Ikiru (1952)
فیلمی بسیار قدیمی دیگر که بازیگرانش تا حالا هفت کفت پوساندهاند. من بودم قیافهی کج و کوله و میمونمانند مردان ژاپنی و ظرافت زنانشان.
معنای نام فیلم بهمعنای «زندگی میکنم» میباشد اگر اشتباه نکنم. داستان یک آقاههی پیر صاحبمقام در اداره شهرداری که کل زندگیاش را وقف کار کرده و هیچ نزیسته. مدتی است که از درد معده شکایت دارد. متوجه میشود که سرطان معده دارد و شش ماه دیگر کارش تمام است. و آن وقت است که قلبش میلرزد و طبق انتظار میرود تا کمی زندگیکردن بیاموزد. با اینکه پسانداز هنگفتی داشته، برای اولین بار با پول خودش مشروب میخرد، اگرچه برای معدهاش مانند سم است. از دست خودش عصبانی است و با سم خودش را مجازات میکند. بعد با افرادی آشنا میشود که آنها را بهجاهای تفریحی و مهمانیها میبرند. بعد با دختری که چشم و ابرویی شبیه Bjork داشت و در ادارهشان بود اما استعفا داد گرم میگیرد. دخترک قبل از استفعادادن آمد حال او را بپرسد، بعد با هم رفتند بیرون. خوش گذشت. باز هم انجامش دادند. آقای واتانابه مفتون سرزندگی دخترک شده بود. دخترک شغلش را تغییر داد و به کارخانهی عروسکسازی رفت. یک روز که واتانابه آمده بود دنبالش غرش کرد که دیگر نمیخواهد با او بیرون برود و برایش معنا ندارد. آقاهه سرخورده شد و بی هیچ حرفی برگشت. دخترک دوان دوان آمد جلویش و گفت: «فقط همین امشب و بعدش دیگر هیچ.»
و اینبار دخترک کمتر سرزنده و بیشتر دمق بود در کافه. از واتانابه پرسید چرا میخواهد با هم بیرون بروند؟ او که زمانی که با هم در اداره بودند کلی جوک پشت سرش میساخته. آقای واتانابه به او گفت بهزودی میمیرد و احساس هراس بهخصوصی را درونش احساس میکند که مشابهاش را در کودکی هم تجربه کرده بود. دخترک از او پرسید مگر بچه نداری؟ واتانبه یک پسر داشت، اما گفت: «نه، من خانوادهای ندارم. تو هم نمیتوانی احساسی که دارم را درک کنی. (دچار تنهایی وجودی شده گمانم، چون این حسش را در میکنم) اما وقتی نگاهت میکنم چیزی در اینجا گرم میشود. (به قلبش اشاره میکند) به من یاد بده، چطور انقدر سرزندهای؟ تنها چیزی که من از زندگی میدانم خوردن و کارکردن است.» دخترک عروسک خرگوشی از توی کیفش درمیآورد که نرمو و پشمالوست و دواندوان میدود تا آن سوی میز. گفت: «من از این چیزها میسازم. تو هم میتوانی چیزی بسازی.» واتانابه گفت در آن ادارهای کوفتی چه میشود ساخت آخر؟ و دخترک به او حق داد. اما بعد فکری در ذهن واتانابه جرقه زد و فهمید چیزی هست که میتواند بسازد. مدتی میشد که سر کار نرفته بود. به محل کارش برگشت و پیگیر ساخت یک پارک شد. بسیار مشقتبار بود برایش اما در نهایت انجامش داد و یک شب زمستانی که برف میبارید، درحالی که روی تاب نشسته بود و تاب میخورد و آهنگ میخواند، از دنیا رفت.
همکارانش در مراسم ختمش درمورد اینکه چه چیزی ناگهان واتانابه را تکان داده و موجب تغییرش شده بود بحث میکردند اما در نهایت به نتیجهی قطعیای نرسیدند. بعد هم شروع کردند به دست انداختن تلاشها و پیگیریهایش برای ساختهشدن پارک. اما در نهایت وقتی دیدند عدهای که از این ساخت پارک نفع برده بودند چطور آمدند با اشک و آه به او ادای احترام کردند، در نهایت به این نتیجه رسیدند که واتانابه آدم بود و آنها نبودند و عرعرهایشان شروع شد.
فیلم با صحنهی یکی از همکاران واتانابه از بالای پل درحال تماشاکردن بازیکردن کودکان در پارک به پایان میرسد. این هم از میراث واتانابه. یاد حرف گادفری افتادم که میگفت به پوجی رسیده بود اما با خلق داستانها حس زندهبودن را بازیافت.
در نهایت مضمون داستان برای آن زمان خیلی هم مناسب است. اما در زمانهی فعلی گمانم حتی داریم در جریان برعکس حرکت میکنیم. اکنون بیشتر این دیده میشود که مردم بیشتر در پی دریافت لذتاند و سختیکشیدن کمتر. البته همیشه همینطور بوده، ولی آدمهایی مثل واتانابه را حقیقتاً بهندرت میبینیم دیگر. گمانم اینطور آدمها بیشتر در دورانهایی که زندگی سخت و مشقتبار است متولد میشوند. چون میخواهند زنده بمانند، سعی میکنند به جایی برسند.