نسخهی سینمایی توهمستان
دوربین روی دماغ جوزفین زوم میکنه و منافذ درشتش به دوربین چشمک میزنن. یه چیزی توی دل دوربین میلرزه و ضعف خوشایندی حس میکنه که فیلمبردار میزنه پس کلهش تا کارش رو درست انجام بده چون هوا گرم بود و گرما مرگ بود و مرگا گیاهی بود که پسر شجاع سعی داشت برای درمان پدرش پیدا کنه.
رگهای خونی توی دوربین ریشه دووندن و لنزش جوونه زد و غنچه کرد و غنچه شکفت و شازده کوچولویی نبود که نازش رو بخره و براش تجیر بکشه. پس یه ببعی راست شکمش رو گرفت و اومد و یه لقمهی چپش کرد. بعد خانوم گرگه اومد سراغ ببعی تا اغفالش کنه، ولی ببعی خانوم گرگه رو هم خورد. چون در واقع گرگی در لباس گوسفند بود و کسی خبر نداشت به جز دماغ جوزفین.
دماغ جوزفین اون روز امتحان ریاضیش رو خراب کرده بود و حسابی گریهش گرفته بود و فرت فرت آب میریخت و آبها کش اومدن و کش اومدن و چشم درآوردن و گوش درآوردن و دست و پا و مثانه و لوزه و آپاندیس و پردهی سماخ و سماق و خیلی چیزهای دیگه و نهایتاً به شکل جوزفینِ 2 در اومدن.
اینجا بود که سیبل در نقش معلم خوبه که هوای بچهها رو داشت، طلسم دفع بیماری و بازگشت معشوق زد و آبدماغ برگشت زد و جوزفین رو خورد و جوزفین اصلی از آبدماغ جوزفینِ آبدماغی به شکل مینیاتوری آویزون شد.
سپس دوربین روش زوم کرد و جوزفین مینیاتوری کاغذ درازی از جیبش درآورد و با صدایی به شدت نازک شروع کرد به خوندن:
خواهد آمد روزی
که جسدها اورانگوتان شوند
و جوجه کلاغها از سیبها سربرآورند
و تولدی بمیرد
آنگاه نگاهها میخوابند و خورشید خون ماه را میمکد
[در اینجا آب دماغی که جوزفین مینیاتوری ازش آویزون بود دچار لرزش شد]
و جوزفین به یاوهگویی ادامه داد:
-چونان که مثلثها دچار تردید شدند... و تابلوی ورود ممنوعی از شاخههای حیرت شکوفه زد.
و شیشهی دوربین شکست و جهان تماشاگران خطخطی شد.
در صحنهی بعدی ماهیهای قرمز تپلی با کلههای جوزفینشکل توی حوض در خود میلویدن و ریموس پاهای خودش رو توی آب تکون میداد و به حماقتهای جوانی خود میاندیشید.
انقدر اندیشید که حوصلهش از اندیشیدن سر رفت و یکی از ماهی قرمزهای کلهجوزفینی رو برداشت انداخت تو دهنش و شروع کرد به جویدن و بعد مثل آدامس بادش کرد و ترکوند و صورتش جوزفینی شد.
جوزفین رو از صورتش کند و انداخت زمین و بلند شد رفت.
سپس اسد آمد.
اسد با اسب آمد.
اسد بادام آورد.
جوزفین چسبید به کف پای اسب اسد.
اسد با اسب جوزفینمالشده راهی یمن شد که به مادر کورش سر بزنه.
جوزفین پای اسب رو قلقلک داشت و اسبه فکر کرد جوزفین فوتفتیش داره و داره آزارگری میکنه و رم کرد و سوارش رو انداخت پایین دره تا مردم ازش فیلم بگیرن و وایرال کنن و از این کارای بد بد یاد بگیرن تا مثل جوزفین وایرال بشن.
البته فیلمبردار در اون لحظه دوربین رو پرت کرده بود آنسوی پرچین تا همچین صحنههایی توی فیلمشون نباشه و کمیته ارشاد جادوگران گیر نده.
در نتیجه در اون اثنا تماشاگران شاهد سمنو پزی مورچهخاتون برای نوههاش بودن تا سمنوها رو به همراه یه عروس جدید ببرن برای ماهی اوزون برون تا دهکدهشون نفرین نشه.
سپس فیلمبردار دوباره دوربین شکسته رو برداشت و برگردوند به صحنهی اصلی که توی اون اسد شده بود جسد و آب دماغ جوزفین مثل مار آناکوندا از لونهی دماغیش اومده بود بیرون و سعی داشت جسد اسد رو ببلعه.
در این لحظه صحنه عوض شد و دوربین داشت تماشاگران که شکل ماهی اوزون برون بودن و روی صندلیهای زرشکی سینما نشسته بودن و تو تاریکی با چشمهای باباقوریشون به پرده نمایش زل زده بودن که این فیلم مزخرف بیمعنی داشت ازش پخش میشد.
و تماشاچیهای حقیقی حتی بیشتر زل زده بودن به پرده تا ببینن حداقل در پایان این همه دری وری چه اتفاقی میفته.
اما اتفاق خاصی نیفتاد. صرفاً آناناسالدونه واردات قند از روسیه رو ممنوع کرد و اسدها رو شلاق زد و مردم هم در اعتراض به این حرکت سینماها رو آتیش زدن.