شتر در خواب بیند پنبه دانه
صبح خواب دیدم تلگرام برای دقایقی وصل شده و من هولهولکی فایلهای صوتی آموزشی دلخواهم را دانلود میکردم. هفته پیش هم خواب دیدم بلاگاسکای باز شده. اما بیدار که شدم فهمیدم که بهقول ایلان ماسک «زهی خیال باطل».
صبح خواب دیدم تلگرام برای دقایقی وصل شده و من هولهولکی فایلهای صوتی آموزشی دلخواهم را دانلود میکردم. هفته پیش هم خواب دیدم بلاگاسکای باز شده. اما بیدار که شدم فهمیدم که بهقول ایلان ماسک «زهی خیال باطل».
توصیهام به مادران این است که نینیشان را در جای شلوغ روی شانهشان نیاندازند. یادم افتاد کودکی بزرگ بودم و در مکانی شلوغ داشتم رد میشدم و مادری جلویم بود که نینیاش را خوابانده بود روی شانهاش، به قسمی که صورت نینی مرا مینگریست. نینیه هم ساکت و آرام بود، اما ناگهان نه گذاشت و نه برداشت، یکی خواباند زیر گوشم. نمیدانم چرا. دستش هم عجیب سنگین بود. در کل تجربهی جالبی نبود، زیرا از نینیها تا حدی متنفر شدم.
اگر یک پیرمرد بودم، احتمالا فارغالتحصیل رشتهی فلسفه بودم و یا وارد آن میشدم، ریش و موی بلند میگذاشتم، شلوارک به پا میکردم به همراه کُتی بلند و کهنه، و با همان قیافه و موهای شانهنزده صبح بلند میشدم و به یک فروشگاه زنجیرهای میرفتم و پس از زل زدن بسیار به یخچالهای مغازه، با خستگی یک ماست میوهای یا بستنی لیوانی میخریدم.
کور خواندهاید، درحالحاضر انقدرها انرژی ندارم که بیایم سیر تا پیاز MBTI را بگویم یا حتی کوچکترین توضیحی درمورد آن بدهم.
روزی روزگاری زمانی که چیزی به نام اینترنت وجود داشت، در گوگل اسکولار سرچش کردم و دیدم بله بعضی ملتها در پژوهشهایشان از این تست استفاده کردهاند. کی ها؟ کرهایها. که جای تعجب هم ندارد چون تا جایی که دیده بودم مردم عامه کره جنوبی هم خیلی در بحرش هستند. گمانم ژاپنیها بیشتر در بحر همان گروه خونی باشند.
البته من خیلی نفهمیدم در نهایت این تیپها به چه درد خودشناسی میخورد. چون گمانم خود اینکه آدم بنشیند فکر کند رفتارهایش بیشتر کدام مدلیاند بیشتر منجر به خودشناسی میشود تا گرفتن برچسب یک تیپ. بعضی آدمها را هرکار کردم نتوانستم یکی از این 16 مدل بدانم و نتیجهی تستهایشان هم هربار یک چیز درمیآمد. شاید به این خاطر باشد که خودشان خیلی خودشان را نمیشناسند.
شخصاً گاهی به نظرم تیپ انیاگرامم بهتر توصیفم میکند. شاید هم صرفاً مکمل خوبی باشد.
والله انقدر این انیمه معروف و محبوب است که گمان نکنم لازم باشد چیزی درمورد داستانش بگویم. (که برای خودم خبر خوبی است چون این کار اصلا کیف نمیدهد.)
لذا میروم سراغ چیزهایی که جهت یادداشت مینویسم. راستش اولش پلات داستان چندان جالب نبود، (ایدهاش ولی چرا) اما فصل به فصل بهتر شد. راستش وقتی با داستانی مواجه میشوم که تنوع شخصیتها در آن بالاست، خواهناخواه سعی میکنم بگردم ببینم کدام شخصیت بیشتر شبیهم است اما خیلی وقتها در این زمینه ناکام میمانم. چون معمولا شخصیت داستانها خفنتر و به لحاظ ذهنی قویتر از مناند. گمانم نکنم به مهربانی و فداکاری آتسوشی باشم، لذا مظنونان بعدی لوسی مونتگومری و ادگار آن پو میباشند. جالب آنکه تواناییهایشان شبیه هماند؛ هردو میتوانند آدمها را ببرند در یک مکانی که در جهان نیست. لوسی میبرد در جهان ساختگی خودش، جایی که جایش همیشه امن است چون خودش خدای آنجاست. ادگار آلن پو هم میتواند آدمها را در فضای کتابهایش گیر بیاندازد.
گمان نکنم برای دنبالکردن ادامهی داستان به سراغ مانگا بروم، چون انیمهاش بیشتر میچسبد.
اغلب شخصیتهایش هم طوری طراحی شدهاند که ملت دل ببازند و برایشان فنگرلی کنند. ایش ایش ایش.
کسی به من نگفته بود مربای توتفرنگی انقدر خوشمزه میشود! حتی آن را توی ماست معمولی ریختم تا ماست میوهای درست کنم. اما گمانم ماست آنها فرق میکند. مثلاً توی ترکیباتش خامه دیدم. شاید اگر توی ماست کمی خامه بریزم تا سفتتر شود بتوان ماست میوهای درست کرد. ماست معمولی کمی هم ترش است. شاید ماست چکیده بهتر باشد. شاید یک روز این ترکیب را بیازمایم.
گویا ژان ژاک روسو که آقای همساده انقدر به او ارادت دارد بهعلت یکسری بیبندوباریهایش نظریاتش بعضاً نامعتبر شمرده میشوند. مثلاً چطور کسی که بچههایش را راهی پرورشگاه کرده آمده درمورد تربیت کودک داد سخن سر میدهد؟ من هم میگویم میتواند پس چنین میکند. راستش نظریهاش حقیقتا نظرم را جلب کرد. او شیوه تربیتی مطلوب خود را در کتابی به نام امیل نشان داده. امیل پسرکی است که در آن داستان بهشیوهی مطلوب روسو تربیت میشود. راستش دلم خواست امیل بودم.
اما اول نظریهاش را بررسی کنیم. او برخلاف جان لاک، کودک را لوح سفیدی نمیداند که آدم بتواند با تعلیم و تربیت هر طرحی خواست رویش بکشد. جان لاک به عنوان یک محیطگرا، معتقد بود که محیط بیشترین تاثیر را بر رشد کودک دارد. اما روسو بهعنوان یک طبیعتگرا، نظریهاش بر تفوق طبیعت بر محیط (یا همان اجتماع) استوار است. از نظر او، طبیعت کودک رشد وی را هدایت میکند و اینکه بخواهیم کودک را هدایت نموده و به او امر و نهی کنیم، غلط بیجا و اضافه میباشد. چیزی شبیه نانهایی که ما امروزه میخوریم. ژنتیک گندمشان اصلاحشده است، ولی ارواح عمهشان؛ نانها دیگر مزهی نان نمیدهند.
روسو مراحل رشد کودک را به چهار قسمت تقسیم کرده؛ مانند یک پرتقال:
1. نوباوگی (از زمان تولد تا دو سالگی)
از نظر او کودک در این سن جهان را با حواس خود تجربه میکند. لمس میکند، نگاه میکند، میبوید، میچشد، میشنود و همینطوری بدون چک و چانهزدن و پولریختن در حلق معلمها، زبان میآموزد.
2. کودکی (دو سالگی تا 12 سالگی)
اینجا کودک در انجام امور روزمره تا حد مناسبی استقلال بهدست میآورد. اما استدلال چه؟ گویا از نظر روسو در این مرحله از استدلال انتراعی خبری نیست. بلکه چیزی که شاهدش هستیم، چیزی به نام استدلال شهودی میباشد. یعنی مثلا شما 12 سالتان است و همینطوری حس میکنید فلانقدر که هنگام پرتاب توپ نیرو وارد کنید، میرسد به نقطه مد نظرتان. ولی ازتان که بپرسند از کجا فهمیدید، نمیتوانید توضیح بدهید. تازه یک حس خفانتی هم بهتان دست میدهد که بدون تلاش خاصی موفق عمل کردهاید و بادی هم میاندازید به غبغبتان و میگویید: « والیبال تو ذات منه.»
3. اواخر کودکی (12 سالگی تا 15 سالگی)
در این مرحله، (تاکید میکنم که از نظر روسو) پیشرفتی اساسی در تواناییهای شناختی کودک رخ میدهد. مثلاً میتواند مسائل نسبتاً دشوار هندسه و علوم را حل کند، ولی هنوز قادر به تفکر محض در مسائل نظری و موضوعات کلامی و انتراعی نمیباشد. گمانم احتمالاً یعنی اگر او را به کلاس فلسفه بفرستید، کمی سختش باشد مطالب را بدون مثال عینی درک کند. ولی آیا مگر شمار بسیاری از بزرگسالان نیز همینطوری نیستند؟
نکتهی دوم این است که کودکان در این مرحله بنا به طبیعت خود، پیشاجتماعی (presocial) هستند. یعنی اغلب توجهشان روی نیازهای خودشان است و چندان به روابط اجتماعی علاقه نشان نمیدهند. ترجیحشان بر این است که با چیزهای طبیعی سر و کار داشته باشند و از طبیعت بیاموزند و بروند توی کوچه و باغ خودشان را گِلی کنند و خانهی درختی بسازند. چه بسا الگوی زندگیشان رابینسون کوروزوئه باشد.
4. نوجوانی
بلوغ در این مرحله مانند کک به تنبان بچه میافتد و او را به موجودی اجتماعی تبدیل میکند. همزمان با تغییرات جسمی، تغییراتی در خلق و خو و احساسش هم پدیدار میشود. مثلاً حساس میشود که به خاطر ریخت و قیافه و علایقش در گروهی خفن از همسالانش پذیرفته نشود. رایلی در انیمیشن Inside Out 2 را به یاد دارید؟ بله، نوجوان دیگر نمیتواند رابینسون کوروزوئه بازی درآورده و دم از خودکفایی بزند و مرد تنهای شب باشد. او حتی نسبت به جنس مخالف حساس میشود چون کمابیش به احساسات جنسی آگاهی یافته. خلاصه، کمکم به دیگران جذب میشود و نسبت به ایشان احساس نیازمندی میکند. حتی اگر متالهد باشد و برای جامعهای که دقیقاً معلوم نیست کی است انگشت وسطش را حواله کند. چون او در همان حالت هم از ایدهی داشتن یک بند موسیقی بدش نمیآید و چه بسا برایش تلاش هم بکند. میگوید به گروهی احساس تعلق نمیکند اما نگران جویای او را میبینیم به دنبال جمعی برای تعلق داشتن. در این مرحله، عدهای شروع میکنند به گولزدن خودشان. اما دیگر را برگشتی نیست.
البته خود روسو هم گویا از اینهاست که انگشت خود را بسیار حوالهی جامعه میکند. چرا که معتقد است امر و نهی کردن به کودک و به هر نحوی تحمیل نظرمان به کودک، او را از توانایی قضاوت و قدرت ذهنی واقعیاش دور میسازد. حتی اینکه کودک را به رفتاری واداریم یا رفتارش را اصلاح کنیم سودی برای کودک نخواهد داشت و فقط موجب ترس و اضطراب او میشود. روسو مردمان شهرها را بردههایی میدید که نمیخواهند حرف نادرست بزنند، پس حرف خودشان را نمیزنند و از خودشان عقیده و نظری ندارند.
آیا میتوانید افرادی که اینطوری هستند را سرزنش کنید و بگویید من با آدمی میپرم که نظر خودش را داشته باشد وگرنه از چشمم میافتد و میفرستمش برود به درک؟ آیا مطمئنید نظری که دارید از خودتان است؟
روسو معتقد بود بهتر است تدریس را به اکتشاف تبدیل کنیم تا کودک بتواند مطابق با نیازش و با استفاده از قدرت و استدلال خودش مسائل را حل کند. حتی تصحیح هم از جانب خودش صورت بگیرد. مثلا تشخیص دهد فلان راهحلش برای فلان مسئله که مثال عینی هم برایش دارد کارساز است یا نه. اینطوری قوهی تفکر کودک ملعبهی دیگران نخواهد شد. وگرنه وقتی بخواهیم مطالبی را به کودک بیاموزیم که سنگین و فراتر از قوهی درکش باشد، مجبور میشود هرآنچه به او آموخته میشود را چشمبسته بپذیرد. چرا که بیشتر معلمان حال و حوصله این را ندارند که آموزششان را با نیازهای یادگیری هر کودک تطبیق بدهند. ترجیح میدهند بیایند ور ور کنند و بروند خانهشان و سر ماه چندرغاز حقوقی بگیرند. در نتیجه میآیند مقادیر قابل توجهی از ریاضی و جغرافیا را به خورد کودک میدهند که مباحثشان به سختی ارتباطی با تجربهی بیواسطهی کودک از جهان ارتباطی دارد. و اینطوری میشود که کودک مطالب را طوطیوار حفظ میکند و از معلمشان میپرسد پاسخشان صحیح بوده یا نه. و بدین ترتیب به مغز دیگری متکی میشوند و کمتر میآموزند که خودشان درمورد مسائل پیچیده فکر کنند.
نکتهی دیگر آنکه وقتی از کودک میخواهیم چیزی را بیاموزد که فراتر از حد توانش است، تنبل و بیانگیزه میشود. لذا معلم مکار نیز میآید به روشهایی منجمله تهدید و تطمیع و تمجید و عدم تایید یا آباریکلا گفتن و سایر تقویتکنندههای اجتماعی توسل جویند تا کودکان را برای کسب تایید بزرگسالان به کودکی وادارند. از نظر روسو، شیوههایی از این دست تنها به تقویت وابستگی کودک به تایید دیگران میانجامد و روش بهینه این است که جسم و حواس کودک را تمرین دهیم اما ذهنش را تا جای ممکن آزاد بگذاریم. در داستان امیل، روسو از پسرک را از تمامی عقاید حفظ میکند تا زمانی که امیل توانایی قضاوت درمورد آن عقاید را به دست بیاورد. اینطوری میشود که امیل تا 15 سالگی نسبت به قواعد و رسوم حاکم بر جامعه تا حدی بیتوجه به نظر میرسد. از جامعه و اصول اخلاقی چیزی نمیداند و دانش بهخصوصی نیز جهت ابراز فضل ندارد، اما یاد گرفته دربارهی هرچیزی براساس تجربهی خودش قضاوت کند و روسو این را تفکر واقعی میداند.
این یکی کتاب آقای فردریک بکمن را هم خواندم. درمورد بابابزرگ ریاضیدوستی است که گمانم با آلزایمر دست و پنجه نرم میکند.
این جملهی کتاب را مایلم آویزهی گوشم بنمایم:
کسی که برای زندگی شتاب داره، در واقع برای مرگ عجله میکنه.
نمیدانم از کِی مایل به شتابدادن به زیستن شدم. شتاب برای تند تند خواندن کتابها و گذاشتن انیمیشنها روی دور تند. شاید از زمانی که مرگ را برای نخستینبار طلبیدم. شاید هم از زمانی که مرگ را نزدیک دیدم.
در این دو ماه اخیر، هربار ترامپ میگوید ایران میخواهد مذاکره کند، تصویر والدی در ذهنم مجسم میشود که با بچهی غیراجتماعیاش رفته عید دیدنی و در مواجهه با میزبان و بعد از سلام و احوال پرسیها، دستی روی شانهی فرزندش میگذارد و از جانب او هم میگوید: «سلام میکنه!»
این آهنگ را دو سال پیش فرد بسیار عزیزی به من معرفی نمود و هنوز که هنوز که هنوز است با شنیدن intro اش احساس زایدالوصفی به من دست میدهد و قلبم وحشی میشود. همچنان نیاز به کتابی فانتزی با چنین وایبی دارم.