داستان بهوجودآمدن کرونا - پارت 1
- کلم دارم! کلم برگ! کلم قمری، کلم کفتر، کلم پیچ، کلم هیچ، کلم وحشی، کلم اهلی، کلم خونگی، کلم کلهپوک، کلم باهوش، کلم خندون، کلم مقوی، همهجورش رو دارم!
پیرمرد ریشو، ریشبافتهی درازش را جمع کرد تا زیر چرخهای چرخ دستیاش نرود. و بدین سان به راه خودش ادامه داد.
صدای تلق و تلوق چرخ گاریاش روی سنگفرشهای کوچهی دیاگون یک جورهایی باعث میشد رهگذرها سر بلند کنند و خیره شوند به این پیرمرد ریش و پشمبافته که کلاه حصیری بزرگ روی سرش چهرهاش را پوشانده بود. و خب، این، یک جورهایی باعث میشد مرموز جلوه کند.
ولی خب در واقع مرموز نبود. دستفروشی بود مثل بقیهی دستفروشها. گیرم حالا جنسهایش کمی فرق میکرد. یک کمی... همچین.
بعضی وقتها هم سرش را بلند میکرد و هی خیره میشد به این طرف و آن طرف. معلوم نبود راه گم کرده یا منتظر شخص دیگری است.
باری، ما اینجا پیرمرد را رها کرده و میرویم کمی آنسوتر کوچهی دیاگون. آنسو که شخصی از خانهی ریدل میآمد. با بار و بندیل، همراه زنبیل.
بانو مروپ گانت از سمت خانهی ریدل خوشخوشان میآمد. خیلی هم عادی. مثل هر صبح دیگری که از خانهی ریدل میزد بیرون تا برای شام و نهار گلپسرش به قول خودش چیز میز، و یا به عبارتی دیگر، همان مواد اولیه طبخ غذا را تهیه کند.
شاید بگویید خب چرا هر روز میرفت... خب جوابش ساده است. مادری است دلسوز و کوشا، تازهترینها و بهترینها را براس پسرش میخواهد. آن هم هر روز، هر ساعت و هر موقع.
همینطوری داشت میرفت برای خودش و همینطوری توی کوچهی دیاگون قدم میزد و همینطور هم داشت بازار را زیر نظر میگذراند تا بلأخره به ذهنش برسد تا برای غذای امروز چه درست کند.
به هر حال میدانست.. چند روزی بود که احساس میکرد پسرش ضعیف شده، رنگ به رو ندارد، در واقع میخواست چیزی درست کند تا حال و انرژی بیاورد به چهارستون هیکل پسرش. هزار جور ایده هم در سرش بود و نمیدانست کدام را انتخاب کند. در نتیجه تصمیم گرفته بود اولین چیزی که نظرش را جلب کرد، همان میشود غذای آن شبشان.
تقدیر، سرنوشت، حکمت، مشیت الهی، حالا هر چیز که میخواهید بگذارید اسمش را. باری، تلق و تلوق چرخ لق و لوق گاری پیرمرد همانا، و جلب شدن نظر بانو مروپ نیز همان.
- آهای عمو گاریچی!
- با منید؟ گاریچی فحش نیست مگه؟ ![]()
بانو مروپ به سؤال پیرمرد توجهی نکرد. همین که گاری ایستاد بدو بدو رفت محتویاتش را برانداز کند تا در آخر تصمیم بگیرد که بخرد یا نه.
- کیلو چنده اینا؟ ![]()
پیرمرد نیشخند محوی زد. خیلی محو. انقدر که خود راوی هم به سختی متوجهش شد اصلاً.
انگشتهای کشیدهاش را بالا آورد و و عینک نیمبیضیاش را که روی دماغ شکستهاش پایین آمده بود، قدری به سمت بالا هل داد.
- یه گالیون و هشتصد سیکل، خواهر. ![]()
خیلی با خودش کلنجار رفته بود، ولی باز هم نتوانسته بود کلمهی «آبجی» را بگوید. با این که خودش را هم به هیبت دستفروشها در آورده بود، همچنان هم مؤدب و مبادی آداب بود.
- هوممم.. قد سه گالیون بهم بده! ![]()
- چشم.
خیلی نامحسوس، دستش رفت دنبال کلمی خاص، کلمی که به طور اختصاصی آن گوشهی گاری گذاشته بود تا یک وقت قاطی بقیهی کلمها نشود.
پیرمرد که حالا دیگر واقعاً مرموز بود کیسهی کلمها را داد دست بانو مروپ، گالیونها را به جیب زد، کلاهش را پایین کشید و با نگاهی که به زمین دوخته شده، به همراه همان نیشخند محو که حاکی از آن بود که دارد برای خودش رؤیاهای خوشی میبیند، همراه با جملهی «روز خوشی داشته باشید، خانم.» چرخدستیاش را حرکت داد و خیلی زود لای پیچ و خمها و جمعیت کوچهی دیاگون گم شد.
بانو مروپ ماند و زنبیلش.
خلاصهی امر، باقی خریدهایش را که کرد به همراه زنبیلش که حالا دیگر سنگین شده بود راه افتاد سمت خانهی ریدل.
خیلی هم عادی. اصلاً هم شک نکرده بود که قرار است اتفاق خاصی بیفتد، یا مثلاً چیز خاصی را خریده باشد، یا هر چیز دیگری مثل این.
فلشبک-دیروز-خونهی گریمولد
همگی دور میز غذاخوری جمع شده بودند. مالی ویزلی همینطور که داشت یکی از آهنگهای خوانندهی مورد علاقهاش، سلستینا واربک را به یاد دوران جوانیاش زمزمه میکرد، برای اعضای دور میز نیز غذا میکشید و کاسههایشان را پر از سوپ میکرد.
خیلی ناگهانی و خیلی یکهوییطور، دستی از گوشهی میز بلند شد. و به دنبالش، صدای صاحب آن.
- پروف من یه ایده دارم!
خیلی ضایع بود که حالا حتماً باید همان موقع بگوید. گویا اگر همان موقع نمیگفت و قدری دندان روی جگر میگذاشت از ذهنش میپرید.
- چی باباجان؟ ![]()
جوزفین نیشخندی زد عیان و آشکار.
مشتش به هوا بلند شد.
- بریم جاسوسی! ![]()
- جاسوسی کی باباجان؟ اگه منظورت سیریوسه، ما قبلاً هم در موردش حرف زدیم بایاجان. من قد هیکل هاگرید به سیریوس اعتماد دارم. خیالت راحت باشه. ![]()
- نه، خب.. منظورم اون نبود که. ![]()
- پس چی باباجان؟ کوین رو میگی؟ هنوزم میگی این هجم از بیحواسی بیحافظگی واسه یه عادم غیر ممکنه، هان؟ ولی نگران نباش. تو دنیا، خصوصاً تو دنیا جادویی از این جور چیزا زیاد اتفاق میفته. همهی آزمایشهای موفق که بیتلفات نیستن. بها دارن. یه موقعهایی بهای اون آزمایش به ضرر خود شخص آزمایشکننده تموم میشه. خیلی از اونها جبران ناپذیرن. ![]()
- پروف رو منبر نرو واس من. دارم میگم بریم جاسوسی خونهی ریدل. ![]()
- آهان! خونهی تام اینا.. خب حالا ایدهای هم مگه داری براش باباجان؟ ![]()
- عاها!.. یه طورایی. بشه تغییر شکل داد مثلاً. آدم نه ها. اون ریختی حتماً یه جاش سوتی میشه و بندو آب میدیم، حالا بیا جمعش کن. ضایع میشیم میره.
باس یه چی باشیم که توجه کسی رو جلب نکنه مثلاً.. چشم و گوش باشیم فقط، دهن مهن نمیخواد. یه جوری که با محیط استتار شه.. یه همچین چیزی. ![]()
- آهان! خب من یه چیزایی بلدم...
- ناموساً؟! چی مثلاً؟
- یه طلسم پیدا کرده بودم قبلاً.. در مورد این بود که انسان رو به اشیاء تبدیل کنیم. هممم.. نمیدونم چطوری باشه.. مث مدت زمان و شرایط و اینها. ولی فکر کنم ارزش امتحان کردن داشته باشه. منبعش به نظر موثق میومد.
- خو پَه چرا زودتر رو نکرده بودین پروف!؟ بریم تو کارش خو! ![]()
- خب.. یه فرمولی داره. میخوای داوطلب شی مگه حالا؟
- پَ نَ پَ. ![]()
- آو.. جداً؟ خیلی تضمینی نیست که اونجا چه بلاهایی سرت بیادها... ![]()
- غم به دلت راه نده پروف. پیرتر از اینی که هستی میشی! هوش ریونی من رو دَس نئاره. سه سوته میرم یه سر و گوشی آب میدم و بر میگردم. ![]()
- آه.. خب.. اگه اینطوره.. اصلاً به چی میخوای تبدیل بشی باباجان؟
جوزفین هیچ ایدهای نداشت. اولین چیزی که به ذهنش خطور کرد، اولین چیزی بود که در ظرف سوپش دیده بود.
- کلم! ![]()
پایان فلشبک