نجس
Sanagi 1405/1/3 21:57
فکر کنم دست چپم، مثل من یه آدمه!
کارای بد میکنه، ادبش خیلی کمه!
روی دیوار زندان با میخی این جملات را حکاکی کرد و قهقههای دیوانهوار سر داد. گیر انداختن و خفهکردن ارتعاشات خندهاش از عهدهی چنگالهای شب نیز خارج بود.
بوی تعفن روحش آنجا را برداشته بود. درون مردابی از جنس تاریکی خودش دست و پا میزد. مایع چسبناکی پلکهایش را پوشاند.
نفسی عمیق کشید؛ از بازدمش حباب برآمد. سرش را به عقب هل داد.
باز خورشید موی قیرگون آسمان شب را تراشیده بود.
ریههایش دوباره هوا را میبلعیدند.
باز عروسک خیمهشببازی نیمهی دیگرش شده بود.
باید انگشتان عروسکگردان را قطع میکرد.