هرگز آدم گل و گیاه بازی نبودهام، اما شاید که دارم میشوم. دیروز سر راه دیدم گلفروشی انواع مختلفی از گل و گیاه را گذاشته برای فروش و از بین آن همه، این یکی چشمم را گرفت. بدجور هم گرفت و نمیدانم چرا. همینکه گلهای ریزریز نارنجی رو به گلبهی داشت دلم را برد چرا که هردو از رنگهای محبوبماند. هربار میبینمش یاد استانبولی پلو یا دمی گوجه میافتم. ( یا هرچه در محلهتان مینامندش، در محلهی ما که میگویند غذای معتادان)
خلاصه ما هم دلی به دریا زدیم و این خانم خوشگله را سوار کردیم آمدیم. خانهمان آفتابگیر نمیباشد. سر سوزن نوری که از پنجره اتاقم میآید ایشالا کفافش را بدهد. در ذرهبین نامش را سرچ کردم که شجرهنامهاش را دربیاورم. یکی دوتا سایت در نتایج جستجو پیدا شدند که البته هیچکدام بالا نیامد. صلوات. خدا پدر سازندگان برتینا را بیامرزد اما. چیزکی درموردش در این سایت مایتها نوشته بودند ولی تا حدودی بهدرد نخور بود و صبر میکنم تا دسترسی به وزیر رباتفسکی فراهم آید.
از کودکی تنها گیاهی که مایل بودم در خانه داشته باشم گیاه گوشتخوار بود. نه که علاقهای بهاش داشتم، میخواستم حشرات مزاحم را در تابستان شکار کند. ولی خب حالا این گله هم باشد.
آفتاب ملایم عصر بهاری + دوغ + درازکشیدن به پشت با دستها زیر سر
اگر از آن کشکها که تویش سبزی بود هم گیرم میآمد که اصلا نور علی نور میشد. آخرین بار که خوردم بهار 98 بود. در بازار یک مغازه واقعا فسقلی بود، انگار که یارو دستفروش باشد ولی بخواهد آبروداری کند و تنهاش را زیر سقفی جا بدهد. از توی کیسهاش یک مشت از آن کشکها به من داد. قلقلی نبودند، شبیه سنگی با سطحی صاف و کنارههای کج و کوله. در مایههای قیافه کشورها روی نقشه. و رگههای سبزرنگی نیز اندرونش دیده میشد که طعمش را پستهای و وایوای میکرد و آدم گمان میبرد تکهای از بهشت را در دهان میگذارد. از آن موقع تا حالا دیگر از اینها نیافتهام. حالا هم جرئتم هم نمیشود برم بازار. ولی خب شاید هم رفتم. آدمی است و شکمش.
من بسیار سالاد دوست دارم و حتی حاضرم غدایم سالاد باشد. اما سالادهای مختلف. سالاد سراز هم خیلی دوست دارم ولی دو بار بیشتر در این عمر کوتاهم تناول ننمودهام.
یادم افتاد پدر میگفت فلان دکتر در اینستا (که لعنت قابیل بر آن) وحی نازل نموده که ترکیب گوشت و سبزیجات خام را کوفت نفرمایید که برای معده فلان است. حالا اینترنتی هم نیست برویم در یک جای درست و حسابی و علمی تجسس و تفحص کنیم ببینیم صحت دارد یا نه. تنها منابع موثق موجود در وضعیت فعلی، کانالهای شمسی کوره و بانو گلگلی هستند؛ همانها که معتقدند که اگر پوزیشن شاشیدنتان چیزی جز کلاغپر باشد بچهتان ناقص به دنیا میآید.
در واقع داشتم فکر میکردم که عه وا، من در نوجوانی چقدر ساعتهای متمادی با ملت حرف میزدم و اصلا تشنهی این کار بودم و حتی حرصم میگرفت که کم بهم پیام میدهند و هرکی زیاد پیام میداد محبوبم میشد. اکنون کاملا برعکس است اما. نکتهی خندهدار آنکه بزرگ شدهام اما نه واقعا و اینکه میبینم آدمهای کمسنتر از من آدم بالغی شدهاند برای خودشان حسابی رویم غبار میریزاند. اینکه حتی نمیدانم قضیه را چگونه راست و ریست کنم حتی بیشتر غبار میریزاند رویم. غبارها تمام نمیشوند. اینها که گفتم را جملهی معترضه در نظیر بگیرید. برویم ادامه.
حساب سرانگشتی کردم دیدم تنها کسی که در یک سال اخیر بهراستی میتوان گفت با او ارتباط داشتهام و تا حدودی از احولاتم باخبر بوده یک تن بیشتر نبوده است. و همان را هم سعی میکنم تا جای ممکن از درونیاتم بیخبر بگذارم اما متاسفانه یا خوشبختانه از آن مدلها نیستم که خوب میتوانند ماسک چهره و رفتارشان ماسک بگذارند و رنگ رخسارهام رِ به رِ خبر میدهد از اسرار درون. البته مگر آنکه آن سر شادی باشد، چرا که در آن زمان اصلا سر و کلهام پیدا نیست. گمانم یکی از دوستانم گلهمند بود که چرا پارسال فلان مسئلهی بسیار مهمم که بهتازگی اتفاق افتاده بود را به او نگفتم و بعد از آنکه غیرمستقیماً فهمید تا حدود مطلوبی از من فاصله گرفت و والا حق هم داشت بنده خدا. ما تا حد نسبتا زیادی جیک و پیکمان در هم بود. اما خب چه بگویم که ارتباطاتم که نسبت به گذشته کمتر شده بود حتی کمترترتر هم شد. برعکس چهارسال قبل که صرفا حوصله ملت را نداشتم، الان تقریبا سایه همه را با تیر میزنم. بعضیها البته انقدر دل پاک و احساسات خالصانهای دارند که قابل تنفر نمیباشند اصلا. اما خب اینها عدهای قلیلاند و در حال حاضر که دارم این سطور را میانگارم از ارتباط بیشتر با ایشان خیلی هم خرسند میشوم. اما شاید قضیه به این دلیل باشد که تا الان با آنها ارتباط ناچیزی داشتهام. چه، خیلی چیزها از دور گل و بلبل مینماید.
مطالبم تکراری بود و گویا هر چند وقت یکبار این قضیه را نشخوار میکنم. نه که حالت فعلی عجیب باشد، حالتی که در نوجوانی پیش آمده بود عجیب بود. چرا که اکنون گمانم در حالت دیفالت باشم چنان که کودکی را چنان در انزوا گذراندم که خیلی در خیلی از اصول پایهی معاشرت در جامعهی انسانی و واکنشها چنان نابلدم که دستمایه خنده است و بهقول یکی معلوم نیست چطور قرار است زنده بمانم. شاید در جوامع فردگرا چنین خصایصی خیلی هم جالب و مطلوب و بامزه باشند و بیایند از روی من سریال بسازند اصلا. اما خب خردهبیسکوییتها را باید جمع کرد و ریخت دور، اما خب چون حوصلهمان نمیشود بلند میشویم از روی لباسمان میتکانیمشان و ایشالا مورچهها، پاکبانان طبیعت، بیایند جمعشان کنند.
حتی راپونزل هم با اینکه زندگیاش بیشباهت به من نبود، انسان نرمالتری مینمود. البته سوای پاپتی بودنش. آه یادش بخیر، بازیای از رویش ساخته بودند و گمانم من صد بار آن را از اول بازی کردم و از مناظر لذت بردم. البته بازیهای خفن امروزی را که نگاه کنی، آنها در مقابلش جوکاند. اما خب در عالم کودکی بودم و تخیل هم قوی. در حدی کنترل تلوزیون استیک تنوری بود.
نمیدانم کشتیام به کدام ساحل خواهد نشست و آیا اصلا بر ساحلی خواهد نشست یا نه. چشمم که آب نمیخورد. آدمهای امیدوار هم حسابی حالم را میگیرند و برق توی چشمانشان به برق سرنیزهای میماند که میخواهد در قلبم فرو شود. نمیدانم این چه مقاومتی است که دربرابر مقاومبودن دارم. آیا مقاومت در برابر مقاومت تا به حال به گوشتان خورده؟ آیا این یک پارادوکس محسوب میشود؟
میدانم، گمان میکنی آنطور که باید یا میتوانم خوب نیستم. میدانم، گمان میکنی لوس و بدجنسم. میدانم، در پندارت خیلیها قابل تحسینتر از مناند و حسابی هم در دل و بر زبان ستایششان میکنی. میدانم، گمان میکنی من یک گیاهِ حیفشده بیش نیستم. میدانم، گاهی از اینکه با من نسبتی داری خجالتزده میشوی ولی به روی خودت نمیآوری چون میدانی مسئولش تو نیستی، و باید اقرار کنم که این یک احساس متقابل است. میدانم، خودت هم در خیلی جنبهها دست بالایی در برابرم نداری. میدانم، دلت میخواهد خوشحال باشم. میدانم، خصلت نیکوی دندانگیری در من نمیابی، خودم هم همینطور؛ اشکالی ندارد. میدانم، گمان میکنی من بد بار آمدهام، شاید حق با تو باشد. میدانم، هرچقدر هم کسی ازم تعریف کند همهاش دود میشود میرود هوا. میدانم، از دور همهچیز گلوبلبل است. میدانم، ممکن است بعدا حتی بیشتر به این پست اضافه کنم.
مخاطبم کسانی هستند که نی نی سایت را تحقیر میکنند و با شنیدن نامش cringe میشوند.
نی نی سایت جزو سرگرمیهای فاخر در سرزمین منگلستان است! یعنی فکرش را بکنید، از کشور منگلستان میآیند آیپی ایرانی میخرند که بیایند سایت ما را نگاه کنند و در آن تبادل نظر بفرمایند! آیا این نشان دهنده خفانت نی نی سایت نیست؟ تازه، کشور منگلستان اصلا هم من درآوردی نمیباشد و کاملا واقعی است، صرفا سرزمینی است که تابهحال کشف نشده چرا که تا کسی پا به آن گذاشته خودش هم منگل شده و اصلا دامنش از دست میرود. حتی رادارها هم پس از ردیابی منگلستان منگل شده و ارور میدهند.
به امید اینکه این کشور روزی کشف شود.
گل گل، کدوم گل؟
همون کلی که شبها، شب بو نمیده، کی گل شببو رو از شاخه چیده؟
(آیا توانستید آهنگ اولی را به دومی پیوند بزنید در ذهنتان؟)
گمانم حدود یک ماه پیش بود که در مسیر نانوایی دیدم دارند برای اهالی یک محله فیبر نوری نصب میکنند؛ همانها که قسطی پولش را داده بودند. نکته خندهدار آنکه به عروسی میماندند که خرج جهیزیهی هنگفتی را داده، ولی نوبت به داماد که میرسد برای دادن مهریه، میگوید: «اینترنت رو کی داده کی گرفته؟»
این انیمه را سالها پیش کشف کردم، زمانی در مود داستانهایی حاوی عناصر ماورا الطبیعه و مرموزگونه بودم و اول از همه آرت استایل خاصش نظرم را جلب کرد. یک پسر دبیرستانی وارد خانهای میشود که نوعی مغازهی آرزوهاست اما به شکل خانه سنتی ژاپنی. زنی مرموز با موهای سیاه و بلند و چشمانی نافذ صاحب آنجاست. در نهایت پسر مشغول همکاری با او میشود. من هم واله و شیدای وایب این بانو شدم که رموز بسیار از چشمانش میتراود و انگشتان بلندش پشت پردهی عالم غیب را میکاود. یادم است با پایانش دلم گرفت.
یه زودی به روز چهلم جنگ هم میرسیم... شاید هم رسیده باشیم. ولی من دقت کردهام که نسبت به قبل انسان شادتر و سبکدلتری شدهام و این عجیب است. حدس زدم شاید به این علت باشد که در شرایط فعلی اولویت زندهماندن است و مأموریتهای روزانهی زندگی کمتر پیچیدهاند و برگشتهایم به دوران اونگا بونگا. تا چند روز دیگر شاید حتی بیشتر برگردیم به دوران اونگا بونگا و گوریل اعظم کمرنقرهای بشویم. بله شرایط مناسبی نیست، ولی خاطره میشود. همانطور که ما خاطره میشویم، با اینکه خَسی هستیم و خاشاکی. نخ دندان و مسواکی. هر زندهای مردنیست و قص علی هذه. بوس بوس، لالا.