The Blue Castle

Solitude... My coffin nail, to you I hail

Dandy

یک آقاهه را در داروخانه دیدم که بدون اینکه لباس خاصی جز یک پیراهن سفید با آستین‌های بالا زده و شلوار قهوه‌ای روشن اتوزده بپوشد، بدون تلاش خاصی dandy بود. موهایی به سیاهی شب داشت و چهره‌ی کشیده و باریک و خون‌آشام مدرن طوری. معلوم بود خیلی سنی ندارد. با مامانش آمده بود. چنان خوب صاف می‌ایستاد که دلم خواست من هم می‌توانستم.

وقتی به محض دیدنش کلمه‌ی dandy به ذهنم آمد، که باعث شد یاد ریونوسوکه آکوتاگاوا هم بیفتم چرا که او هم یک dandy بود با صورتی باریک و کشیده و موهای سیاه. اما او یک نویسنده بود. خودش خیلی فرق است.

شهرداری بالاخره یک جمله‌ی جالب روی بیلبورد روی پل هوایی نوشت: «رنج زمستون می‌ره، بهار نارنج میاد.»

رنج و نارنج. بعید می‌دانم رنج برود ولی نارنج می‌آید؛ نه نارنج به‌معنی بی‌رنج البته.

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس