تمشک
- اینجا رو! میتونم از این تمشکها بچینم مامانبزرگ؟
پیرزن چینی به لبهایش داد که خودشان هم دست کمی از دامنی پرچین نداشتند.
- تمشک بچینی و دست و صورت و لباسهات رو کثیف کنی؟ اینجور کارها در شأن خانوادهی ما نیست. بچههای دهاتی این کار رو انجام میدن. ما اینها رو میخریم یا میدیم بقیه برامون بچینن.
- ولی از بوته چیدنش خیلی بیشتر کیف میده که! پس شما چجوری خوش میگذرونید؟
پیرزن دوباره موج ناخوشایندی به دامن چیندار بالای لبهایش داد.
- هاه، خوشگذرونی؟ کارهای مهمتر و بهتر از این رو میشه انجام داد. افسوس که پدر و مادرت هیچوقت این رو یاد نگرفتن و عمرشون رو صرف کارهای الکی کردن.
- مثلاً چی؟
- مثلاً بهدنیاآوردن تو.
قلب پسرک لحظهای ایستاد.
قلب مادربزرگ هم همینطور.
چطور تونستی همچین حرفی رو به یه بچه بزنی؟!
موهای نوهاش را نوازش کرد.
- فراموشاش کن کارل، میتونی بری چندتا از اون تمشکها بچینی.
- واقعاً؟
مادربزرگ سر تکان داد. کارل دوید سمت بوتهها. موهای حناییاش زیر نور آفتاب صبح میدرخشید، اما لبخندش درخشش چند دقیقهی پیش را نداشت.
زنجیر اژدهای نفرت توی قلب پیرزن شلتر شده بود، درست مثل پوست خودش. حالا دیگر گاهی مهارش را از دست میداد. دو دستش را روی سنجاقسینهاش گذاشت، انگار که بخواهد گنجشکی را از پرواز بازدارد. گاهی از خودش میترسید.
محبت هم مانند رنگموهایم دارد از قلبم نقش برمیبندد...
- وقتی زنجیر رو گسستم، وقتی آینه رو شکستم، کجا برم؟ کجا برم...؟