بهآرامی محو میشود
من تو را لعنت.
این خانه مهنت.
نمیکنم همت.
(آخرین تلگراف مرحوم هِنهِنآبادی)
در واقع داشتم فکر میکردم که عه وا، من در نوجوانی چقدر ساعتهای متمادی با ملت حرف میزدم و اصلا تشنهی این کار بودم و حتی حرصم میگرفت که کم بهم پیام میدهند و هرکی زیاد پیام میداد محبوبم میشد. اکنون کاملا برعکس است اما. نکتهی خندهدار آنکه بزرگ شدهام اما نه واقعا و اینکه میبینم آدمهای کمسنتر از من آدم بالغی شدهاند برای خودشان حسابی رویم غبار میریزاند. اینکه حتی نمیدانم قضیه را چگونه راست و ریست کنم حتی بیشتر غبار میریزاند رویم. غبارها تمام نمیشوند. اینها که گفتم را جملهی معترضه در نظیر بگیرید. برویم ادامه.
حساب سرانگشتی کردم دیدم تنها کسی که در یک سال اخیر بهراستی میتوان گفت با او ارتباط داشتهام و تا حدودی از احولاتم باخبر بوده یک تن بیشتر نبوده است. و همان را هم سعی میکنم تا جای ممکن از درونیاتم بیخبر بگذارم اما متاسفانه یا خوشبختانه از آن مدلها نیستم که خوب میتوانند ماسک چهره و رفتارشان ماسک بگذارند و رنگ رخسارهام رِ به رِ خبر میدهد از اسرار درون. البته مگر آنکه آن سر شادی باشد، چرا که در آن زمان اصلا سر و کلهام پیدا نیست. گمانم یکی از دوستانم گلهمند بود که چرا پارسال فلان مسئلهی بسیار مهمم که بهتازگی اتفاق افتاده بود را به او نگفتم و بعد از آنکه غیرمستقیماً فهمید تا حدود مطلوبی از من فاصله گرفت و والا حق هم داشت بنده خدا. ما تا حد نسبتا زیادی جیک و پیکمان در هم بود. اما خب چه بگویم که ارتباطاتم که نسبت به گذشته کمتر شده بود حتی کمترترتر هم شد. برعکس چهارسال قبل که صرفا حوصله ملت را نداشتم، الان تقریبا سایه همه را با تیر میزنم. بعضیها البته انقدر دل پاک و احساسات خالصانهای دارند که قابل تنفر نمیباشند اصلا. اما خب اینها عدهای قلیلاند و در حال حاضر که دارم این سطور را میانگارم از ارتباط بیشتر با ایشان خیلی هم خرسند میشوم. اما شاید قضیه به این دلیل باشد که تا الان با آنها ارتباط ناچیزی داشتهام. چه، خیلی چیزها از دور گل و بلبل مینماید.
مطالبم تکراری بود و گویا هر چند وقت یکبار این قضیه را نشخوار میکنم. نه که حالت فعلی عجیب باشد، حالتی که در نوجوانی پیش آمده بود عجیب بود. چرا که اکنون گمانم در حالت دیفالت باشم چنان که کودکی را چنان در انزوا گذراندم که خیلی در خیلی از اصول پایهی معاشرت در جامعهی انسانی و واکنشها چنان نابلدم که دستمایه خنده است و بهقول یکی معلوم نیست چطور قرار است زنده بمانم. شاید در جوامع فردگرا چنین خصایصی خیلی هم جالب و مطلوب و بامزه باشند و بیایند از روی من سریال بسازند اصلا. اما خب خردهبیسکوییتها را باید جمع کرد و ریخت دور، اما خب چون حوصلهمان نمیشود بلند میشویم از روی لباسمان میتکانیمشان و ایشالا مورچهها، پاکبانان طبیعت، بیایند جمعشان کنند.
حتی راپونزل هم با اینکه زندگیاش بیشباهت به من نبود، انسان نرمالتری مینمود. البته سوای پاپتی بودنش. آه یادش بخیر، بازیای از رویش ساخته بودند و گمانم من صد بار آن را از اول بازی کردم و از مناظر لذت بردم. البته بازیهای خفن امروزی را که نگاه کنی، آنها در مقابلش جوکاند. اما خب در عالم کودکی بودم و تخیل هم قوی. در حدی کنترل تلوزیون استیک تنوری بود.
نمیدانم کشتیام به کدام ساحل خواهد نشست و آیا اصلا بر ساحلی خواهد نشست یا نه. چشمم که آب نمیخورد. آدمهای امیدوار هم حسابی حالم را میگیرند و برق توی چشمانشان به برق سرنیزهای میماند که میخواهد در قلبم فرو شود. نمیدانم این چه مقاومتی است که دربرابر مقاومبودن دارم. آیا مقاومت در برابر مقاومت تا به حال به گوشتان خورده؟ آیا این یک پارادوکس محسوب میشود؟