و ناگهان لحظهای از بهشت
آفتاب ملایم عصر بهاری + دوغ + درازکشیدن به پشت با دستها زیر سر
اگر از آن کشکها که تویش سبزی بود هم گیرم میآمد که اصلا نور علی نور میشد. آخرین بار که خوردم بهار 98 بود. در بازار یک مغازه واقعا فسقلی بود، انگار که یارو دستفروش باشد ولی بخواهد آبروداری کند و تنهاش را زیر سقفی جا بدهد. از توی کیسهاش یک مشت از آن کشکها به من داد. قلقلی نبودند، شبیه سنگی با سطحی صاف و کنارههای کج و کوله. در مایههای قیافه کشورها روی نقشه. و رگههای سبزرنگی نیز اندرونش دیده میشد که طعمش را پستهای و وایوای میکرد و آدم گمان میبرد تکهای از بهشت را در دهان میگذارد. از آن موقع تا حالا دیگر از اینها نیافتهام. حالا هم جرئتم هم نمیشود برم بازار. ولی خب شاید هم رفتم. آدمی است و شکمش.