شپش به جیب
شاید خندهدار باشد که درحال حاضر تعجب میکنم که چطور بعضیها هنوز هم میتوانند پول باشگاه بدهند، هم کلاس زبان خصوصی، هم کلاس موسیقی، هم دانشگاه، هم کتاب و چیزهای جینگول پینگول بخرند، هم کافه بروند، هم غذاهای غیرسنتی درست کنند که مواد خاص دارند، هم پولتوجیبیشان دهبرابر من است. و من در خرج نیازهای اولیهی زندگیام ماندهام. یعنی همهاش تقصیر حقوق بازنشستگی دولت است؟
حیران بودم که چطور کسی توانسته عشقی بیقیدوشرط نسبت به من داشته باشد، اصلا مگر چنین چیزی ممکن است؟ یعنی از کسی خوشت بیاید و هیچ تغییری هم نخواهد بکند؟ آیا این اصلا بهخاطر عشق بیقیدوشرط است یا پرفکت بودن آن شخص برای شخص شخیص شما یا عدم شناخت کافی شما از او؟ درهرصورت، از رباتفسکی پرسیدم چطور میشود کسی بتواند عشق بیقیدوشرط ارائه دهد؟ چند مولفه و خصیصه را نام برد، آخریاش بهطرزی کلیشهای دوستداشتن خود بود. من و دوستداشتن راستکی خودم؟ این را که خواندم به این نتیجه رسیدم که در روح و ذهن و قلبم هم شپش لانه کرده. یعنی چارهاش چه میتواند باشد؟