The Blue Castle

Solitude... My coffin nail, to you I hail

The Love Confession

نسیم بهاری بر فراز برج ریونکلاو می‌وزید و بوی علف در دماغ و پسرک ریونکلاوی فرو می‌کرد. دوربین چهره‌ی پسرک ریونکلاوی را عمداً توی کادر نمی‌انداخت، مبادا بزرگ‌تر که شد آن فیلم را ببیند و خجالت‌زده شود و دوباره خودش را بکشد. از کودکی ید طولایی در این قضیه داشت. اگر کیک‌های شکلاتی می‌دانستند که تابه‌حال چندبار به‌خاطر منع‌شدن از خوردنشان دست به خودکشی با بلعیدن اسباب‌بازی‌هایش شده، خودشان با پای خودشان می‌رفتند توی حلقومش. البته چه‌بسا از حجم انبوهشان خفه می‌شد و می‌مرد و برمی‌گشتیم به نقطه‌ی اول. 

علی‌ای‌حال، با فرارسیدن دوران بلوغ، پسرک آپدیت شده بود و دختران و حتی بعضاً پسران جای کیک‌های شکلاتی را گرفته بودند. یکی از آنها هم این دفعه جوزفین بود. دوربین روی صورتش زوم کرد تا چهره‌ی پسرک درحال اعتراف علاقه‌اش به او بود توی کادر نیفتد. بر لبه‌ی پنجره نشسته و به قاب آن تکیه داده بود و آفتاب ظهر چهره‌اش را در خود حل می‌نمود. حین شنیدن عرضیات پسرک، درحالی که موسیقی احساسی‌ای در پس‌زمینه پخش می‌شد، انگشت اشاره‌اش را تا فیهاخالدون در بینی‌اش فرو کرده، ماساژ می‌داد و با بی‌خیالی به پسرک خیره شده، مشغول اکتشافات علمی خود بود. 

- جوابت رو بهم بگو... می‌دونم که مسیر زندگیم رو روشن می‌کنی، آخه من بدون تو کجا برم؟

جوزفین تکانی به خود داد. انگشتش را از دماغش درآورد؛ اول به پسرک، و بعد به بیرون از پنجره، و پایین برج اشاره نمود.
- خلاص.

تکه مفی به نوک انگشتش چسبیده بود، بشکنی زد و رستگارش کرد؛ مانند پسرک.

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس