The Blue Castle

Solitude... My coffin nail, to you I hail

داستان به‌وجودآمدن کرونا - پارت 3

آزمایشگاه هکتور-ساعاتی بعد

در آزمایشگاه معجون‌سازی عجایب‌الغرایب خانه‌ی ریدل، این هکتور بود که تک و تنها، در تاریکی، زیر نورهای سبز و زرد و سفید آزمایشگاه مشغول هم زدن پاتیل کذایی‌اش بود.
- معجون می‌پزم، چه معجونی! معجونی که مواد اولیه‌اش از غذاهای بانو مروپ باشه خوردن داره! معجون می‌پزم، معجون! با معجون‌ام می‌گیرم جون!

جوزفین دیگر دل از هرگونه امید، معجزه و نجاتی بریده بود. همینطور بی‌حال و بی‌حرکت خودش را به جریان آب سپرده بود تا ببیند چه می‌شود. ملاقه‌ی هکتور را سفت چسبیده بود سرگیجه‌ امانش نمی‌داد که ببیند چه اتفاقی دارد می‌افتد.

- حالا بریم معجونمون رو تست کنیم! زمان تست تشه‌ی جدید هکتور رسیده!

هکتور پاتیل را دو دستی بلند نموده و با لگدی در آزمایشگاه را باز کرد.
- هرکی تشه‌ی جدید هکتور رو تست کنه بهش تشه رو جایزه می‌دم! صد اصن تو فکرش نباشین! فقط یه قُلُپ بخورین!

ربکا لاک‌وود خیلی بد شانس بود. چون باید بار همه‌ی بدشانسی‌های جوزفین را به دوش می‌کشید. 
وقتی داشت از آن طرف‌ها گذر می‌کرد، که ای کاش نمی‌کرد، یقه‌اش گرفته شد. 

- تشه‌ی هکتور گُله! هرکی نخورده خُله! رِب! تو خیلی وقته اومدی ساکن خونه‌ی ریدل شدی! ولی هنوز یه قاشقم از تشه‌های محشر هکتور نوش جون نکردی! زنگ بزنم صد و ده!؟

ربکا خیلی تلاش کرد که هکتور را قانع کند که آوازه‌ی معجون‌های شگفت‌انگیزش به گوشش رسیده و همین حد هم کفایت می‌کند، اما خب هکتور کر بود انگار. سوزنش گیر کرده بود روی حرف خودش.
- ربکا باید تشه‌ی جدید هکتور رو امتحان کنه! اگه امتحان کنه هیچوقت پشیمون نمی‌شه!
- مطمئنم که تا آخر عمرم پشیمون می‌شم.

ربکا خفاش مقاومی بود، ولی اون موقع به دلایلی همچون سیریش بودن هکتور و عجله داشتن برای زودتر خلاص شدن از دستش صد مقاومتش کم‌کم سست گشته، و در نهایت با ضربه‌ای کاری شکسته و معجون بهش خورونده شد.
آخرین سخنان ربکا بعد از خوردن معجون:
- می‌دونستم که تا آخرش تا آخر عمرم پشیمون می‌شم!

دید اشعه ایکس دوربین‌ها فعال شد. 
اندرون شکم ربکا تغییرات شیمیایی بسیار فعالی در حال رخ دادن بود و هر لحظه هم شدیدتر می‌شد.
دقایقی بعد در نهایت ربکا را به اتاق درمانی فکستنی، تازه‌ تأسیس و بی‌امکانات خونه‌ی ریدل منتقل کردند، هکتور را هم که گناهکار و مقصر این واقعه می‌دانستند گذاشتند بالای سرش تا پرپر شدن نمونه آزمایشگاهی زورکی‌اش را که به سختی داشت نفس می‌کشید به تماشا بنشیند. 

چند روز بعد-خانه‌ی گریمولد

- پروفسور؟
آلبوس دامبلدور که روی کاناپه‌ی فنر از جا در رفته‌ی خانه‌‌ی گریمولد نشسته و در آرامش روزنامه می‌خواند، سرش را بالا گرفت و با شخص سؤال‌کننده چشم در چشم شد.
- چیه باباجان؟
- ام.. می‌گم.. یه مدتی از رفتنش به مأموریت می‌گذره‌ها.. قرار نیس بریم دنبالش؟
- هوممم.. راست می‌گی باباجان. مدتیه رفته، هیچ خبری هم ازش نیست. گزارشی چیزی هم ازش ارسال نشده برام تا الان. فکر کنم وقتشه که بریم سراغ پلن بی.
- پلن بی پروفسور؟
- آره. گوش‌ات رو بیار جلوتر باباجان.

فرد سؤال‌کننده گوشش را جلوتر آورد.

- هیچ پلن بی‌ای تو کار نیست باباجان. شوخی کردم.


چند روز بعدتر، اخبار پیام امروز:
بهداشت جهانی وضعیت را قرمز اعلام نمود. بنا بر اطلاعات به دست آمده، بیماری‌ای، نوین، ناشناخته و نوآورانه و نونوار کلاً، تا چند ماه دیگر کل جهان را درگیر نموده بیم آن می‌رود که هستی و نیستی بشریت به اتمام برسد.
تحقیقات نشان داده منشأ و اولین خواستگاه این ویروس آزمایشگاهی در منطقه‌ی لیتل هنگلتون لندن، در آزمایشگاه زیرزمینی خانه‌ای از املاک خاندان ریدل‌ها بوده، چرا که اولین مبتلایان این بیماری نیز ساکنان همان خانه بوده‌اند. نام این ویروس کواید 19 است که بیش‌تر با همان نام کرونا شناخته می‌شود...
ادامه‌ی اخبار را نیز در صفحهات بعد ببینید...

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس