The Blue Castle

Solitude... My coffin nail, to you I hail

موش موش(ک)

بعد از صبحانه یادم افتاد بچه که بودم در اتاق عمه‌ام موش زبل کوچکی پیدا شده بود که گاه به گاه سر و کله‌اش پیدا می‌شد و سک‌سک می‌کرد. پدر نیر در صدد یافتن تله موشی مناسب برآمد و من هم چون کنجکاو بودم با او به مغازه‌ها می‌رفتم. گمانم نوع قفسی‌اش را آزمودیم و جواب نداد. بعدتر یک تله یافتیم که به شکل کتابی چسبناک بود. با زاویه نود درجه باز می‌شد و طعمه روی سطح قرار می‌گرفت. موش موشک که می‌آمد خوراکی را بخورد آن یکی بال کتاب چسبی می‌افتاد رویش و آنجا گیر می‌افتاد.

و این یکی، چنان که شنیدم، به همین شیوه فوق کارساز شد. موش بینوا همانطور مظلومانه لای آن کتاب چسبناک گیر افتاده بود، در کوچه انداخته شد تا از گرسنگی بمیرد یا که طعمه‌ی گربه‌ای شود. این صحنه‌ی نادیده را بعد از صبحانه متصور شدم و بسیار دلم سوخت و قضیه را برای پدر مطرح کردم و گفتم کار سنگدلانه‌ای بود. حتی عنکبوت هم وقتی طعمه‌اش به دام می‌افتد خلاصش می‌کند. اگر می‌خواستیم با بازکردن کتاب نجاتش بدهیم هم احتمالا موش بیچاره جر می‌خورد... خیلی طفلک بود. ولی گویا این سخن دل بقیه را به هم زد و گفتند عجب آدم مریضی هستم که هی دنبال چیزهای ناجورم.

به‌هرحال. یاد آن معاون مدرسه‌مان به‌خیر که می‌گفت «چون شما سوییشرت جلوبسته/کلاه می‌پوشید، باران نمی‌بارد.» اگر کمی رگ فعال حقوق حیوانات داشت، شاید می‌گفت «چون شما موش، حیوان خدا را اینطور زجرکش می‌کنید موشک می‌بارد.»

اطفال چموش

توصیه‌ام به مادران این است که نی‌نی‌شان را در جای شلوغ روی شانه‌‌شان نیاندازند. یادم افتاد کودکی بزرگ بودم و در مکانی شلوغ داشتم رد می‌شدم و مادری جلویم بود که نی‌نی‌اش را خوابانده بود روی شانه‌اش، به قسمی که صورت نی‌نی مرا می‌نگریست. نی‌نیه هم ساکت و آرام بود، اما ناگهان نه گذاشت و نه برداشت، یکی خواباند زیر گوشم. نمی‌دانم چرا. دستش هم عجیب سنگین بود. در کل تجربه‌ی جالبی نبود، زیرا از نی‌نی‌ها تا حدی متنفر شدم.

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس