سازمانهای پشت ویترینی
روزی پرنده خواهم شد و بر سر تکتک اعضای سازمان حقوق بشر در سراسر جهان فضله خواهم انداخت.
روزی پرنده خواهم شد و بر سر تکتک اعضای سازمان حقوق بشر در سراسر جهان فضله خواهم انداخت.
-ای آقاهه که آنجا خوابیدهای.
ابره گفت.
-ادکلان نمیخری؟
شوالیه چیزی نگفت. ادکلان معدهاش را بیشتر میپسندید. شوالیهای بود خاکی و متواضع و به دور از زرق و برق.
-حالا یه تست بکن شاید خوشت اومد.
شوالیه چیزی نگفت.
ابره تفی روی صورتش انداخت.
آه که تفش چه تمیز بود.
سپس فک و فامیلهایش را هم صدا زد، همهشان جمع شدند آن بالا و بر شوالیه که روی علفها دراز کشیده بود تف انداختند، تفهای ریز. تفهای فراوان بر او و پدرانش در زیر این خاک، تفهای فراوان بر گیاهانی از آن پدران و تفهای کینهتوزانهی ابرها روییده بودند و حالا شوالیه روی آنها کپیده بود.
معلوم نبود مرده است یا زنده.
در واقع نشئه بود و لای خشخاشها خوابیده بود. بیایید با هم صادق باشیم، اعتیاد که جنایت نیست.
لذا هشیاریاش در حالتی بین خواب و بیداری بود ولی حال خوشی داشت، بسیار خوشتر از من و شما.
دروغ گفتم. ![]()
حقیقت است که هروئین هم او را از غمهایش نرهانده بود. چه، انقدر کشیده بود که دیگر نای کار دیگری را نداشت.
جز یک چیز... یک نفر... به او فکر میکرد و هرگاه اندیشهاش به ذهنش راه میافت قلبش فشرده میشد و چشمانش حوضچهی اشک. هم او که تمام مهر و عطوفتش را به پای او ریخته بود، همانکه بالین وی را از سرشگ خویش خیس ساخته بود، همانکه تیمارش کرده بود، چه کسی بود این کسی که یادش نمیآمد؟ اصلا چه شکلی بود؟ چه بود؟ یادش آمد که او ادکلان میفروخت... یعنی کِی با او حرف زده بود؟
- دنبه بُدم، دنده شدم، وصل بُدم، کَنده شدم. موسم عید آمد و من کلفَت سابنده شدم! ![]()
مالی ویزلی همینطور که با یه دستش جارو رو با حرص توی سطل آب فرو میکرد و بیرون میآورد و روی زمین میرقصوند، با اون یکی دستش تابلوها رو گردگیری میکرد و هر تیکهای که تصاویر توی تابلو بارش میکردن، اون سهتا بدترش رو بار اونا میکرد و قصد اجازه میداد آب جارو بپاشه توی صورتشون.
- آقا بسّه! ![]()
داد جاروئه در اومده بود. ولی مالی الان بهلحاظ ذهنی و عاطفی در وضعیتی نبود که ملاحظه از خودش نشون بده. دلش پر بود. اخیراً اخبار خوبی از وزارتخونه به گوش نمیرسید. مدتی بود که بوش میاومد که عدهای توی وزارتخونه درحال تدارکدیدن یه کودتا هستن و حالا این موضوع بهدست وزیر وقت در سکوت درحال پیگیری بود. بعضی از کارمندها بعد از یه روز صبحی که میرفتن سر کار، دیگه خبری ازشون نمیشد و برنمیگشتن خونه. معلوم نبود وزیر چه آشی برای مخالفانش پخته. دم عیدی عجب مصیبتی بود!
مالی درحالی که چشمهاش پرحرارت و در عین حال مات بودن، تبآلود زیرلب از خودش میپرسید:
- نکنه آرتور هم دستش تو کار بوده باشه؟ اون هیچوقت توضیحات دقیقی از کارهاش به من نمیده! اگه سادگیش باعث شده باشه سرش رو شیره بمالن و به اسم چیز دیگهای اون رو هم درگیر نقشههای شومشون کرده باشن چی؟
آرتور دیر کرده بود و این فکرها به بهترشدن حال مالی کمکی نمیکردن. پس یه بار دیگه جارو رو شالاپّی توی سطل آب فرو برد و بیرون آورد.
شالاپ!
نه هنوز خوب خیس نشده بود.
بلوپ بلوپ
یه بار دیگه!
پلِش!
حالا داشت با موهای جارو زمین رو محکم میسابید.
جاروی بیچاره دیگه بدجوری داشت آب پس میداد. اگه توی بازداشگاه بودن و مالی مأمور بازجویی بود، تا حالا حتماً زیر این شکنجهها مقر اومده بود و به جرمهای نکردهش اعتراف میکرد.
مالی یهو انگار که بهش بهطور غریزی وحی شده باشه، سرش رو برمیگردونه و نگاهی به ساعت خانوادهی ویزلی میندازه؛ چشمهاش روی عقربهی آرتور قفل میشن.
آرتور گم شده بود.
آرایشگر میگوید مدل طبیعی ابروهایم غمگیناند، پس اصلاحش میکند و انتهایش را بالاتر میبرد، بدون اینکه خودم گفته باشم، صرفا به تشخیص خودش. و بههرحال مزدش را هم گرفت و رفتم.
اما شادی فروشی نبود؛ غم مجهولِ گریان کودکیام هنوز آشیانهی چشمم را ترک نگفته است. معلوم نیست چرا اغلب چهرهام شبیه کسی است که تازه گریه کرده، این را مادر میگوید.
کاش چهرهای نداشتم.
پسنوشت: از پشت صحنه اشاره میکنند بهجایش صدای خندهام بسیار زیباست. تعریف از خود نباشد، بر منکرش لعنت. البته تضاد جالبی است.
اوایل کالیمبایم را بسیار دوست داشتم، اما اکنون دلم میخواهد آن را بشکنم. دقیقا از وقتی شروع شد که برای اولین بار کوکش کردم و بعد از مدتی نت دویش شروع کرد به صدای گزگز دادن. راهکارهای متعددی در یوتیوب پیشنهاد داده شده بود و رباتفسکی هم پیشنهاد داد اما هیچکدام افاقه نکردند. آقاههی فروشنده هم صدای ضبط شده اش را شنید گفت مشکلی نمیبیند ولی اگر اصرار دارم، حالا که گارانتی که دارد، مرجوعش کن بررسی کنیمش. ولی من دلم جا نبود بدهمش برود. جدا از آنکه حوصله پست کردنش را هم نداشتم. بعد تازه بعدش تحویلم بدهند بگویند چیزیش نبود که! به هرحال، اینکه دلم جا نبود گویا تعبیرش شروع جنگ و قطع شدن راه های ارتباطی و به هم ریختن سیستمها بود.
سعی میکنم با تمایلم در رابطه با خردکردن آن تیغه به مثابه دندانی که درد میکند مقابله کنم. میتوانم هم به چنگ رومیام برگردم که از این دردسرهای چرت و پرت ندارد، ولی گویا شوق موسیقیام تا حدی بدخلق شده. با اینحال گاهی سعی میکنم نت آهنگهایی که میشنوم را با گوش پیدا کنم. اما خیلی وقت است آهنگ جدیدی را نیاموختهام و این خوب نیست.
اینکه دیگران هم میگویند به نظرشان نتها هیچ مشکلی ندارند، حتی کلافهترم میکند. یا دادن راهحلهایی که صورت مسئله را پاک میکنند، مثل فروش آن یا غیره. گمانم اینطوری میشود که وقتی مشکلی برایم پیش میآید یا صرفا ناراحتم، ترجیح میدهم با کسی صحبت نکنم غیر از خودم. گیرم نتیجهاش گیرافتادن در پیچ و خم یک گرداب تکراری باشد.
جِرم گوش کسی را که ساختهاند زیاد
به جُور قطره و دکتر تمیز نتوان کرد
پشت پنجره، خانم و آقای عنکبوت روی تار خود نشسته بودند و چای عصرانه مینوشیدند و برنامه سفر عیدشان را میریختند. خانم عنکبوت پیشنهاد داد که برای تعطیلات به مستراح بروند، چون از خواهرش شنیده بود که آب و هوای خوبی دارد و سرگرمی در آنجا بسیار است. آقای عنکبوت هم به او تشر زد که عجب زن خل و زودباوری گیرش آمده و بهتر است برگردد به همان دهات خودشان. خانم عنکبوت هم بسیار توی ذوقش خورد و لب ورچید و تمام خواستگارانی که میتوانست انتخاب کند اما به جایشان با این بدعنق شکمگنده وصلت کرده بود را با غم و حسرت و دلآزدگی توی ذهنش مرور کرد. اینجا بود که آقای عنکبوت شروع کرد به تابدادن سبیلش و خانم عنکبوت با دیدن این صحنه دلش غنج رفت و فنجان چای او را دوباره پر کرد و مجدداً گرم گفتگو شدند.
پتو، ای مادر معنوی من
که سرمای شتا را هستی دشمن
در آغوشم بگیر و گرم گردان
چو قلبِ در نبردِ شیرمردان
سلامی چو عطر جوراب دایی
سلامی به خیسی کف دمپایی
سلامی به تندی رشک و عناد
سلام به هرآنکه سلام داد و نداد
سلامی به پهنای کام نهنگ
به چُستی و چابکیّ پلنگ
سلامی به تاری طالع نحس ما
که شد روز و شب موضوع بحث ما
این وبلاگ چرا وجود دارد؟ چون یک پری دلش خواست بنویسد. آن پری از لبخند متولد نشده بود، برعکس اغلب پریها. این پری یک رگهی هابیتی داشت. یعنی گرایش به شلمصبی داشت. اما گاهی رگهی توکاش او را میگرفت و به ماجراجویی میپرداخت. او میخواست رگه توک خود را زنده نگه دارد، لذا وبلاگی را آغاز کرد برای ایجاد عادت به نوشتن، هرچقدر هم که چرت و پرت باشد و بیمحتوا. (ولی حتیالمکان طولانی باشد، مبادا توییتمانند و تلگراممانند شود و نفس کار در خطر اوفتد) او خیلی وقتها نمیداند چه بنویسد، لذا قرار است بیشتر در رودخانه شیرجه بزند و شیهه بکشد و آبتنی کند.