Tasogare Otome X Amnesia
اگر تابهحال انیمهای درمورد عاشق روح یک مرده شدن را نساخته بودند، خب این اولیاش است. اگر هم اولیاش نیست، خب این هم گلی شد در این گلزار. از این حیث کمی یاد انیمه سانکا رئا افتادم که یارو عاشق یک دختر زامبی شده بود. بعد بهنظرم آمد که در ده سال اخیر دیگر عناوین این مدلی که با شبح و میّت سر و کار دارد تولید نمیشود. آیا بهعلت مدرنتر شدن و تغییر سلیقه عموم است یا چیز دیگر یا اصلا هنوز هم هست ولی من توجه نکردهام؟
علت اینکه سراغ این انیمه رفتم هم این بود که از یکی از موسیقیمتنهایش به نام ریکوییم را سالها پیش شنیده بودم و بهطور دلانگیزی سوزآور بوده و به دلم نشسته بود. لاکن انیمه مربوطه نتوانست به میزان آهنگ مذکور احساسیام کند.
حالا کمی از داستان میگویم. بپایید اسپویلی نشوید.
گویا تعدادی از دانشآموزان مدرسهی توی داستان کلوبی دارند که تویش دنبال ارواحاند. و سالها شایعه بوده که این مدرسه یک روح دارد به نام یوکو، که از دانشآموزان خیلی قدیم همینجا بوده و همینجا هم مرده. فقط هم افراد بهخصوصی او را میبینند و پسر توی داستان هم یکی از همینهاست. و حالا عاشق هم میشود و کار دست خودش میدهد. اُف بر هورمونها.
از حیث دیگری که مربوط به نحوهی مرگ یوکو میشود هم داستانش از جهاتی مرا یاد ویژوال ناول The House in Fata Morgana میاندازد. از این نظر که هم مورگانا و هم یوکو در رنج و حبثی که از سر خرافات مردم بر سرشان آمده بود مرده بودند.
تف.
نکتهی دیگر آنکه نام انیمه به انگلیسی میشود Dusk Maiden of Amnesia. حالا ببینیم نسیان چه ربطی به ماجرا دارد. قضیه این است که یوکو به عنوان روح یک آدم مرده، مثل خیلی از آدمهای زنده سعی دارد خاطرات بدش را سرکوب و انکار و مخفی کند و از این رو روحش دوپاره شده و آن یکی کپیاش سرشار از کینه و نفرت و خشم است. (بهخاطر نوع مرگش) یوکو هم برای دور نگه داشتن آن خاطرات زشت و پِشت، هربار آن یکی یوکو بهاش فشار میآورد، (مثلا با بهکنترلگرفتن احساسات او به طوری که ناگهان عمل خصمانهای بهطور غیرعمد از او سر بزند) خودش را دچار نسیان کرده و مثلا یکهو آدمهایی که قبلا میشناخته را از یاد میبرد. هم برای محافظت از خودش و هم برای محافظت از آنها. گویا از اینکه ملت به او توجه نمیکنند ناراحت است. حالا هم که یکی (مثل پسر توی داستان) متوجه وجود او شده سعی دارد بهترین جلوههای خودش را نشان دهد و بیشترین میزان دوری جستن از سایهاش رخ میدهد که طبیعتاً بعد از مدتی از یکجایش میزند بیرون.
اما در نهایت زمانی که پسر توی داستان از طریق سایهاش متوجه رنجی که یوکو زمان مرگش کشیده میشود و دردش میاید و حسابی اوخ میشود و همهی اینها را به او ابراز کرده و اذعان میدارد که هم این یوکو را دوست دارد و هم این یوکو را و از این حرفها، ناگهان یوکو منقلب میشود و سایهی خود را بهعنوان خودش میپذیرد و اینگونه از منجلاب فراموشیاش بیرون میآید. این قسمت مربوط به ژانر مثلا روانشناختی داستان میشود گمانم.
حالا ما نفهمیدیم آخرش چه میکنند. ازدواج با جن البته شنیده بودیم ولی خب. بههرحال دیگر تا آنجایش را نفهمیدم ولی خب کلیت ماجرا اینگونه بود.
بعد حالا چرا یونیفرمهایشان سیاه بوده قدیمها؟ از یک نظرهایی جذاب است و یکنظرهایی شبیه رخت عزا.