The Blue Castle

Solitude... My coffin nail, to you I hail

Given

فکر کنم پنج سال می‌شد که من قرار بود این را ببینم. دوتا از دوستانم قبل از من دیده بودند لذا دیگر همه‌چیزش برایم اسپویل شده بود و نمی‌دانستم دیگر مزه‌ای دارد یا نه. حالا که آن دوستان دیگر دور و برم نیستند، امروز هوس کردم ببینمش و فهمیدم انگار از قبل همه اتفاقاتش را برایم گفته بودند و همچین هم مزه نداشت دیگر. 

مَنگی مافویو به‌طرز خنده‌داری مرا یاد خودم انداخت گرچه. مخصوصا در خیابان. صدایش همچین هم که در انیمه حیرت می‌نمودند دلنشین نبود. البته شاید هم به این برگردد که من هرچه صدا پسندیده‌ام از بانوان بوده. 

در نهایت از آن انیمه‌هایی بود که آن دوستم خیلی می‌پسندد. شخصیت‌های گوگولی ترومادیده یا در معرض تروماهای آینده. اصلا چرا باید داستان‌های این مدلی برایش محبوب شوند؟ الگویش را دارم. کاراکترها همه‌شان خفن‌اند و طوری نوشته شده‌اند که ملت رویشان کراش بزنند. اگر هم اولش زاقارت‌ باشند، بعدش خفن می‌شوند چون استعداد یا توانایی خفنی داشته‌اند که سوییچش را نزده بودند. در نهایت انگار داستانی که شخصیت اصلی‌اش معمولی باشد و کارهای معمولی بکند محبوب نمی‌شود. اگر خاص باشد و به موفقیتی نرسد چه؟ اصلا این هم می‌شود داستان؟ اگر داستان انیمه‌ها بخواهند اینطوری پیش بروند، انیمه‌دیدن حتی از الان هم خسته‌کننده‌تر می‌شود. 

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس