مالی ویزلی و جارویی که از عید متنفر بود
- دنبه بُدم، دنده شدم، وصل بُدم، کَنده شدم. موسم عید آمد و من کلفَت سابنده شدم! ![]()
مالی ویزلی همینطور که با یه دستش جارو رو با حرص توی سطل آب فرو میکرد و بیرون میآورد و روی زمین میرقصوند، با اون یکی دستش تابلوها رو گردگیری میکرد و هر تیکهای که تصاویر توی تابلو بارش میکردن، اون سهتا بدترش رو بار اونا میکرد و قصد اجازه میداد آب جارو بپاشه توی صورتشون.
- آقا بسّه! ![]()
داد جاروئه در اومده بود. ولی مالی الان بهلحاظ ذهنی و عاطفی در وضعیتی نبود که ملاحظه از خودش نشون بده. دلش پر بود. اخیراً اخبار خوبی از وزارتخونه به گوش نمیرسید. مدتی بود که بوش میاومد که عدهای توی وزارتخونه درحال تدارکدیدن یه کودتا هستن و حالا این موضوع بهدست وزیر وقت در سکوت درحال پیگیری بود. بعضی از کارمندها بعد از یه روز صبحی که میرفتن سر کار، دیگه خبری ازشون نمیشد و برنمیگشتن خونه. معلوم نبود وزیر چه آشی برای مخالفانش پخته. دم عیدی عجب مصیبتی بود!
مالی درحالی که چشمهاش پرحرارت و در عین حال مات بودن، تبآلود زیرلب از خودش میپرسید:
- نکنه آرتور هم دستش تو کار بوده باشه؟ اون هیچوقت توضیحات دقیقی از کارهاش به من نمیده! اگه سادگیش باعث شده باشه سرش رو شیره بمالن و به اسم چیز دیگهای اون رو هم درگیر نقشههای شومشون کرده باشن چی؟
آرتور دیر کرده بود و این فکرها به بهترشدن حال مالی کمکی نمیکردن. پس یه بار دیگه جارو رو شالاپّی توی سطل آب فرو برد و بیرون آورد.
شالاپ!
نه هنوز خوب خیس نشده بود.
بلوپ بلوپ
یه بار دیگه!
پلِش!
حالا داشت با موهای جارو زمین رو محکم میسابید.
جاروی بیچاره دیگه بدجوری داشت آب پس میداد. اگه توی بازداشگاه بودن و مالی مأمور بازجویی بود، تا حالا حتماً زیر این شکنجهها مقر اومده بود و به جرمهای نکردهش اعتراف میکرد.
مالی یهو انگار که بهش بهطور غریزی وحی شده باشه، سرش رو برمیگردونه و نگاهی به ساعت خانوادهی ویزلی میندازه؛ چشمهاش روی عقربهی آرتور قفل میشن.
آرتور گم شده بود.