانند باز زندگی خودشان را خودشان به دوش بکشند. هر تصمیمی آنها را مضطرب می‌کند، لذا به آدم‌های قوی‌تر از خود می‌چسبند. «تو جای من تصمیم بگیر.» یا «تو بیا مشکل مرا حل کن.» انگار اصلاً می‌گویند «تو بیا جای من زندگی کن.» اعتماد به نفس پایینی دارند و به‌دنبال خودشیفته‌ها می‌روند که به‌ظاهر اعتماد به نفس‌شان بالاست و می‌خواهند نفر اول همه‌چیز باشند. آنها می‌افتند جلو و وابسته‌ها هم به‌دنبالشان. خودشیفته خوشش می‌آید که کسی از او اطاعت کند و فرد وابسته هم خوشش می‎آید و راضی است که زندگی‌اش را به دست او بسپارد. این ترکیب را در زوج‌های سنتی ایرانی زیاد می‌بینیم. خانم وابسته که معمولاً هم می‌گوید «می‌سوزم و می‌سازم... به‌خاطر این بچه‌ها.» که البته به‌خاطر بچه‌ها نیست چون خودش می‌ترسد که زندگی مستقل داشته باشد و کار کند و قبض بدهد. «هرچی آقامون بگه» ورد زبانش است. مستقل‌بودن را برای بچه‌های خود نیز نمی‌تواند متصور گردد و بچه‌ها را از بازی در کوچه یا افرادی که ممکن است که آنها آسیب برسانند دور می‌کند و به آنها حس ناتوانی می‌دهد.

این ناتوانی‌شان اما بدجنسی هم دارد، چون وقتی تصمیم‌گیری را بر عهده‌ی دیگری می‌اندازند، شوهرشان که ظالم از آب دربیاید و در در این مورد به دیگران غر می‌زنند و وقتی به او بگویید «چرا درباره‌اش کاری نمی‌کنی؟» می‌گوید «بچه‌هایم...» و همان داستان همیشگی. نمی‌توانند پای مسئولیت‌ها و انتخاب‌هایشان بایستند. غرغروهای خیلی خوبی‌اند و هی می‌گویند فلان همسایه یا فلان دوستم با من اینطور رفتار کرده و یا بچه‌هایم جواب زحماتم را نمی‌دهند. 

این تیپ بین زنان شایع‌تر است. نمایشی ها هم بیشتر به شکل ظاهری توجه‌طلب‌اند. شخص وابسته همه‌اش غر می‌زند و از چیزی راضی نیست اما بلند نمی‌شود کاری درمورد آن انجام دهد. در ناخودآگاهش به این زندگی ساخته،اما در عمل هی درمورد آن غر می‌‌زند و ناراضی است.

احتمالاً پدر آنها طوری با ایشان رفتار کرده که انگار هیچ‌چیز نیستند. پس با خودشان می‌گویند بگذار بقیه هم با من اینطور رفتار کنند. انگار که هیچ‌چیز نیستم.

مثال: در فیلم مهمان مامان، زن پارسا فیروزفر. (که خود فیروزفر ضد اجتماعی‌ای بود که سر کار نمی‌رفت و خرجی نمی‌داد و دست بزن داشت) زن هم باردار بود و هرچه کتک می‌خورد باز هم به سمت او می‌رفت. 

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس