The Blue Castle

Solitude... My coffin nail, to you I hail

حکایتی واقعی از مردی که در مقعد دنیا متولد شده بود

روزی مردی به گورستان رفت. بر سر گوری ایستاد و فاتحه‌ای خواند. قرآن‌خوانی نیز در مجاورت او بود. پرسید: «براش قرآن بخونم؟»

مرد دستی به ریشش کشید و گفت: «بخون.»

قرآن‌خوان هم برای مرده‌ی خدابیامرز قرآنی خواند. 

تمام که شد، گفت: «حالا اجرتش رو بده.»

«اجرت چی؟»

«خودت گفتی قرآن بخون!»

«بله، مگه کافرم که بگم نخونی؟»

قرآن‌خوان کفری شد: «لا اله الالله! یا اجرتم رو بده یا مرده‌ت رو لعنت می‌کنم!»

«اصلا درش بیار برین روش! مرده‌ی من که نیست!»

و قرآن‌خوان دید حریف یارو نمی‌شود. به‌هرحال او در مقعد دنیا متولد شده بود.

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس