The Blue Castle

Solitude... My coffin nail, to you I hail

Cheri Cheri Lady

این آهنگ از آن مدل‌هاست که به‌طرز عجیبی این قابلیت را دارد که مرا به حال و هوای زمان تولیدش ببرد و برایم نوستالژی به‌نظر برسد درحالی که اصلا آن دوران را ندیده‌ام. از طرفی هم مرا یاد شب‌های زمستانی در زمان کودکی‌ام می‌اندازد که می‌نشستم و خود را لای پتو می‌پیچیدم و از سی‌دی‌ای که عمویم بهم داده بود وروجک و نجار را جلوی تلوزیون تماشا می‌کردم و می‌دیدم نجار یک کالباس‌خور قهار است و هوس کالباس می‌کردم و بعد که کالباس می‌خوردم هم می‌دیدم مالی نیست. در واقع دیدن کالباس‌خوردن آنها بیشتر اشتهایم را باز می‌کرد تا مواجهه‌ی واقعی با کالباس. نمی‌دانم کسی این سریال دیده یا نه... قدیمی است. یادم است وروجک را هم در دفتر نقاشی کودکی‌ام نقاشی کرده بودم.

تخم‌ مرغ‌های شوم

آقایان! (به‌تقلید از پرسیکف) من همه‌اش به هوش این جناب بوگالکاف حسودی‌ام می‌شود. آن از مرشد و مارگاریتا، این از تخم‌ مرغ‌های شوم. انقدر در لفافه سخنش را پیچانده بود که مانده‌ام تحلیلگران چگونه اینها را موشکفافی می‌کنند و اصلا به هوش همان موشکافندگان نیز حسودی می‌کنم. تف به این روزگار.

ضمناً من ترجمه پونه معتمد را خواندم که از روسی ترجمه شده بود و درمورد بازی‌ با کلماتی که در نام‌ها صورت گرفته پاورقی‌های مناسبی ارائه داده است.

Fullmetal Alchemist: Brotherhood

خیلی وقت بود در صف تماشا بود و بالاخره نوبتش رسید و خیلی هم چسبید. اولین آهنگ اندینگش، مثل اغلب آهنگ‌های اندینگ دهه دوهزار، حس دلتنگی به‌خصوص و خالصانه‌ای را در من برمی‌انگیزد. 

از اولین آثار اکشن شونن (به‌گمانم) بود که واقعاً نگاه واقع بینانه‌ای به میزان خون‌ریزی و زخمی‌شدن فرد و توان مبارزه و حرکتش پس از صدمات مربوطه را دارد. در ناروتو ما می‌دیدیم یارو وسط شکمش سوراخ می‌شد و عملا ستون فقراتش نصف شده بود ولی عینهو ملخ بپر بپر می‌کرد. به حق چیزهای ندیده. یا مثلاً گمانم در انیمه Angel of death بود که یارو لیترالی با خونش فرش قرمز راه افتاده بود هنوز می‌زد ملت را لت و پار می‌کرد. یا مثلاً در گینتاما به یارو تیری با سم فلج‌کننده زدند بعد در لحظاتی که فکر می‌کردند کارش ساخته است با نیروی اراده چنان مشتی زد که حریفش کتلت شد. هیجان‌های الکی. ایش ایش ایش.

نکته‌ی دیگر آنکه در تقریبا در جدی‌ترین مبارزات انیمه همچنان لمحه‌ای از طنز و کمدی درکار بود. خیلی یکهویی. این حرکت را می‌پسندم. جو زیادی سنگین نمی‌شود. 

شخصیت اصلی داستان که قدش کوتاه است هم مثل شیر دوست ندارد. اصلا چی شد که انسان‌ها به خود اجازه دادند از شیر مادر دیگران بخورند یا بدوشند و بفروشند؟ بروید شیر مادر خودتان را بخورید! واه! در ردیت تاپیکی به نام shower thoughts بود که یکی در آن پستی گذاشته بود و حیران بود که یعنی اولین آدمی که اقدام به دوشیدن شیر گاو نموده چه در سرش می‌گذشته؟ من هم برایم سوال شد!

دوستی داشتم که باور داشت در هر آدمی یک گناه کبیره بولد است که یارو یا تبدیل به آن می‌شود یا از آن فرار می‌کند یا آن را می‌پذیرد. با توجه به این که این انیمه را قدیم‌ها دیده بود، وسط‌های کار اتفاقی در داستان افتاد که گمان بردم شاید منبع این اعتقادش همان اتفاق باشد. 

البته من که نفهمیدم کدام گناه کبیره در من بولد است. راستش حتی به‌نظرم حرکت سخیفی بوده که بعضی از آن موارد را گناه بدانیم. هرچیزی زیادش بد است دیگر. مثلاً شکم‌پرستی در این یک ماه اخیر مرا سرزنده نگه داشته و به شوق صبحانه‌ی فردا می‌خوابم و برمی‌خیزم. شهوت هم اگر نبود تدارم نسل به کدام سو می‌رفت؟ حالا چه از راه اخلاقی چه غیر اخلاقی. انسان‌های غارنشین میمون‌صفت که این چیزها سرشان نمی‌شد. تمدن و تکنولوژی هم که زد ما را افسرده کرد. انسان را به جنگل‌ها برگردانید تا بیش از این دنیا و خودش را به گند نکشیده. 

برای مزایای تنبلی بخواهیم مثال بیاوریم، مثلا زمانی که در نزدیکی‌تان موشک می‌زنند و شما حوصله‌تان نمی‌‌شود فرار کنید بروید از آن مثلا مغازه بیرون، درحالی که ملت مانند آب شلنگ از درب خروجی به بیرون می‌گریزند. بعد موشک دومی می‌آید و ترکشش می‌خورد به همان‌ها و دست و پایشان کنده می‌شود ولی شما سالم می‌مانید.

برای دروغ هم چیز داریم... چه می‌گویند به‌اش؟ تقیه؟ همچین چیزی بود. دقیق هم نمی‌دانم چیست. حالا دروغ سفید که داریم. (اگر بعدش روسیاهمان نکند.)

برای حسادت دقیقا نمی‌دانم چه مزیتی می‌توان گفت. البته آن را با قبطه که حسادت مثبت و عامل پیشرفت در نظر گرفته می‌شود اشتباه نگیرید. 

برتری‌های هوش مصنوعی داخلی نسبت به نمونه‌های خارجی

قبلاً چت جی‌پی‌تی را برای نوشتن محتوای طنز آزموده بودم و باید بگویم همانقدر از شوخی و طنز درک داشت که یک جفت دندان مصنوعی در آب یخ دارد.

اما هوش مصنوعی داخلی به‌سادگی چنان جوک‌هایی می‌گوید که آدم از خنده روده‌بر می‌شود. به این نمونه دقت کنید:

 

موش موش(ک)

بعد از صبحانه یادم افتاد بچه که بودم در اتاق عمه‌ام موش زبل کوچکی پیدا شده بود که گاه به گاه سر و کله‌اش پیدا می‌شد و سک‌سک می‌کرد. پدر نیر در صدد یافتن تله موشی مناسب برآمد و من هم چون کنجکاو بودم با او به مغازه‌ها می‌رفتم. گمانم نوع قفسی‌اش را آزمودیم و جواب نداد. بعدتر یک تله یافتیم که به شکل کتابی چسبناک بود. با زاویه نود درجه باز می‌شد و طعمه روی سطح قرار می‌گرفت. موش موشک که می‌آمد خوراکی را بخورد آن یکی بال کتاب چسبی می‌افتاد رویش و آنجا گیر می‌افتاد.

و این یکی، چنان که شنیدم، به همین شیوه فوق کارساز شد. موش بینوا همانطور مظلومانه لای آن کتاب چسبناک گیر افتاده بود، در کوچه انداخته شد تا از گرسنگی بمیرد یا که طعمه‌ی گربه‌ای شود. این صحنه‌ی نادیده را بعد از صبحانه متصور شدم و بسیار دلم سوخت و قضیه را برای پدر مطرح کردم و گفتم کار سنگدلانه‌ای بود. حتی عنکبوت هم وقتی طعمه‌اش به دام می‌افتد خلاصش می‌کند. اگر می‌خواستیم با بازکردن کتاب نجاتش بدهیم هم احتمالا موش بیچاره جر می‌خورد... خیلی طفلک بود. ولی گویا این سخن دل بقیه را به هم زد و گفتند عجب آدم مریضی هستم که هی دنبال چیزهای ناجورم.

به‌هرحال. یاد آن معاون مدرسه‌مان به‌خیر که می‌گفت «چون شما سوییشرت جلوبسته/کلاه می‌پوشید، باران نمی‌بارد.» اگر کمی رگ فعال حقوق حیوانات داشت، شاید می‌گفت «چون شما موش، حیوان خدا را اینطور زجرکش می‌کنید موشک می‌بارد.»

هوش مصنوعی داخلی

حتی هوش مصنوعی‌های خارجی هم فقط یه ایمیل میگیرن و بس. تازه همونم می‌تونی ندی ولی محدودتر استفاده کنی. 

ولی هوش مصنوعی ایرانی؟ تا بازش کنی می‌گه آهای خانوم کجا کجا؟ شماره نمیدی به ما؟  

والدین گدا

توصیه‌ام به والدین این است که تا تنقلات دست فرزندشان می‌بیند به‌گدایی یک مشت پاپ‌کرن نیفتند و دست و کاسه‌شان را ملتمسانه به سوی فرزندشان که داشته از آن حوالی زد می‌شده نیاورند. آخر می‌دانید، وجهه‌ی خوبی ندارد. مخصوصاً وقتی که فرزندتان هم‌قد خودتان شده باشد. انگار می‌زنید نقش‌ها را جابجا می‌کنید. وقتی هم که فرزندتان به‌تان کم پاپ‌کردن می‌دهد، قهر نکنید یا نگویید «باشد خودم می‌روم می‌خرم به تو هم نمی‌دهم» چرا که کار را خراب‌تر از خراب می‌کنید و کلا وجهه‌ی والدی می‌ریزد پایین و پودر می‌شود و چیزی جز موجودی زبون و تنبل و نیازمند و کودک‌صفت به‌‌نظر نخواهید رسید که حتی حال ندارد بلند شود برای خودش پاپ‎کرن درست کند بس که سرش توی گوشی است.

نوچ نوچ نوچ نوچ.

باور کنید اگر شخصیت خود را پایین نیاورید و ضعیف‌النفس و زودرنج جلوه کنید فرزندان بیشتر مایل می‌شوند تنقلات خود را با شما شریک شوند. 

گربه نوروزی

گمانم همه این موجود بی‌مهره را نشناسند. نوعی لارو است، خیلی شبیه کرم پروانه که تپلی و پادار است. اما تفاوتش این است که پشم و پیل دارد، مثل گل شیشه‌شور، اما به نرمی موی گربه. تنوع رنگ هم دارد و قشنگ‌ترینش تنه‌ی سبز روشن و موهای نارنجی است. از برگ‌ها و گیاهان هم تغذیه می‌کند ولی بیشتر روی زمین و کمتر روی درختان پیدا می‌شود، لذا احتمال اینکه یکهو له و شهید راه شکم شود بالاست. 

امروز یک نارنجی مشکین‌پشمش را دیدم که کله‌ی برادرش در نزدیکی‌اش له شده بود زیرپا. وول‌وولان رفت زیر خارها و به تناول ناهار پرداخت. اشکی نریخت. خیلی هم خوشحال بود که حالا کل ارث پدر فقط به او خواهد رسید. بعد دوباره کمی وولید و در جوار سوسکک ریز و خاکستری‌ای که بین سنگ‌ریزه‌ها استتار کرده بود ایستاد و قدری با هم اختلاط کردند. نشنیدم چه می‌گفتند، اما دیدم که گربه‌نوروزی ناگهان از جا پرید و از سوسکه دوری جُست. گمانم سوسکه به او گفته بود حجابش را رعایت کند. 

سپس به صخره نوردی مشغول شدم چونان بز کوهی. و در آنجا ایل و تباری از مشکین‌مویان دیدم و حواسم را جمع کردم که لهشان نکنم. 

سپس یک سبز نارنجی‌مویش را دیدم که معلوم بود از خانواده مرفهی آمده چرا که بسیار تپل و مانند ماچ عمه‌ها، آبدار بود. چوبی نازکی زیرش گرفتم و او به دورش می‌پیچید و شد عین میگو. حیران شدم که یعنی اگر چینی‌ها بودند در همین حالت می‌گرفتند کبابش می‌کردند؟ 

Tasogare Otome X Amnesia

اگر تابه‌حال انیمه‌ای درمورد عاشق روح یک مرده شدن را نساخته بودند، خب این اولی‌اش است. اگر هم اولی‌اش نیست، خب این هم گلی شد در این گلزار. از این حیث کمی یاد انیمه سانکا رئا افتادم که یارو عاشق یک دختر زامبی شده بود. بعد به‌نظرم آمد که در ده سال اخیر دیگر عناوین این مدلی که با شبح و میّت سر و کار دارد تولید نمی‌شود. آیا به‌علت مدرن‌تر شدن و تغییر سلیقه عموم است یا چیز دیگر یا اصلا هنوز هم هست ولی من توجه نکرده‌ام؟

علت اینکه سراغ این انیمه رفتم هم این بود که از یکی از موسیقی‌متن‌هایش به نام ریکوییم را سال‌ها پیش شنیده بودم و به‌طور دل‌انگیزی سوزآور بوده و به دلم نشسته بود. لاکن انیمه مربوطه نتوانست به میزان آهنگ مذکور احساسی‌ام کند. 

حالا کمی از داستان می‌گویم. بپایید اسپویلی نشوید.

گویا تعدادی از دانش‌آموزان مدرسه‌ی توی داستان کلوبی دارند که تویش دنبال ارواح‌اند. و سال‌ها شایعه بوده که این مدرسه یک روح دارد به نام یوکو، که از دانش‌آموزان خیلی قدیم همینجا بوده و همینجا هم مرده. فقط هم افراد به‌خصوصی او را می‌بینند و پسر توی داستان هم یکی از همین‌هاست. و حالا عاشق هم می‌شود و کار دست خودش می‌دهد. اُف بر هورمون‌ها.

از حیث دیگری که مربوط به نحوه‌ی مرگ یوکو می‌شود هم داستانش از جهاتی مرا یاد ویژوال ناول The House in Fata Morgana می‌اندازد. از این نظر که هم مورگانا و هم یوکو در رنج و حبثی که از سر خرافات مردم بر سرشان آمده بود مرده بودند. 

تف.

نکته‌ی دیگر آنکه نام انیمه به انگلیسی می‌شود Dusk Maiden of Amnesia. حالا ببینیم نسیان چه ربطی به ماجرا دارد. قضیه این است که یوکو به عنوان روح یک آدم مرده، مثل خیلی از آدم‌های زنده سعی دارد خاطرات بدش را سرکوب و انکار و مخفی کند و از این رو روحش دوپاره شده و آن یکی کپی‌اش سرشار از کینه و نفرت و خشم است. (به‌خاطر نوع مرگش) یوکو هم برای دور نگه داشتن آن خاطرات زشت و پِشت، هربار آن یکی یوکو به‌اش فشار می‌آورد، (مثلا با به‌کنترل‌گرفتن احساسات او به طوری که ناگهان عمل خصمانه‌ای به‌طور غیرعمد از او سر بزند) خودش را دچار نسیان کرده و مثلا یکهو آدم‌هایی که قبلا می‌شناخته را از یاد می‌برد. هم برای محافظت از خودش و هم برای محافظت از آنها. گویا از اینکه ملت به او توجه نمی‌کنند ناراحت است. حالا هم که یکی (مثل پسر توی داستان) متوجه وجود او شده سعی دارد بهترین جلوه‌های خودش را نشان دهد و بیشترین میزان دوری جستن از سایه‌اش رخ می‌دهد که طبیعتاً بعد از مدتی از یک‌جایش می‌زند بیرون.

اما در نهایت زمانی که پسر توی داستان از طریق سایه‌اش متوجه رنجی که یوکو زمان مرگش کشیده می‌شود و دردش میاید و حسابی اوخ می‌شود و همه‌ی اینها را به او ابراز کرده و اذعان می‌‌دارد که هم این یوکو را دوست دارد و هم این یوکو را و از این حرف‌ها، ناگهان یوکو منقلب می‌شود و سایه‌ی خود را به‌عنوان خودش می‌پذیرد و اینگونه از منجلاب فراموشی‌اش بیرون می‌آید. این قسمت مربوط به ژانر مثلا روانشناختی داستان می‌شود گمانم. 

حالا ما نفهمیدیم آخرش چه می‌کنند. ازدواج با جن البته شنیده بودیم ولی خب. به‌هرحال دیگر تا آنجایش را نفهمیدم ولی خب کلیت ماجرا اینگونه بود. 

بعد حالا چرا یونیفرم‌هایشان سیاه بوده قدیم‌ها؟ از یک نظرهایی جذاب است و یک‌نظرهایی شبیه رخت عزا.

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس