آرایشگر میگوید مدل طبیعی ابروهایم غمگیناند، پس اصلاحش میکند و انتهایش را بالاتر میبرد، بدون اینکه خودم گفته باشم، صرفا به تشخیص خودش. و بههرحال مزدش را هم گرفت و رفتم.
اما شادی فروشی نبود؛ غم مجهولِ گریان کودکیام هنوز آشیانهی چشمم را ترک نگفته است. معلوم نیست چرا اغلب چهرهام شبیه کسی است که تازه گریه کرده، این را مادر میگوید.
کاش چهرهای نداشتم.
پسنوشت: از پشت صحنه اشاره میکنند بهجایش صدای خندهام بسیار زیباست. تعریف از خود نباشد، بر منکرش لعنت. البته تضاد جالبی است.
اوایل کالیمبایم را بسیار دوست داشتم، اما اکنون دلم میخواهد آن را بشکنم. دقیقا از وقتی شروع شد که برای اولین بار کوکش کردم و بعد از مدتی نت دویش شروع کرد به صدای گزگز دادن. راهکارهای متعددی در یوتیوب پیشنهاد داده شده بود و رباتفسکی هم پیشنهاد داد اما هیچکدام افاقه نکردند. آقاههی فروشنده هم صدای ضبط شده اش را شنید گفت مشکلی نمیبیند ولی اگر اصرار دارم، حالا که گارانتی که دارد، مرجوعش کن بررسی کنیمش. ولی من دلم جا نبود بدهمش برود. جدا از آنکه حوصله پست کردنش را هم نداشتم. بعد تازه بعدش تحویلم بدهند بگویند چیزیش نبود که! به هرحال، اینکه دلم جا نبود گویا تعبیرش شروع جنگ و قطع شدن راه های ارتباطی و به هم ریختن سیستمها بود.
سعی میکنم با تمایلم در رابطه با خردکردن آن تیغه به مثابه دندانی که درد میکند مقابله کنم. میتوانم هم به چنگ رومیام برگردم که از این دردسرهای چرت و پرت ندارد، ولی گویا شوق موسیقیام تا حدی بدخلق شده. با اینحال گاهی سعی میکنم نت آهنگهایی که میشنوم را با گوش پیدا کنم. اما خیلی وقت است آهنگ جدیدی را نیاموختهام و این خوب نیست.
اینکه دیگران هم میگویند به نظرشان نتها هیچ مشکلی ندارند، حتی کلافهترم میکند. یا دادن راهحلهایی که صورت مسئله را پاک میکنند، مثل فروش آن یا غیره. گمانم اینطوری میشود که وقتی مشکلی برایم پیش میآید یا صرفا ناراحتم، ترجیح میدهم با کسی صحبت نکنم غیر از خودم. گیرم نتیجهاش گیرافتادن در پیچ و خم یک گرداب تکراری باشد.
جِرم گوش کسی را که ساختهاند زیاد
به جُور قطره و دکتر تمیز نتوان کرد
پشت پنجره، خانم و آقای عنکبوت روی تار خود نشسته بودند و چای عصرانه مینوشیدند و برنامه سفر عیدشان را میریختند. خانم عنکبوت پیشنهاد داد که برای تعطیلات به مستراح بروند، چون از خواهرش شنیده بود که آب و هوای خوبی دارد و سرگرمی در آنجا بسیار است. آقای عنکبوت هم به او تشر زد که عجب زن خل و زودباوری گیرش آمده و بهتر است برگردد به همان دهات خودشان. خانم عنکبوت هم بسیار توی ذوقش خورد و لب ورچید و تمام خواستگارانی که میتوانست انتخاب کند اما به جایشان با این بدعنق شکمگنده وصلت کرده بود را با غم و حسرت و دلآزدگی توی ذهنش مرور کرد. اینجا بود که آقای عنکبوت شروع کرد به تابدادن سبیلش و خانم عنکبوت با دیدن این صحنه دلش غنج رفت و فنجان چای او را دوباره پر کرد و مجدداً گرم گفتگو شدند.
پتو، ای مادر معنوی من
که سرمای شتا را هستی دشمن
در آغوشم بگیر و گرم گردان
چو قلبِ در نبردِ شیرمردان
سلامی چو عطر جوراب دایی
سلامی به خیسی کف دمپایی
سلامی به تندی رشک و عناد
سلام به هرآنکه سلام داد و نداد
سلامی به پهنای کام نهنگ
به چُستی و چابکیّ پلنگ
سلامی به تاری طالع نحس ما
که شد روز و شب موضوع بحث ما
این وبلاگ چرا وجود دارد؟ چون یک پری دلش خواست بنویسد. آن پری از لبخند متولد نشده بود، برعکس اغلب پریها. این پری یک رگهی هابیتی داشت. یعنی گرایش به شلمصبی داشت. اما گاهی رگهی توکاش او را میگرفت و به ماجراجویی میپرداخت. او میخواست رگه توک خود را زنده نگه دارد، لذا وبلاگی را آغاز کرد برای ایجاد عادت به نوشتن، هرچقدر هم که چرت و پرت باشد و بیمحتوا. (ولی حتیالمکان طولانی باشد، مبادا توییتمانند و تلگراممانند شود و نفس کار در خطر اوفتد) او خیلی وقتها نمیداند چه بنویسد، لذا قرار است بیشتر در رودخانه شیرجه بزند و شیهه بکشد و آبتنی کند.