به کلاستر B میرسیم. اگر در جریان مطالب قبلی نبودهاید، به این پست مراجعه کنید که مقدمه کار است.
اختلال شخصیت نمایشی یا هیستریونیک عمدتاً در خانمها دیده میشود در آقایان بهطور خالص کمتر دیده میشود و معمولاً ترکیب شده با یک مدل شخصیتی دیگر است؛ مثلاً خودشیفتگی.
آنها انگار که در کل عمرشان روی صحنهی تئاتر هستند و احساسات و هیجانات در آنها بهصورت اغراقآمیز بروز پیدا میکند؛ چون آنها توجه را بیشتر از هر چیز در دنیا میخواهند. افراد ظاهربین و سطحی و سادهلوحی هستند که عموماً آیکیوی بالایی ندارند و بیشتر تمرکز خود را روی ظاهر میآورند؛ گو اینکه تنها چیزی است که برای ارائه دارند. بسیار مدگرا هستند. افرادیاند که اگر برای یک مهمانی ساده دعوت شوند لباسی را میپوشند که در عروسی میپوشند. تن صدای آنها در جمع هم معمولاً باید بالاترین باشد و با عشوهگری و لوندی سخن میگویند. بهعلت همین توجهطلبی، در روابط خود وفادار نیستند. چون فقط توجه میخواهند و مهم نیست که از سمت چه کسی باشد. از طرف مقابل فقط توجه میخواهند نه عشقهای عمیق دائمی. تعهد چندان برایشان حائز اهمیت نمیباشد و توجه، مخصوصاً بهظاهرشان را شیرین مییابند. نسبت به ظاهرشان بسیار حساساند و به اولین نشانههای پیری هم همینطور. دیدن اول تار موی سفید، برای آنها تجربهای تکاندهنده است.
هیجانطلب هم هستند و مثلاً اگر به شهربازی بروند، سوار چیزهای ساده نمیشوند. باید سوار رنجر شوند یا به تونل وحشت بروند؛ هرچیزی که شدید باشد یا هیجان زیادی بدهد.
اهل خودکشیهای نمایشی هم میتوانند باشند. اینطور که: «وای دارم غش میکنم. به من آب قند بدهید. وای الان خودم را میاندازم پایین.» و قص علی هذه. یا مثلاً بعد از دعوا عکس خود را درحال سرمزدن ارسال میکنند. اگر با آنها بحث کنید ممکن است خشم انفجاری بسیار شدیدی از خود بروز داده و کلماتی را از آنها بشنوید که به مخیلهتان خطور هم نمیکرده که از دهان او در بیایند. این که نمایشی هستند را هم قبول نمیکنند.
آدمهای نمایشی اتفاقاً به اسکیزوئیدها خیلی جذب میشوند؛ چون توجه اسکیزوئیدها بهسختی به دست میآید، از نزدیکشدن به آنها و کسب توجهشان احساس افتخار میکنند. در نتیجه ما این نوع زوج را زیاد میبینیم که بعداً هم میبینند به درد هم نمیخورند؛ چون معمولاً اسکیزوئیدها توجه کمی به آنها مبذول میدارند. نمایشیها حتی ممکن است با مردهای کوچکتر از خود در رابطه بروند تا نشان دهند «من هنوز جوان هستم.» مردهایی که درگیر بدنسازی شدید میشوند هم بیشتر خودشیفته (نارسیسیستیک) هستند تا نمایشی.
مثالهای واقعی از این مدل شخصیت: بهاره رهنما - رضا گلزار - گوگوش
شخصیت پارانویید، که به احتمال زیاد معرف حضورتان باشد، با دو تیپ دیگر کلاستر A در منزویبودن و درونگرایی اشتراک دارد. اما شکاکیت و سوءظن داشتن او نسبت به دیگران ویژگی خاصش است. از آن آدمها که فکر میکنند پشت هر حرف دیگران منظور خاصی وجود دارد و باید آن را رمزگشایی کنند. این گیر و گرفتاریها بهویژه گریبانگیر نزدیکانشان میشود. هرچه شدت اختلال بالاتر باشد، محدوده شکاکیت گستردهتر شده و نسبت به غریبهها نیز چنین احساساتی را پیدا میکنند. در حدی که مثلاً حتی به نحوه نگاهکردن غریبهها نیز حساس میشوند.
استاد بنفش بر این زعم بود که خانمهایی با اینها وارد رابطه میشوند توجه خاصی از این افراد دریافت میکنند که بعضاً آن را در ابتدا به معنی دوست داشته شدن از سمت آن آقا در برداشت میکنند. پرس و سوالها درمورد اینکه کجا بودهاند و با کیها بودهاند، توسط بعضی ممکن است همان غیرتداشتن یا توجه خاص تفسیر شود. در واقع پارانوییدها به واسطهی اینکه نمیتوانند به دیگران اعتماد کنند، روابطشان هی محدودتر و محدودتر میشود و بدین ترتیب منزوی میشوند.
مکانیزم دفاعی محبوبشان که خیلی از ان استفاده میکنند، فرافکنی است. مثلاً تکانههای جنسی که قابل کنترل نیستند، فرافکنی میشوند به همسرشان و فکر میکنند او دارد بهشان خیانت میکند. ذاتاً هم افراد خشنی هستند، در نتیجه همین را به دیگران فراکنی کرده، خیال میکنند دیگران میخواهند آسیبی بهشان بزنند. هیچوقت نخواهید توانست آنها را قانع کنید که گمانهایشان اشتباه است، چون نمیخواهند چنین چیزی را. حتی اگر به آنها لطف کنید هم گمان میکنند حتماً منظور خاصی پشت آن بوده. در کل، صعبالعلاجترین اختلال است و تقریبا امیدی به درمانشان نیست. خصوصاً اگر شدت شکاکیت بالا باشد. فقط الفرار، دِ هوار.
در ادامهی پست قبلی که هم مقدمه جریانات را گفتم هم مورد اول را توضیح دادم، حالا میرویم سراغ مورد بعدی که شخصیت ایکیزوتایپال است. به گفتهی آن استاد بنفش مذکور، افراد اسکیزوئید و اسکیزوتایپال هردو یا ژن پنهان اسکیزوفرنی دارند یا کسی در شجرهنامه خانوادگیشان دچار اسکیزوفرنی بوده. در صورتی که ژن پنهانش را داشته باشند، اگر در معرض محرک استرسزای قدرتمندی قرار بگیرند یا مواد مخدر به ویژه از نوع روانگردان را مصرف کنند، ژنپنهانشان فعال شده و ممکن است دچار اسکیزوفرنی بشوند.
نویسندهها هم به این علت اغلب اسکیزوئید یا اسکیزوتایپال هستند که درگیر فکر و خیالاتاند؛ انگار که دوز پایینی از مادهای به نام اسکیزوفرنی در رگهایشان در جریان باشد.
حالا برویم ببینیم اسکیزوتایپالها چجوریاند.
افراد اسکیزوتایپال علاوه بر اینکه خصوصیات اسکیزوئیدی را دارند، عجیب و غریب هم هستند و چیزهای عجیب و غریب را هم دوست دارند. مثلاً چیزهای جادویی و ماوراءالطبیعی و علوم غریبه. حتی ممکن است جذب فرقههای بهخصوصی شده و لباسهای خاص آنها را حتی در حالت عادی هم بپوشند؛ اما این بهخاطر اعتقاد خودشان است. برعکس شخصیتهای نمایشی یا هیستریونیک که لباسهای عجیب و غریب را محض جلب توجه به تن میکنند.
نوجوانان تخیلیپسند و خورههای ساینس فیکشنها ممکن است رگههایی از اسکیزوتایپال را داشته باشند؛ اما دقت کنید که صرفاً چون یکی طرفدار اینگونه مطالب است، دلیل نمیشود این تیپی باشد. مثلاً آن داستان فانتزی میشود کل زندگیشان. مانند یک سری طرفداران استاروارز که چنان در آن غرقاند که حتی با لباسهای کاستوم این مجموعه میروند بیرون.
یکسری عقاید عجیب و غریب هم دارند برای خودشان و شاید آدمهای دور و برشان هم از آنها آگاه باشند. دقت کنید که بر فرض مثال، شیطانپرستی مایل به جارزدن عقاید خود است، نمیتواند اسکیزوتایپال باشد و بیشتر جزو شخصیتهای کلاستر B است که بیشتر به بیرون و برونریزی متمایلاند.
مستربین هم مثالی از شخصیت اسکیزوتایپال است. سبک زندگی منزویای را میگذراند و حداقل تعاملات را با افراد دارد و بهترین دوستش یک عروسک خرسی است. کارهای عجیبی هم میکند و کلاً همه چیزش عجیب است. نیکلا تسلا هم همینطور، از این جهت به ایدههای ماوراءالطبیعی و خرافات اعتقاد داشت و منزوی نیز بود. اسکیزوتایپالها تا حدی خجالتیاند.
میرسیم به یکی از پدرکشتگیهای دیگر که حسی متفاوت از پدرکشتگیهای قبلی دارد. آن یکی ایجاد خشم مزین به انزجار میکرد، این یکی ایجاد خشم مزین به نفرت و تحقیری که احتمالا حاصل از مکانیزم دفاعی فرافکنی است. برویم ببینیم با چه طرفیم.
این یکی تاریخچه کوتاهتری داشته و مثلا در یکی دو سال اخیر به وجود آمده. ولی در این لحظه اعصاب بازکردنش را ندارم. چیزی که باعث شد امروز ببینم و یادش بیفتم مقالهای بود که امروز دیدم. مطالعهی همبستگیای انجام شده بود روی 490 نفر از دانشجویانی که علائم ADHD داشتند ولی تشخیص رسمی پیدا نکرده بودند. 68% از آنها روزانه در شبکههای اجتماعی نظیر تیکتاک ملعون و اینستای نفرینشده و غیره محتوای مربوط به ADHD میدیدند. متغییرهای مختلفی داشت. ولی نکتهای که چشمم را گرفت این بود که آنهایی که اینگونه محتواها را دنبال میکردند، در معرض پدیدهی توهم فراوانی قرار میگرفتند، یعنی وقتی علائم را در این میمها و ویدیوها میدیدند سعی میکردند علائم را در خودشان و حتی دیگران شناسایی کنند.
اما من فیالحال کاری به این مقاله ندارم. صرفاً یادم افتاد چقدر حالم از آدمهایی که الکی الکی روی خودشان تشخیص میگذارند حالم به هم میخورد. چون یاد یکی از خوانندههای محبوبم Aurora افتادم که در یکی از مصاحبههای سالهای اخیرش، همموج با رواج اینگونه ترندها در فضای مجازی، گفت که نورودایورجنت است و این را نقص نمیداند بلکه خیلی هم به به که میتواند جهان را طور متفاوتی درک کند و اضافه میکند که این را میگوید که نورودایورجنتهای دیگر در سراسر دنیا کمتر احساس تنهایی و اوخی و اینها کنند و راحتتر باشند درمورد این موضوع. (که البته نیازی نیست عزیزم، چون میلیونها نفر در سراسر اینترنت این موضوع را اعلام میکنند دیگر نمیخواهد تو پا در این میدان بگذاری!) و این کفر مرا بالا میآورد و مانند آن میم دایناسوره میشوم و میگویم "خیب گیه میخیری" که اینگونه عرض میکنی. خصوصاً که مثلاً از او کمتر انتظار داشتم اینطور با موجهای سوشال مدیا به حرکت دربیاید (چون حتی گرایش جنسیاش را هم حتی نیامده بود اینطور واضح بگوید) ولی گویا شتری است در خانهی هرکسی مینشیند یک روز. چه مستقیم و چه غیر مستقیم.
یاد آن دوستم هم افتادم که رفت نوار مغزی گرفت و برایش تشخیص ADHD و اضطراب و افسردگی توأم گذاشتند و خیلی دقیق داشت برایم توصیف میکرد که چطور علائم ADHD را در خود میبیند. و درمورد گم کردن چیزها که گفتم ندارد هم گفت کودک که بود یک کیف که دوست داشت را در تاکسی جا گذاشت و از آن موقع تا حالا همهاش حواسش هست. (همین هم مرا یاد یک دوست دیگرم انداخت که داروهای اضطراب میخورد و گمان میبرد ADHD هم دارد و مثلا چند بار که در کودکی سفر رفتهاند یک بار شالگردن مورد علاقهاش را جا گذاشت و یک بار دیگر هم یک توپ و عرعرعر) یا مثلا اینکه وقتی روانپزشکِ پیری بعد از اینکه تشخیصش را گذاشت گفت بچه که بودی خیلی شیطنت میکردی پس نه؟ او هم گفت نه خلاصه دکتره هم متعجب شده بود و در کل دیده بود دارد نمیتواند علائم را دقیقا به او بچسباند. دوستم هم مثلاً هوشمندی نشان داده در ذهن خودش گفته بود بیش فعالیاش در ذهنش نمود میافته نه جسمش و از این داستانها. یک بار هم به من گفت: «حتی گمان بردم شاید در طیف اوتیسم هم قرار بگیرم چون مثلا بچه بودم پایم را باید چند بار روی پله میگذاشتم و برمیداشتم یا مثلا در ساعت مچی فلانی خیلی دقیق میشدم و رویش قفلی میزدم و تا الان هم همیشه نسبت به بافت لباسم حساس بودهام و الخ، اما دیدم من تحصیلاتم را با موفقیت زیاد تمام کردم و اوتیسمیها اینطور نیستند.» خلاصه یک سال و اندی اینچنین میپنداشت درمورد خودش و میگفت وای ADHD باعث میشود مغزم خاموش نشود که من بگیرم بخوابم و تا لحظه بیهوش شدنم محتوا تولید میکند و غیره. خلاصه وقت امتحانات ترم آخر ارشدش شد و رفت دارویش را بگیرد. ویاس گرفت و ماواد را زد بر بدن و دید که ای وای، دید زیادی متمرکز شده و دیگر نمیتواند مولتیتسکینگ کند و اصلاً تپش قلب گرفت و خوابش حتی بیشتر به مشکل خورد و بعد رفت دکتر گفت در نواز مغزیات با همان اضطراب و اینها اشتباه گرفته شده و برو خانهتان. و این را دیگر به من نگفت و از دوست مشترکمان شنیدم. بعدش هم برایش یک محتوا درمورد ADHD که در زنان تشخیص داده نمیشود یا اشتباه تشخیص داده نمیشود فرستادم که ببینم واکنشش چیست حالا به این موضوع. گفت آه چقدر شبیه من است و بیسار.
مشخصاً دلم پر است از این قضیه، پس جا دارد از افرادی مانند خانم آرمینا سالمی که جزو نویسندگان معاصر ایرانیام میباشد و تشخیص ADHD گرفته و در بلاد کفر یکی داشته میگفته وای این روزها انگار همه ADHD دارند یا در طیف اوتیسماند و خانم هم شنیدن این بسیار کفری شده و گفته: «الان اینطوری است چون قبلا این چیزها تشخیص داده نمیشدند. فکر کن در کل عمرت با خاری در چشمت زندگی کنی و فکر کنی همه این خار توی چشمشان است و بعد بفهمی فقط بعضی افراد اینطوریاند.» که خب حالا من هم به آن اضافه میکنم که فهمیدن این موضوع باعث میشود گاه به گاه مخاطبان خود را در کانالت به خواندن توصیف مصائب مغز ADHD ات در طول روز مهمان کنی، که حداقل در من یکی انزجار برانگیز است. گمانم اگر همان توصیفات را مینوشتی و رویش اسم نمیگذاشتی اینطور نمیشد. این اسمها را degrading میدانم. به این میماند که بهجای اینکه شخصیت خودت را توصیف کنی خیلی زارت میگویی من مثلاً INFP ام و خلاص. (تازه اگر پس فردا نگویی INTP یا ENFP هستی) یا مثلا «مصائب یک INFP را ببینید!»
این همه گفتم اما خود نورودایورجنت را نگفتم چیست. نورودایورجنت (Neurodivergent) اساساً یک برچسب هویتی-اجتماعی است که توسط جامعهشناسی به نام جودی سینگر در دهه 90 میلادی مطرح شد. نوعی چتر مفهومی برای پذیرش تنوع عصبی (نورولوژیک) در افراد و کاهش سنگینی برچسب نرمال دربرابر غیرنرمال بر روح روان ملت. مثلاً میتوانید نزدیکترین آدمِ مرا تصور کنید که با غرور مقالهای مبنی بر تفاوتهای ساختاری و عملکردی عصبی در افراد دارای ADHD را برای من ارسال میکند و میگوید مغزش سیمکشی متفاوتی دارد و به به. و اینطوری کمی کمتر ناناعت میشود که هر ماه باید پول قلنبهای بابت دارو بدهد تا بتواند روی تکمیل رسالهی دکترایش تمرکز کند. چنین کاربردی دارد.
نورودایورجنتبودن یک تشخیص بالینی نیست؛ مانند طیفهای گرایش جنسی. یارو امروز graysexual است و فردا aegosexual و یک دختره در یوتیوب مینشیند یک ویدیو ضبط میکند درمورد یک عالمه اسم که ته همهشان به sexual محسوب میشود و برای هرکدام تنها سه خط توضیح میدهد و همهشان مانند سگ شبیه همند و آدم تهش دچار پوچی میشود که اصلا این همه زور و اسم و تعریف برای چی؟ برو کیک و نوشابهات را بخور!
این را هم عرض کنیم که شامل چیها میشود این نام: بعضیهاشان اختلال بالینیاند و بهلحاظ عقلانی برایشان تشخیص داشت باید، مثل ADHD یا اوتیسم که معروفترینشان است و کلی ویدیو در یوتیوب آپلود میکنند این ساکنین بلاد کفر درمورد اینکه از کجا بدانید در طیف کدامشان هستید و چه فرقی دارند و الخ. کمتر معروفها؛ یا بهطور دقیقتر، کمتر محبوبهایشان شامل OCD (وسواس الخناس) و دوقطبی نیز میشود. بعضی نورودایورجنتبودگیها هم بالینی و پزشکی جزو آسیبشناسیها و اختلالات محسوب نمیشوند: سینستزیا (حسآمیزی. مثلا رنگ، طعم، بافت و حتی شخصیت داشتن صداها، حروف، کلمات یا اعداد به شکل تقریبا ثابت در طول عمر.) و آفانتزیا (ناتوانی در تصویرسازی ذهنی) و هایرفانتازیا (تصویرسازی ذهنی خیلی زنده و قوی، برعکس قبلی) و دیسلکسیا (مشکل در خواندن حروف و درک آنها که گاهی در مبتلایان به ADHD نیز مشاهده میشود و مرحوم داوینچی هم بدان دچار بود و آنهایی که اینطوریاند احتمالا میروند در این مورد ذوق کنند) و دیسکالکولیا (یارو در محاسبات و اینها دچار نارسایی و اختلال و مختلال است) و یک سری اسمهای دیگر گور بابای همهشان.
نگارندهی این سطور نیز خودش جزء یکی از این موارد فوق است و نه اینکه چون خارج از گود است پدرکشتگی دارد با قضیه و فلانجایش دارد میسوزد. نمیگوید هم کدامشان که حتیالامکان مثالی برای ضربالمثل «رطبخورده من رطب چون کند» نشود. اگر نفرت من از قضیه را به نفرت هیتلر از یهودیان تشبیه کنید، تشبیهتان درست درمیآید چون اگر من قرار باشد نورودایورجنتها را قتلعام کنم، تهش باید خودم را هم بکشم چون یکی از آنها محسوب میشوم و این مانند پایان هیتلر با خودکشی ذلیلانهاش است.
آرت استایلش کودکانه میزد، ولی معمولا انیمههای اینطوری گولزننده بوده و در باطن دل آدم را جگر زلیخلا میکند. فوقع ماوقع.
آیا حاضرید به بهای برآوردهشدن یک آرزو بهطور معجزهآمیز، تا آخر عمرتان و موازی با زندگی روزمرهتان به مبارزه با جادوگرها بپردازید و روحتان در یک شیشه کوچک همراهتان باشد؟ این بهایی است که بعضی دختران میپردازند، یعنی دختر جادویی شدن. اگر هم طی مبارزه بمیرند، کسی متوجه نمیشود، حتی جسدشان هم پیدا نمیشود.
جادوگرها نوعی بذر اندوه در برخی مناطق میکارند که باعث میشود موجی منفی افراد را بگیرد و در نهایت جان خود را بگیرند. نکتهی جالب آنکه جادوگرها نیز زمانی دختر جادویی بودهاند. دختر جادویی بهنوعی کسی است که امید را به مردم میبخشد، اما در نهایت، ناامیدترینِ مردمان خواهد شد. جذاب نیست؟ گمان میکنم در دنیای واقعی هم صدق کند. ال. ام. مونتگومریای که با خلق آنشرلی مأوای امنی برای بسیاری از افراد جهان ساخت، اما خودش با افسردگی دست و پنجه نرم میکرد و در نهایت هم مغلوب آن شد. (البته طبق روایات خودش و بستگانش، به دو قطبی بیشتر میبرده.)
قدرت بهخصوصی که دختران جادویی دریافت میکنند، به آرزویی که کردهاند نیز ارتباط دارد. مثلا اگر آرزویتان مبنی بر سلامت یافتن کسی باشد، صدمات در مبارزات کمتر رویتان اثر میکنند یا اگر بکنند زودتر خوب میشوید. و یا اگر آرزویتان برگشتن به زمان عقب باشد، قدرت بهخصوصتان دستکاریکردن زمان خواهد بود. قابل تأمل بود که آرزوی دختران جادویی اغلب برای دیگری بودند. و معمولا هم نتیجهاش آنچه که میخواستند در نمیآمد. و این هم نومید شدن و احساس خلأ در قلبشان دامن میزد.
در نهایت، انیمهای بود که احساساتم را جلیقهدار کرد و خیلی از این قدرت را مثل انیمه Kara no Kyoukai مدیون آهنگسازی خانم Yuki Kajiura بود. به ویژه آهنگ Sis Puella Magica که اینطور که رباتفسکی از لاتین ترجمه میکند، بهنوعی یعنی "باشد که دختر جادویی باشی". (نفرین میکند؟)
اما این آهنگ از همان بار اول مرا مسحور خود نمود، چرا که دو حس متناقض را در من ایجاد میکند: احساس آزادی و احساس غم.
از این سبک موسیقی بهطور کل خیلی خوشم میآید. صدای خواننده انگار بر نسیم سوار است، ملودی را هم که دیگر نگویم. این از موسیقیمتنهایت، آن هم از آهنگهای گروه کالافینا. خانم کاجیورا، قلبم را تسخیر کردی!
یک استاد تاریخ و مکاتب داشتیم که بسیار بنفش بود. چند جلسه اول که گذشته بود گفت اگر موافق باشید آخر کلاس یک سری مطالب بهتان بگویم که بهدردتان بخورد. ماهم که از خدایمان بود گفتیم باشد. برای ما اختلالات شخصیت کلاسترها را توضیح میداد. تقریباً جلسهای یکی یا دوتا. نمیدانم این را جایی خوانده بود یا که زعم خودش بود، اما این ده اختلال را تیپ شخصیتی نیز میدانست. میگفت همهی ما به حداقل یکی از این حالتها متمایل است شخصیتمان. محورگونه و مانند دوز یک ماده. مثلا اگر دوز آن خصایص بالا برود و در زندگی خودمان یا بقیه ایجاد مشکل کند، میتوان گفت بهسوی اختلالیبودن رفته. اما در حالت دیفالت تیپاند اینها. گفت اینها را اگر بدانید شاید به ارتباط برقرارکردنتان با بقیه کمک کند یا خودتان را بهتر بشناسید و از این داستانها. من هم چون در کلاسها نقش کاتب دربار را داشته و هرچه بگویند را مکتوب مینمایم، اکنون مایل به انتشار این مکتوبات شدهام. ممکن است در منابع دیگر چیزهایی مضافتر بر این موجود باشد، کیفیتش بیشتر باشد، یا اصلا جایی از این حرفها غلط باشد. اینها صرفا معلومات یک استاد بنفش است. همچنین، لوسبازی و «عرَه من اینم و عَره من اونم» و برچسبزدن به خودتان یا دیگران نیز موقوف! انسان پیچیده است. من خودم هم هنوز تکلیف خودم را نمیدانم.
اول از همه دستهبندی اختلالات را توضیح بدهم. ده تا اختلال هستند که به سه دسته یا کلاستر تقسیم شدهاند:
کلاستر A
کلاستر B
کلاستر C
اسکیزوئید
مرزی
وابسته
اسکیزوتایپال
نمایشی
اجتنابی
پارانوئید
خودشیفته
وسواسی-جبری
ضد اجتماعی
حالا شاید برایتان سوال شده باشد که هر دسته چه ویژگیهای مشترکی دارند.
A: عامدانه دورشان خلوت است و تنها هستند.
B: نسبت به بقیه، برای دیگران بیشتر مشکل ایجاد میکنند و به نوعی برونگراتر اند، نه صرفا به لحاظ اجتماعی بلکه حتی بهلحاظ احساسی.
C: تنها گناهشان این است که از اضطراب رنج میبرند. میتوان گفت اکثریت جامعه در این دسته قرار میگیرند.
حالا که مقدمات را گفتیم و سنگهایمان را واکندیم، برویم از اولین تیپ کلاستر A شروع کنیم. بنده عیناً هرآنچه یادداشت کرده بودم را میانگارم صرفاً.
افراد اسکیزوئید، افرادی درونگرا هستند که به طور کلی تنهایی را ترجیح میدهند، اما اینطور هم نیست که نتوانند موقعیتهای اجتماعی را مدیریت کنند یا مایل به فرار باشند. این افراد، طیف وسیعی از احساسات را تجربه نمیکنند و شادی و غمشان در سطح شدیدی نیست، در نتیجه مشکلات زندگی آنها را از پا در نمیآورد. مثلا نمیآیند در مراسم ختم عزیزتان غربتیبازی درآورند. نه که ناراحت نباشند، صرفاً آنقدر احساسشان شدید نیست که از خود بیخود شوند یا شاید از شادی جلوی ملت قر ندهند؛ کلاً flat تشریف دارند و هیجانات زیادی از خود بروز نمیدهند.
ممکن است در طول بیست سال تنها یک دوست صمیمی داشته باشند فقط. اگر وارد روابط عاطفی شوند و ازدواج کنند -که خیلی هم اهلش نیستند- افراد وفاداری خواهند بود، چون همان یکی هم برایشان زیادی است، چه برسد به اینکه بروند دنبال یافتن یکی دیگر. ممکن است از بیرون فرد کسلکنندهای بنمایند. تیپ یکسانی دارند و معمولاً دنبال مدهای جدید نمیروند. آدمهاییاند گذشتهنگر، لذا ممکن است تاریخ را هم دوست داشته باشند. از آنجا که انتراعی نیز هستند، از ادبیات و ریاضیات و شطرنج هم خوششان میآید. ممکن است کلکسیونر هم باشند. نه در جهت فخرفروشی و به نمایش گذاشتن آن، بلکه از جهت علاقه شخصی و برای خودشان. ممکن است همیشه به یک رستوران بهخصوص بروند. (شما هم یاد شوپنهاور افتادید؟) با حیوانات و اشیاء نیز بیشتر ارتباط میگیرند و دلبستگی پیدا میکنند تا آدمها. حیوان موردعلاقهشان هم اغلب یا گربه است یا حیوانات عجیب و غریب. ماشینهای مدل قدیم هم مورد پسندشان بوده، بهلحاظ سلیقه موسیقی هم بیشتر در خط کلاسیک یا راک هستند. فیلم قدیمی و مستند را هم دوست داشته باشند شاید. از آیکیویی بالا و هوش هیجانیای پایین برخوردارند و میتوان آنها را بین هنرمندان، ریاضیدانان و فیلسوفها پیدا کرد. بین نویسندهها هم البته پیدا میشوند چون نویسنده بودن دوزی از این مدل شخصیتی را میطلبد.
فکر کنم پنج سال میشد که من قرار بود این را ببینم. دوتا از دوستانم قبل از من دیده بودند لذا دیگر همهچیزش برایم اسپویل شده بود و نمیدانستم دیگر مزهای دارد یا نه. حالا که آن دوستان دیگر دور و برم نیستند، امروز هوس کردم ببینمش و فهمیدم انگار از قبل همه اتفاقاتش را برایم گفته بودند و همچین هم مزه نداشت دیگر.
مَنگی مافویو بهطرز خندهداری مرا یاد خودم انداخت گرچه. مخصوصا در خیابان. صدایش همچین هم که در انیمه حیرت مینمودند دلنشین نبود. البته شاید هم به این برگردد که من هرچه صدا پسندیدهام از بانوان بوده.
در نهایت از آن انیمههایی بود که آن دوستم خیلی میپسندد. شخصیتهای گوگولی ترومادیده یا در معرض تروماهای آینده. اصلا چرا باید داستانهای این مدلی برایش محبوب شوند؟ الگویش را دارم. کاراکترها همهشان خفناند و طوری نوشته شدهاند که ملت رویشان کراش بزنند. اگر هم اولش زاقارت باشند، بعدش خفن میشوند چون استعداد یا توانایی خفنی داشتهاند که سوییچش را نزده بودند. در نهایت انگار داستانی که شخصیت اصلیاش معمولی باشد و کارهای معمولی بکند محبوب نمیشود. اگر خاص باشد و به موفقیتی نرسد چه؟ اصلا این هم میشود داستان؟ اگر داستان انیمهها بخواهند اینطوری پیش بروند، انیمهدیدن حتی از الان هم خستهکنندهتر میشود.
دو هفته پیش کالانکوایم را انتقال دادم به گلدانی بزرگتر، به رنگ بادمجانی. اما رویهی آبیاری را نمیدانستم باید تغییر دهم. کما فیالسابق، روزانه نیم استکانی آب به پایش میریختم اما دیدم در هفتهی دوم گلها بیحالاند، انگار که آب ندارند و البته رنگ نارنجیشان هم دارد به زرد متمایل میشود. گمان بردم که شاید گلها عمرشان را کردهاند یا مثلا حتی زیادی آب دادهام! اما ای دل غافل که آن نیماستکان آب فقط سطح را خیس مینموده و به ریشه نمیرسیده و مرا بگو که این همه بیخیال بودم. دیشب که خطایم را فهمیدم دو لیوان آب بهاش دادم و بالاخره زیرگلدانی هم خیس شد. حالا باید صبر کنم تا خاکش خشک شود. اما گلها دیگر رنگ و رو و احوالشان برنمیگردد. گلهای کوچولوی بیچاره! خیلی نازند. نوازششان میکردم و با خودم میگفتم کاش میشد با من حرف بزنند.
طی راز و نیازهایم با او، متوجه یک شته روی یکی از گلها شدم اما چون نمیدانستم چکارش کنم تصمیم گرفتم قایم موشک بازی کنیم. رفتم چشم گذاشتم و تا صد شمردم و برگشتم ببینم کجا قایم شده ولی هیچ اثری ازش نبود! شتهی پوزملوک.
بعد یک کمی با رباتفسکی مشورت نمودم و او گفت در این وضعیت هرسکردن گیاه به او کمک میکند کمی. من هم آمدم گلهای خشکیده را چیدم. البته نه از ساقه. برگهای ریز پایینش که خشکیده بودند را هم همینطور. البته خیلی دلم سوخت. مخصوصا برای آن ریزغنچهی خشکیده که دستم بهاش خورد و افتاد! انگار که سقط جنین را موجب شده باشم.
جریان عنوان پست را هم بگذارید بگویم. حدود سه سال پیش برای دوستی یک آهنگ فولک ارمنی فرستادم با عنوان Hars Em Knoom از Mariam Matossean. گویا عنوان مربوط به عروسشدن و ازدواج و اینهاست، گرچه همچین شاد هم نیست و به خداحافظی و ازدواج با یکی از طلبکارهای هفتخطتان از سر فقر اما خوشگلی میماند. باری، دوستم نام آهنگ را که دید آن را خواند "هرسم کن" و این هم شد جوکی در ذهن من.
چرا بین پارسیزبانان رایجتر است که به overthink بگویند اورثینک؟ چرا همان نشخوار فکری نمیگویند؟ تازه عملا تشبیه هم دارد، چون در دو کلمه کل فرآیند را به عملیات نشخوار ببعیها تشبیه کرده. آیا این نازیباست؟
شاید خندهدار باشد که درحال حاضر تعجب میکنم که چطور بعضیها هنوز هم میتوانند پول باشگاه بدهند، هم کلاس زبان خصوصی، هم کلاس موسیقی، هم دانشگاه، هم کتاب و چیزهای جینگول پینگول بخرند، هم کافه بروند، هم غذاهای غیرسنتی درست کنند که مواد خاص دارند، هم پولتوجیبیشان دهبرابر من است. و من در خرج نیازهای اولیهی زندگیام ماندهام. یعنی همهاش تقصیر حقوق بازنشستگی دولت است؟
حیران بودم که چطور کسی توانسته عشقی بیقیدوشرط نسبت به من داشته باشد، اصلا مگر چنین چیزی ممکن است؟ یعنی از کسی خوشت بیاید و هیچ تغییری هم نخواهد بکند؟ آیا این اصلا بهخاطر عشق بیقیدوشرط است یا پرفکت بودن آن شخص برای شخص شخیص شما یا عدم شناخت کافی شما از او؟ درهرصورت، از رباتفسکی پرسیدم چطور میشود کسی بتواند عشق بیقیدوشرط ارائه دهد؟ چند مولفه و خصیصه را نام برد، آخریاش بهطرزی کلیشهای دوستداشتن خود بود. من و دوستداشتن راستکی خودم؟ این را که خواندم به این نتیجه رسیدم که در روح و ذهن و قلبم هم شپش لانه کرده. یعنی چارهاش چه میتواند باشد؟