The Blue Castle

Solitude... My coffin nail, to you I hail

شوالیه‌ای در زره کامل، آرمیده بر علف، می‌خورد در هدف

-ای آقاهه که آنجا خوابیده‌ای.

ابره گفت.
-ادکلان نمی‌خری؟

شوالیه چیزی نگفت. ادکلان معده‌اش را بیشتر می‌پسندید. شوالیه‌ای بود خاکی و متواضع و به دور از زرق و برق.

-حالا یه تست بکن شاید خوشت اومد.

شوالیه چیزی نگفت.
ابره تفی روی صورتش انداخت. 
آه که تفش چه تمیز بود.

سپس فک‌ و فامیل‌هایش را هم صدا زد، همه‌شان جمع شدند آن بالا و بر شوالیه که روی علف‌ها دراز کشیده بود تف انداختند، تف‎های ریز. تف‌های فراوان بر او و پدرانش در زیر این خاک، تف‌های فراوان بر گیاهانی از آن پدران و تف‌های کینه‌توزانه‌ی ابرها روییده بودند و حالا شوالیه روی آن‌ها کپیده بود.

معلوم نبود مرده است یا زنده. 

در واقع نشئه بود و لای خشخاش‌ها خوابیده بود. بیایید با هم صادق باشیم، اعتیاد که جنایت نیست.
لذا هشیاری‌اش در حالتی بین خواب و بیداری بود ولی حال خوشی داشت، بسیار خوش‌تر از من و شما. 

دروغ گفتم.

حقیقت است که هروئین هم او را از غم‌هایش نرهانده بود. چه، انقدر کشیده بود که دیگر نای کار دیگری را نداشت. 
جز یک چیز... یک نفر... به او فکر می‌کرد و هرگاه اندیشه‌اش به ذهنش راه میافت قلبش فشرده می‌شد و چشمانش حوضچه‌ی اشک. هم او که تمام مهر و عطوفتش را به پای او ریخته بود، همانکه بالین وی را از سرشگ خویش خیس ساخته بود، همانکه تیمارش کرده بود، چه کسی بود این کسی که یادش نمی‌آمد؟ اصلا چه شکلی بود؟ چه بود؟ یادش آمد که او ادکلان می‌فروخت... یعنی کِی با او حرف زده بود؟

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس