گادفری و رویای کذایی صبح جمعه
گادفری میدهرست قصهی ما خونش افتاده بود و در سرش احساس سنگینی میکرد. چون صبح جمعه بود و خواب میچسبید و هیچجوره نمیتونست خودش رو راضی کنه که از تابوتش بیاد بیرون، بیخیال رفتن دنبال خون شد و سر جاش خوابید. و خب بالطبع، آدم وقتی حالش خوش نیست خوابهای اجقوجق میبینه. خونآشامها هم از این قاعده مستثنی نبودن.
توی خوابش، رزالی بیهوش افتاده بود روی پلی روی رودخونه. از دهنش درختی رشد کرده بود و اومده بود بالا. برگهایی که درخت میداد، قبوض آب و برق و گاز عقبافتادهی خونهی گریمولد بودن. آبِ رودخونه، خون بود. طبعاً. گادفری دستهاش رو کاسه کرد و از اون خون نوشید. حالش که جا اومد، به دستهاش خیره شد. به جای خون روی دستش اثرات لجن بود. فوراً منزجر شد و خودش رو عقب کشید. دستهاش رو به خاک مالید، اما لجنها از روی دستش پاک نشدن. خاک هم مثل خاکسترِ مرده بود.
پس تسلیم شد و تصمیم گرفت رودخونه رو دنبال کنه و ببینه سرچشمهش کجاست. در کمال تعجب به محرابی رسید. در اون محراب، تن بیجون دختربچهی خردسال مشکینمویی درازبهدراز بیحرکت افتاده بود.
ذهن گادفری فقط چند لحظه طول کشید تا بتونه همهی اینها رو به هم ربط بده. اما این مثل کشیدن کش پول بود، وقتی در حد ضرفیتش بکِشیش، میپکه. کش خواب گادفری هم پکید و نفسزنان از خواب بیدار شد و توی دلش به خودش لعنت فرستاد.