پرندهای پر میزد.
سپس جیز شد.
باران گرفت، خیس شد.
بیپدری آمد در قفسش نهاد و آب و نانش داد. خداوند پدرش را بیامرزد.
پرنده قوی شد و قفس را شکست. مانند تخمی که ز آغاز از آن سر برآورده بود.
سپس سوسماری از توی حلقش درآمد و گلوی سگ همسایه را درید.
گرازی تخم گذاشت.
اما گردنش نگرفت و تخم کپک زد.
آنگاه هاگهای تولیدشدهاش به خرسی چسبیدند.
خرس خارشش گرفت. زگیل داشت. پشت خود را به نزدیکترین درخت مالاند و خاراند خویش را.
سپس زیر آن درخت آلبالو محتویات مثانهاش را گم نمود و اشکریزان به سوی دامن مادرش شتافت.
هنوز در تأیین قلمرو نوب بود.
اما هاگها از تنش جدا شده و مثل جیمبو با باد پرواز میکردند.
هرکدام جایی تاریک، سرد و مرطوب یافتند و مشغول به رشد شدند.
مدتی بعد، گودریک از غار شیری سربرآورد.
هلنا از سوراخ گورکنی.
روونا از سولاخ دماغ زاغی.
و سالازار، از لانهی ماری.
و این چهار تن، هاگوارتز را بنا نهادند.
هرکی هم غیر از این بگه، دروغ گفته. 
امید نگاهی به آینه انداخت. کلهی تخم مرغیش توی آفتاب صبح داشت میدرخشید. لستر، لامای امید هنوز داشت گوشه اتاق بوگندوشون لالا میکرد.
امید سوت زد:
-لاما لالا هی!
لستر با بیحوصلگی چشماش رو باز کرد و جواب داد:
-لایا مالا هل؟
کلمات بیمعنی اما امیدبخش برای شروع صبح. خیلی بهتر از قوقولی قوقو. بسیار بهتر از لوقولی لولو که ناامید به کرکساش میگفت تا بخوابه وگرنه لولو میقولدش.
امید سوار کول لستر شد و پیتیکول پیتیکول با هم از اتاق چرکی که شب توش خوابیده بودن زدن بیرون و رفتن به سوی تپهها که خورشید مثل یه تاج روی سرشون نشسته بود.
-لستر، اتاق رو جارو نزدیم.
-چون صاحابش دیشب ما رو با جارو زد.
-لستر.
-وسواسی نشو. اونجا همین الانشم از ماتحت من تمیزتره.
و اینطور شد که امید سعی کرد به سیب فکر کنه.
و به تپه رسیدند. و به تکدرخت روی آن. و به دخترکی زیر آن تکدرخت میگریست.
و امید گم شده بود.
از دختر پرسید:
-خوبی؟
دختر آب دماغ آویزان بهسان اشک دیوانش رو با آستین لباسش پاک کرد و غمناک جواب داد:
-توپِ توپم! اصن خیالی نی!
لستر هم آب دماغش رو بالا کشید و سعی کرد احساسی نشه:
-توئم مثل من سرما خوردی؟
-آره، آره؛ فقط سرما خورده یه جا دیگهم، میدونی؟
امید میدونست.
امید گم شده بود.
دستش رو روی قلب دخترک گذاشت.
و لحظهای بعد، فقط لستر اونجا مونده بود.
و امید گم شده بود.
و اینبار، دخترک هم.
Once I had a wife who was blind, to her silent fate she was resigned.
Then... I sought to have my way, to hold her near, but she recoiled in sudden fear. She claimed I reeked of a rival's scent, that I was no longer her innocent. So, I forced her to trace my skin, to breathe in the ghost of my hidden sin. Defeated, she wept; she knew I was no longer hers to keep.
So, I simmered her for a feast, a dish for the woman and the beast. But the truth was a bitter fold: I had boiled the other until her porcelain turned to gold. She lay there, a babe in a gilded pot, though agony was the only grace she got.
I baked a cake, a bed of white, to shroud her in the velvet night. I pressed her into the cream so deep, where her ivory skin and the sugar sleep. That was the end, a final jest: the cake was her coffin, my gut her tomb.
My body was the earth for her grave, and the sewer the heaven for the life I gave.
Rest in peace, you piece of meat
روزی از روزهای سرد تابستان بود و جوزفین سفت شال و کلاه کرده بود و در پی ملخکی میجست. نه از برای گرفتن آن، بلکه جهت اینکه معاشرتی داشته باشد. چون خیلی وقت بود کسی با او حرف نزده بود. لذا گرسنه بود. و خودش را در حالت بریانشده و شکمپر در یک دیس پرتجمل تجسم میکرد که شام جشن شکرگزاری ملخک و خانواده گرامیاش میشود.
آفتاب، بیرحمانه میتابید و جوزفین بیرحمانه سردش بود و سر از گریبان درنمیآورد که ببین کجا دارد میرود، پس تعجبی هم نداشت که هرچه میجهید باز هم به خیابان گریمولد نمیرسید و حیران شده بود.
تا اینکه پا به محلهی مریگولد گذاشت و اتفاقا خیلی هم شبیه محلهی گریمولد بود اما به طور چشمگیری شیکتر. دیوارهای خانهها دوده گرفته و نمایشان تکیده و شیشهها شکسته بود. پیرمرد تاسی با دهانی باز و تکدندانی در دهانش، با نیمتنهی آویزان، بر لبهی پنجره با چشمان باز و خیره خوابش برده بود و شیشهی شکسته مهربانانه داشت شکمش را سیر میکرد. خوابش چنان عمیق و شیرین بود که هرچه مگسها در سر و کلهاش میزدند تا بیدار شود راه به جایی نمیبردند.
جوزفین با لبخند برای پیرمرد دست تکان داد و سلامش را پاسخ گفت و راهش را کشید و رفت جلوتر، بین خانهی شماره 11 و 13.
و میان آن فاصله، خانهای لواشکی پدیدار گشت. دیوارهای تیره و ترشبو داشت و گلدانهای قد و نیمقدی از لواشک زردالو که درشان برگهای سبزی از لواشک گوجه سبز قرار گرفته بود که با هستههایشان یکقل دوقل بازی میکردند و نخودی میخندیدند.
گادفری میدهرست قصهی ما خونش افتاده بود و در سرش احساس سنگینی میکرد. چون صبح جمعه بود و خواب میچسبید و هیچجوره نمیتونست خودش رو راضی کنه که از تابوتش بیاد بیرون، بیخیال رفتن دنبال خون شد و سر جاش خوابید. و خب بالطبع، آدم وقتی حالش خوش نیست خوابهای اجقوجق میبینه. خونآشامها هم از این قاعده مستثنی نبودن.
توی خوابش، رزالی بیهوش افتاده بود روی پلی روی رودخونه. از دهنش درختی رشد کرده بود و اومده بود بالا. برگهایی که درخت میداد، قبوض آب و برق و گاز عقبافتادهی خونهی گریمولد بودن. آبِ رودخونه، خون بود. طبعاً. گادفری دستهاش رو کاسه کرد و از اون خون نوشید. حالش که جا اومد، به دستهاش خیره شد. به جای خون روی دستش اثرات لجن بود. فوراً منزجر شد و خودش رو عقب کشید. دستهاش رو به خاک مالید، اما لجنها از روی دستش پاک نشدن. خاک هم مثل خاکسترِ مرده بود.
پس تسلیم شد و تصمیم گرفت رودخونه رو دنبال کنه و ببینه سرچشمهش کجاست. در کمال تعجب به محرابی رسید. در اون محراب، تن بیجون دختربچهی خردسال مشکینمویی درازبهدراز بیحرکت افتاده بود.
ذهن گادفری فقط چند لحظه طول کشید تا بتونه همهی اینها رو به هم ربط بده. اما این مثل کشیدن کش پول بود، وقتی در حد ضرفیتش بکِشیش، میپکه. کش خواب گادفری هم پکید و نفسزنان از خواب بیدار شد و توی دلش به خودش لعنت فرستاد.
روزی روزگاری جادوگری بود در خانهای گوتیک و مرموز.
موز زیاد میخورد.
از گوشتکوب بدش میاومد.
کتابی داشت که کلماتش راه میرفتن و عکسهاش تصاویر جاهای دیگهای رو نشون میدادن.
ولی تصاویرش مناسب سن جادوگر نبودن، بهخاطر همین مامان جادوگر اون کتاب رو توقیف، و بچهش رو تو اتاقش حبس کرد.
همیشه گفتن از هرچی بدت بیاد سرت میاد. به همین خاطر یه روز یه بوته گوشتکوب در خونهش سبز شد.
جادوگر از پنجرهی اتاقش به بوتهی گوشتکوب نگاه میکرد همیشه. مثل خاری توی چشمش بود.
یه روز خیلی حرصش گرفت و دمپاییهاش رو پرت کرد سمت بوته.
بوتهی گوشتکوب به هیچجاش بر نخورد. عوضش بهطور ناگهانی رشد کرد و دوبرابر شد. بهطوری که تا لبهی پنجرهی اتاق جادوگر میرسید.
جادوگر دماغش رو چین داد و گوشتکوبها رو گرفت. به کمک اونا اومد پایین و تلپی پا روی زمین گذاشت. آزاد شده بود. شاید چیزی که ازش متنفر بود خیلی هم بد نبود.
مخصوصاً وقتی که دید بوتهی گوشتکوب، موز داده. اون عاشق موز بود، پس یه موز برداشت و خورد و پوستش رو انداخت جلوی در ورودی خونه تا هروقت مامانش خواست بیاد بیرون لیز بخوره. بعد که بیهوش شد بره کتاب و بساطش و ورداره و بره.
و همینطور هم شد. تقریباً. وارد خونه شد. ولی اون خونه یه خونه معمولی نبود. خونهای بود که یه روح توش میزیست. شکل اتاقهاش هم هی عوض میشد. کسی نمیدونست اون روح کجاست. ولی همهش زیر سر اون بود. شایدم نبود. شاید همهش به خاطر قدرت خودش بود. جادوگر هی از این اتاق به اون اتاق رفت، در حالی که یادش نمی موند کدوم اتاقها رو چک کرده چون شکل اتاقها هی عوض می شد و اون روحه هم هی میاومد کرم میریخت به جونش و دست میکرد تو دماغش و چشم و چارش.
این وسط مامانش به هوش اومد و اونم پا گذاشت تو گود. جادوگر یهو جیغ ننهش رو شنید. کپ کرد. ولی توی اتاق جدیدی که اومده بود وسطش یه حوض سبز شده بود. ندیدش و سکندری خورد و افتاد تو حوض نقاشی.
توی حوض غوغایی بود، امواج خروشان هی جادوگر رو از اینور به اونور پرت میکردن و یه کشتی هم داشت بهش نزدیک میشد. جادوگر شروع کرد به داد و بیداد و دستتکوندادن تا بتونه توجه افراد ساکن تو اون کشتی رو به خودش جلب کنه. کاپیتان اون کشتی دوتا دزد دریایی بودن که یه دونه زیرشلواری بی راه راه مامان دوز پاشون بود. البته برعکس. هرکدوم کله شون از توی یه پاچه در اومده بود.
این وسط آب حوض به مربای بالنگ تغییر ماهیت داد. جادوگر دستوپا زد. هی مربای بالنگ میرفت تو دهنش. سعی کرد با قدرت به ماه فکر کنه که همدم شبهای تنهاییش بود. مربای بالنگ هم تغییر ماهیت داد و به آسمون شب تبدیل شد.
جادوگر توی آسمون سقوط کرد. تلپی افتاد روی هلال ماه. سفت چسبیدش چون داشت لیز می خورد. پوستش احساس عجیبی داشت. نگاهش کرد... از جنس کاغذ شده بود. حرکت که میکرد، ازش پاره کاغذ کنده میشد. جادوگر به بختش فحش داد. و همچنین اون وضعیت. فحشهاش روی کاغذها نوشته شدن و توی فضا پرواز کردن.
یهو تلپی یه باسلق خورد تو کلهی جادوگر.
جادوگر یادش افتاد شام نخورده. باسلق رو چپوند تو دهنش.
ولی باسلق و اسید معدهش یک سری تبانیها با هم انجامدادن که باعث شد بال کفشدوزکی دربیاره.
ماه یهو ریخت.
مثل شیر.
جاری شد روی زمین.
از قطراتش الهههای سپیدرویی به پا خاستن. ولی شالاپی نقش زمین شدن.
درختی اون نزدیکی گفت «قوقولی قوقــــــــو!» اما یه قیچی از ناکجا اومد گازش گرفت تا خفه شه.
آخه یه نارنگی اون زیر خوابیده بود.
جادوگر که حالا با بال های کفشدوزکیش بالبال میزد توی هوا، رفت یه سری بزنه به جوراب دانا.
جوراب چیزهای زیادی بلد بود. ولی هیچوقت با مربای بالنگ کنار نیومده بود. جادوگر هم دهنش بوی مربای بالنگ و باسلق می داد. پس جوراب با اون پوی پنیری مشتیش خودش رو پرت کرد توی دهنش. بوش باید همهجا رو تصرف میکرد. حیف این کرهی خاکی نبود که همهجاش بوی جوراب نده؟ مربای بالنگ کفش کی بود؟
یه نفر چاقو زد تو کلهی جادوگر. یه قاچ ازش کند.
مثل هندونه بود، ولی به جای هندونه، کتلت خرچنگ به اون قسمت سبزش چسبیده بود.
یارو کتلت رو داد بالا.
دهنش یهو واز شد و یه آبگرمکن بوتان نو از توش اومد بیرون. جادوگر لگدی به آبگرمکن زد.
پاش رفت توش.
انگار که آبگرمکن از جنس مارشمالو باشه. شل و ول تر از اون حتی.
جادوگر کلا توی آبگرمکن فرو رفت. تنش یخ کرد. دست به دیوارهی آبگرمکن گذاشت و سفت چسبیدش. چیزی که زیر دستش اومد بذر کاج بود. یهو دستش دهن درآورد و باهاش حرف زد.
-بابا لنگدراز عزیزم...
جادوگر گرخید، cringe شد و دستش رو فرو کرد توی دیوارهی مارشمالویی آبگرمکن. دقایقی صبر کرد و بعد که نفسش اومد سرجاش و حدس زد که حرف های دستش تموم شده باشه، دستش رو از تو دیواره بیرون کشید.
-ارادتمند همیشگی شما، ج-
دوباره دستش رو فرو کرد تو دیواره. این بار مدت بیشتری دستش رو اون تو نگه داشت. انقدر که دستش خفه شد و خواب رفت. متأسفانه اون موقع هنوز بنیادی برای محافظت از حقوق دست ها ساخته نشده بود.
هوای بالای سرش کف کرد و به همراه کف سفید، حباب هایی روش به وجود اومدن. جادوگر اونیکی دستش رو بالا آورد و به یکی از حباب ها که از همه بزرگ تر بود انگشت زد. حباب انگشتش رو بلعید. مک زد. پسندید. شروع کرد به فرو دادن کل دست جادوگر. چیزی نگذشت که جادوگر خودش رو داخل حباب یافت کلا.
توی حباب چشمهاش رو بست و پلکهاش رو روی هم فشار داد، دستوپاش رو کشید و دیوارههاش رو فشار داد و سعی کرد بترکوندش، اما حباب منعطفتر از این حرفها بود. وقتی جادوگر چشمهاش رو باز کرد، تصویر اتاقش رو دید و کتابش که توش بود. احساس کرد انگار مکان عوض شده، دست دراز کرد تا کتابش رو برداره ولی دستهاش چیزی رو لمس نکردن، فقط به دیوارهی حباب فشار آوردن.
سرخورده شد. مونده بود که چطور خودش رو نجات بده. یعنی تا ابد این تو میموند؟ این حباب طراحی شده بود تا مقبرهش بشه؟ زندان اختصاصیش بود؟
متوجه شد که پاهاش خیس شدهن. پایین رو نگاه کرد.
کفصابون کف دل حباب رو گرفته بود و هی داشت بالا و بالاتر میاومد.
بوی موارد شوینده با رایحهی ماندگارشون باعث شده بودن دماغش به قلقلک بیاد و بخنده. همینطور که دماغش قاهقاه میزد، از هر گوشش یکی یه گنجیشک اومد بیرون و دوتایی افتادن به جون حباب و ترکوندنش.
جادوگر میافته توی سوراخ انگشتی شمارهگیر یکی از اون تلفن قدیمیا و یه چرخ میخوره به سمت پایین و دوباره برمیگرده سر جای اولش. تلفن یهو شروع میکنه به زنگخوردن. یه دایناسور میاد تلفن رو با پوزهش برمیداره.
از پشت خط صدایی به گوش میرسه:
-در قارهی غرقشدهی زیلندیا...
صدای سیفونی به گوش میرسه و صدا قطع میشه.
دایناسور گوشی تلفن رو با دندون هاش خرد میکنه و تکه خردههاش تبدیل به نودل میشن.
نودلها پرواز میکنن میان به هم میپیچن و نقش یه نردبون نجات رو برای جادوگر ایفا میکنن تا بتونه از میز تلفن بیاد پایین.
اما هنوز پا روی زمین نذاشته بود که زمین آب میره. هی میره پایینتر و پایینتر. انگار که با جادوگر لج کرده باشه و نخواد اجازه بده دوباره پا روی دلش بذاره.
از پایههای میز تلفن، بیسکوییتهای زنجبیلیای به وجود اومدن و سعی کردن برن زمین رو راضی کنن تا با جادوگر آشتی کنه.
اما زمین دلش پرتر از این حرف ها بود.
پس بیسکوییتها درحالی که دسته جمعی میخوندن «شمع و گل و پروانه، ما را که بَرَد خانه؟» واسه همدیگه قلاب گرفتن و سعی کردن فاصلهی بین زمینِ درحال آب رفتن و جادوگر آویزان از نودل رو پر کنن تا بلکه بتونن جادوگر رو بدون آسیبدیدن به زمین برسونن.
تلاششون موفقیتآمیز نبود. تهش یکیشون زور زد و پرید و خودش رو چسبوند به پای جادوگر.
جادوگر روی دستهای بیسکوییت زنجبیلی تف گندهای کرد. دستهای بیسکوییت نم گرفتن و شل و ول شدن.
بیسکوییت بیچاره نتونست خودش رو نگه داره و پرت شد پایین.
زمین دهن باز کرد و بیسکوییت افتاد داخلش و به قارهی غرقشدهی زیلندیا منتقل شد تا اونجا درمان بشه.
هرچند عملیات وسطش مختل شد، چرا که بستنی عروسکی ها در اعتراض به قیافههای له و لورده شون، مسیر رو خراب کرده بودن و در نتیجه وقتی خیارشور کبیر سیفون رو کشید، کل فضای اون اتاق رو آب گرفت و جادوگر و نودلها و تلفن و دایناسور و بیسکوییتهای زنجبیلی همه در هم پیچیدن و بوی آب خیارشور گرفتن.
-ای آقاهه که آنجا خوابیدهای.
ابره گفت.
-ادکلان نمیخری؟
شوالیه چیزی نگفت. ادکلان معدهاش را بیشتر میپسندید. شوالیهای بود خاکی و متواضع و به دور از زرق و برق.
-حالا یه تست بکن شاید خوشت اومد.
شوالیه چیزی نگفت.
ابره تفی روی صورتش انداخت.
آه که تفش چه تمیز بود.
سپس فک و فامیلهایش را هم صدا زد، همهشان جمع شدند آن بالا و بر شوالیه که روی علفها دراز کشیده بود تف انداختند، تفهای ریز. تفهای فراوان بر او و پدرانش در زیر این خاک، تفهای فراوان بر گیاهانی از آن پدران و تفهای کینهتوزانهی ابرها روییده بودند و حالا شوالیه روی آنها کپیده بود.
معلوم نبود مرده است یا زنده.
در واقع نشئه بود و لای خشخاشها خوابیده بود. بیایید با هم صادق باشیم، اعتیاد که جنایت نیست.
لذا هشیاریاش در حالتی بین خواب و بیداری بود ولی حال خوشی داشت، بسیار خوشتر از من و شما.
دروغ گفتم. 
حقیقت است که هروئین هم او را از غمهایش نرهانده بود. چه، انقدر کشیده بود که دیگر نای کار دیگری را نداشت.
جز یک چیز... یک نفر... به او فکر میکرد و هرگاه اندیشهاش به ذهنش راه میافت قلبش فشرده میشد و چشمانش حوضچهی اشک. هم او که تمام مهر و عطوفتش را به پای او ریخته بود، همانکه بالین وی را از سرشگ خویش خیس ساخته بود، همانکه تیمارش کرده بود، چه کسی بود این کسی که یادش نمیآمد؟ اصلا چه شکلی بود؟ چه بود؟ یادش آمد که او ادکلان میفروخت... یعنی کِی با او حرف زده بود؟
- دنبه بُدم، دنده شدم، وصل بُدم، کَنده شدم. موسم عید آمد و من کلفَت سابنده شدم! 
مالی ویزلی همینطور که با یه دستش جارو رو با حرص توی سطل آب فرو میکرد و بیرون میآورد و روی زمین میرقصوند، با اون یکی دستش تابلوها رو گردگیری میکرد و هر تیکهای که تصاویر توی تابلو بارش میکردن، اون سهتا بدترش رو بار اونا میکرد و قصد اجازه میداد آب جارو بپاشه توی صورتشون.
- آقا بسّه! 
داد جاروئه در اومده بود. ولی مالی الان بهلحاظ ذهنی و عاطفی در وضعیتی نبود که ملاحظه از خودش نشون بده. دلش پر بود. اخیراً اخبار خوبی از وزارتخونه به گوش نمیرسید. مدتی بود که بوش میاومد که عدهای توی وزارتخونه درحال تدارکدیدن یه کودتا هستن و حالا این موضوع بهدست وزیر وقت در سکوت درحال پیگیری بود. بعضی از کارمندها بعد از یه روز صبحی که میرفتن سر کار، دیگه خبری ازشون نمیشد و برنمیگشتن خونه. معلوم نبود وزیر چه آشی برای مخالفانش پخته. دم عیدی عجب مصیبتی بود!
مالی درحالی که چشمهاش پرحرارت و در عین حال مات بودن، تبآلود زیرلب از خودش میپرسید:
- نکنه آرتور هم دستش تو کار بوده باشه؟ اون هیچوقت توضیحات دقیقی از کارهاش به من نمیده! اگه سادگیش باعث شده باشه سرش رو شیره بمالن و به اسم چیز دیگهای اون رو هم درگیر نقشههای شومشون کرده باشن چی؟
آرتور دیر کرده بود و این فکرها به بهترشدن حال مالی کمکی نمیکردن. پس یه بار دیگه جارو رو شالاپّی توی سطل آب فرو برد و بیرون آورد.
شالاپ!
نه هنوز خوب خیس نشده بود.
بلوپ بلوپ
یه بار دیگه!
پلِش!
حالا داشت با موهای جارو زمین رو محکم میسابید.
جاروی بیچاره دیگه بدجوری داشت آب پس میداد. اگه توی بازداشگاه بودن و مالی مأمور بازجویی بود، تا حالا حتماً زیر این شکنجهها مقر اومده بود و به جرمهای نکردهش اعتراف میکرد.
مالی یهو انگار که بهش بهطور غریزی وحی شده باشه، سرش رو برمیگردونه و نگاهی به ساعت خانوادهی ویزلی میندازه؛ چشمهاش روی عقربهی آرتور قفل میشن.
آرتور گم شده بود.
پشت پنجره، خانم و آقای عنکبوت روی تار خود نشسته بودند و چای عصرانه مینوشیدند و برنامه سفر عیدشان را میریختند. خانم عنکبوت پیشنهاد داد که برای تعطیلات به مستراح بروند، چون از خواهرش شنیده بود که آب و هوای خوبی دارد و سرگرمی در آنجا بسیار است. آقای عنکبوت هم به او تشر زد که عجب زن خل و زودباوری گیرش آمده و بهتر است برگردد به همان دهات خودشان. خانم عنکبوت هم بسیار توی ذوقش خورد و لب ورچید و تمام خواستگارانی که میتوانست انتخاب کند اما به جایشان با این بدعنق شکمگنده وصلت کرده بود را با غم و حسرت و دلآزدگی توی ذهنش مرور کرد. اینجا بود که آقای عنکبوت شروع کرد به تابدادن سبیلش و خانم عنکبوت با دیدن این صحنه دلش غنج رفت و فنجان چای او را دوباره پر کرد و مجدداً گرم گفتگو شدند.