خانم و آقای عنکبوت
پشت پنجره، خانم و آقای عنکبوت روی تار خود نشسته بودند و چای عصرانه مینوشیدند و برنامه سفر عیدشان را میریختند. خانم عنکبوت پیشنهاد داد که برای تعطیلات به مستراح بروند، چون از خواهرش شنیده بود که آب و هوای خوبی دارد و سرگرمی در آنجا بسیار است. آقای عنکبوت هم به او تشر زد که عجب زن خل و زودباوری گیرش آمده و بهتر است برگردد به همان دهات خودشان. خانم عنکبوت هم بسیار توی ذوقش خورد و لب ورچید و تمام خواستگارانی که میتوانست انتخاب کند اما به جایشان با این بدعنق شکمگنده وصلت کرده بود را با غم و حسرت و دلآزدگی توی ذهنش مرور کرد. اینجا بود که آقای عنکبوت شروع کرد به تابدادن سبیلش و خانم عنکبوت با دیدن این صحنه دلش غنج رفت و فنجان چای او را دوباره پر کرد و مجدداً گرم گفتگو شدند.