والله انقدر این انیمه معروف و محبوب است که گمان نکنم لازم باشد چیزی درمورد داستانش بگویم. (که برای خودم خبر خوبی است چون این کار اصلا کیف نمیدهد.)
لذا میروم سراغ چیزهایی که جهت یادداشت مینویسم. راستش اولش پلات داستان چندان جالب نبود، (ایدهاش ولی چرا) اما فصل به فصل بهتر شد. راستش وقتی با داستانی مواجه میشوم که تنوع شخصیتها در آن بالاست، خواهناخواه سعی میکنم بگردم ببینم کدام شخصیت بیشتر شبیهم است اما خیلی وقتها در این زمینه ناکام میمانم. چون معمولا شخصیت داستانها خفنتر و به لحاظ ذهنی قویتر از مناند. گمانم نکنم به مهربانی و فداکاری آتسوشی باشم، لذا مظنونان بعدی لوسی مونتگومری و ادگار آن پو میباشند. جالب آنکه تواناییهایشان شبیه هماند؛ هردو میتوانند آدمها را ببرند در یک مکانی که در جهان نیست. لوسی میبرد در جهان ساختگی خودش، جایی که جایش همیشه امن است چون خودش خدای آنجاست. ادگار آلن پو هم میتواند آدمها را در فضای کتابهایش گیر بیاندازد.
گمان نکنم برای دنبالکردن ادامهی داستان به سراغ مانگا بروم، چون انیمهاش بیشتر میچسبد.
اغلب شخصیتهایش هم طوری طراحی شدهاند که ملت دل ببازند و برایشان فنگرلی کنند. ایش ایش ایش.
میرسیم به معرفی یکی از انیمههای مورد علاقهام. عرضم به حضور مبارکتان که... خب اول از همه کمدی است غالباً. آن هم از نوع پارودی. یعنی حتی اوباما را هم تویش به سخره گرفته بودند، حالا بازیگران ژاپنی، تهیه کنندگان انیمه، کارگردان، صداپیشگان، نویسنده و اصلا خود انیمه که جای خود دارد. کلاً در گینتاما همه چیز به سخره گرفته میشود، اما نه در حد یک کمدی بزرگسال که سیاستها را هم به سخره بگیرد. در حد یک اثر مناسب نوجوانان باقی میماند. البته ترجیحاً نوجوانان بزرگتر، چون شوخیهای مثبت هژده هم دارد که جا دارد بگویم همان هم از آن مدلهای سخیف نمیباشد و بیشتر در راستای مسخرهکردن همهچیز است. مثلاً شخصیت نینجای خبرهای که مجلات کمیک نوجوانان را میخواند و بواسیر دارد. بههرحال نمیشود با بواسیرش شوخی نکرد که. اصلا خود اسم انیمه خودش یکی از این شوخیهاست. گین یعنی نقره و تاما یعنی تخم. البته تاما میتواند کوتاهشده لغت تاماشی به معنای روح نیز باشد. شخصیت اصلی هم نامش گینتوکی است و موهای نقرهای دارد. یک سامورایی بیخیال اما بااخلاق که عاشق شیرینی است و البته با گذشتهی تاریکترش بعداً آشنا خواهیم شد.
البته نه که همهچیزش هم کمدی باشد، اکشن هم دارد و آرکهای جدی. جدا از شخصیتهایش، بالانسش بین کمدی و شوخی باعث شده حتی جای بیشتری در قلبم باز کند. چون اینطوری بیشتر شبیه زندگی است. داستانی که همهاش کمدی یا همهاش جدی است تا حد قابل توجهی تکراری میشود. البته در گینتاما مانند اکثر آثار شونن، نهایتا با نیروی عشق و دوپستی دشمن را شکست میدهند، اما خب.
موجودات فضایی مختلفی هم در زمین حضور دارند و این جای خلاقیت زیادی را به نویسنده داده که موجودات مختلف و عجیبی را خلق کند. به لحاظ خط زمانی تاریخی پیشرفت بشر هم نمیباشد. مثلا لباسهای سنتی ژاپنی میپوشند و شمشیر میکشند ولی موبایل دارند و سوار موتور و سفینه فضایی میشوند. البته به طرز عجیبی به این تناقض توجه نکرده بودم هنگام تماشا و وقتی دیدم در یکی از معرفیهایش یکی اینطور نوشته، تازه فهمیدم. یعنی وقتی داشتم میدیدم خیلی هم بهنظرم طبیعی میآمد. ولی بیایید روراست باشیم، چرا طبیعی نباشد؟
حقیقتاً شخصیتهایش برای یک کمدی خیلی خوب بودند، آرکهای جدی حتی به همان شخصیتهای مسخره عمق بیشتری میداد و خلاصه همگی خیلی توی دلم جا شدند.
دوست دارم وقتی بزرگ شدم کاتسورا بشوم.
فیلم مربوطه درمورد یک خانواده مرفه در لندن است که از پدری بانکدار و مادری مدافع حقوق زنان تشکیل شده که دو فرزند دارند؛ یک دختر و یک پسر آتشپاره که پرستارهایشان یکی یکی استعفا میدهند. حالا خانواده به دنبال یک پرستار بچهی بینقص میگردد که دست بر قضا از آسمان -به معنی واقعی کلمه- پیدایش میشود؛ مری پاپینز، زنی که از پس هر کاری برمیآید و قرار است درسهای شیرینی به اعضای این خانواده بدهد، و همینطور به مخاطبان.
راستی، این فیلم موزیکال است و تویش یک عالمه آهنگ میخوانند. و البته انقدر قدیمی است که گمانم همهی بازیگرانش تا به حال هفت کفن پوسانده باشند، شاید هم کمتر! ولی اتمسفر بسیار شیرینی دارد، لذا فکرتان را مشغول این قضیه نکنید که دارید یک مشت آدم مرده را تماشا میکنید، چه بسا روح آنها از روح ما زندهتر باشد!
انیمهای است که ظاهری گوگولی مگولی دارد ولی فیالواقع وحشیبازی و سادیسم را بعضاً به سرحد خود میرساند در حدی که مغز آدم جیغ میکشد. چنان که در اپیزود آخر فصل اول و سینماییاش یاد پایگاه 731 افتادم و احوالم حسابی نابسامان شد. البته داستان جالب و بهدور از کلیشهای دارد اما خب، گمان نکنم چیزی باشد که وقتی حالتان بد باشد بخواهید ببینید، مگر آنکه بخواهید انقدر حالتان بد شود که از یکجایتان بزند بیرون و بعدش بهتر شوید.
شخصیت اصلی ما دختری کنجکاو و گاهی به همین علت خرابکار در یتیمخانهی شهر اُرث است که در آنجا هم حتی به کودکان یاد میدهند که چطور در لایههای abyss به جستجو بپردازند. شهر دور ابیس بنا شده. مادر شخصیت اصلی، یک سوتسفید بوده. یعنی کسی بوده که به عمیقترین لایهی ابیس سفر کرده و توانسته با بالن نامه بفرستد. بچهها که اغلب فقط به لایههای بالایی میتوانند سفر کنند، سوتقرمز هستند. سوتها نوعی نشان هستند که توانایی افراد برای پایین رفتن در ابیس را سطحبندی میکنند. ابیس هم یک جای تهی نیست. هر لایهاش یک سرزمین جداگانه با خطرات خودش است. در طول مسیر داستان نیز شاهد ماجراجویی شخصیت اصلی، ریکو، در این لایهها به همراه دوستانش هستیم. او میخواهد به عمیقترین لایه برسد تا ببیند مادرش زنده است یا مرده.
در فصل اول نیز با شخصیتی به نام شاه اوزن مواجه میشویم که از قویترین سوتسفید هاست و زور صد مرد را دارد. استاد مادر ریکو نیز بوده. شخصیت جالبی دارد و گمان میکنم اگر ویلن میشدم ممکن بود چنین شخصیتی بیابم. او از آن آدمهاست که مایل است شاگردانش را در شرایط سختی قرار بدهد تا ببیند چندمرده حلاجاند. و این کار را هم با جدیت تمام انجام میدهد، نه که حالت مانور داشته باشد. طوری با آنها مبارزه میکند که فکر کنند دخلشان درآمده و دیگر راه فراری نیست. غافل از آنکه اوزن فقط میخواسته روحیه، مهارت و مقاومتشان را امتحان کند. من هم حقیقتا اگر توان و امکانش را داشتم مایل بودم بعضی افراد را اینگونه امتحان کنم، ولو خبیثانه باشد.
در طول داستان چیزی که برایم جالب بود، انعطاف جستجوگران در زمینه تغذیه بود. اینکه چطور جانوران ناشناخته را قابلخوردن میکردند یا تشخیص میدادند کجایش را میتوان خورد و کجایش را نمیتوان و چرا. مرا یاد شکلگیری تمدنهای انسانی به همین شیوه انداخت. مثلا اینکه چطور ایسلندیهای قدیم در فصلی که ماهی پیدا نمیشد، تنها کوسهی موجود در دریا که دست بر قضا سمی بود را شکار میکردند. اما چگونه یک موجود سمی قابلخوردن میشد؟ آن را در زیر خاک با شرایط خاصی دفن میکردند تا تخمیر شود و اینطوری سمش رویشان اثر نداشت.