The Blue Castle

Solitude... My coffin nail, to you I hail

Given

فکر کنم پنج سال می‌شد که من قرار بود این را ببینم. دوتا از دوستانم قبل از من دیده بودند لذا دیگر همه‌چیزش برایم اسپویل شده بود و نمی‌دانستم دیگر مزه‌ای دارد یا نه. حالا که آن دوستان دیگر دور و برم نیستند، امروز هوس کردم ببینمش و فهمیدم انگار از قبل همه اتفاقاتش را برایم گفته بودند و همچین هم مزه نداشت دیگر. 

مَنگی مافویو به‌طرز خنده‌داری مرا یاد خودم انداخت گرچه. مخصوصا در خیابان. صدایش همچین هم که در انیمه حیرت می‌نمودند دلنشین نبود. البته شاید هم به این برگردد که من هرچه صدا پسندیده‌ام از بانوان بوده. 

در نهایت از آن انیمه‌هایی بود که آن دوستم خیلی می‌پسندد. شخصیت‌های گوگولی ترومادیده یا در معرض تروماهای آینده. اصلا چرا باید داستان‌های این مدلی برایش محبوب شوند؟ الگویش را دارم. کاراکترها همه‌شان خفن‌اند و طوری نوشته شده‌اند که ملت رویشان کراش بزنند. اگر هم اولش زاقارت‌ باشند، بعدش خفن می‌شوند چون استعداد یا توانایی خفنی داشته‌اند که سوییچش را نزده بودند. در نهایت انگار داستانی که شخصیت اصلی‌اش معمولی باشد و کارهای معمولی بکند محبوب نمی‌شود. اگر خاص باشد و به موفقیتی نرسد چه؟ اصلا این هم می‌شود داستان؟ اگر داستان انیمه‌ها بخواهند اینطوری پیش بروند، انیمه‌دیدن حتی از الان هم خسته‌کننده‌تر می‌شود. 

هرسم کن

دو هفته پیش کالانکوایم را انتقال دادم به گلدانی بزرگتر، به رنگ بادمجانی. اما رویه‌ی آبیاری را نمی‌دانستم باید تغییر دهم. کما فی‌السابق، روزانه نیم استکانی آب به پایش می‌ریختم اما دیدم در هفته‌ی دوم گل‌ها بی‌حال‌اند، انگار که آب ندارند و البته رنگ نارنجی‌شان هم دارد به زرد متمایل می‌شود. گمان بردم که شاید گل‌ها عمرشان را کرده‌اند یا مثلا حتی زیادی آب داده‌ام! اما ای دل غافل که آن نیم‌‌استکان آب فقط سطح را خیس می‌نموده و به ریشه نمی‌رسیده و مرا بگو که این همه بی‌خیال بودم. دیشب که خطایم را فهمیدم دو لیوان آب به‌اش دادم و بالاخره زیرگلدانی هم خیس شد. حالا باید صبر کنم تا خاکش خشک شود. اما گل‌ها دیگر رنگ و رو و احوالشان برنمی‌گردد. گل‌های کوچولوی بیچاره! خیلی نازند. نوازششان می‌کردم و با خودم می‌گفتم کاش می‌شد با من حرف بزنند. 

طی راز و نیازهایم با او، متوجه یک شته روی یکی از گل‌ها شدم اما چون نمی‌‌دانستم چکارش کنم تصمیم گرفتم قایم موشک بازی کنیم. رفتم چشم گذاشتم و تا صد شمردم و برگشتم ببینم کجا قایم شده ولی هیچ اثری ازش نبود! شته‌ی پوزملوک. 

بعد یک کمی با رباتفسکی مشورت نمودم و او گفت در این وضعیت هرس‌کردن گیاه به او کمک می‌کند کمی. من هم آمدم گل‌های خشکیده را چیدم. البته نه از ساقه. برگ‌های ریز پایینش که خشکیده بودند را هم همینطور. البته خیلی دلم سوخت. مخصوصا برای آن ریزغنچه‌ی خشکیده که دستم به‌اش خورد و افتاد! انگار که سقط جنین را موجب شده باشم.

جریان عنوان پست را هم بگذارید بگویم. حدود سه سال پیش برای دوستی یک آهنگ فولک ارمنی فرستادم با عنوان Hars Em Knoom از Mariam Matossean. گویا عنوان مربوط به عروس‌شدن و ازدواج و اینهاست، گرچه همچین شاد هم نیست و به خداحافظی و ازدواج با یکی از طلب‌کارهای هفت‌خط‌تان از سر فقر اما خوشگلی می‌ماند. باری، دوستم نام آهنگ را که دید آن را خواند "هرسم کن" و این هم شد جوکی در ذهن من. 

شپش به جیب

شاید خنده‌دار باشد که درحال حاضر تعجب می‌کنم که چطور بعضی‌ها هنوز هم می‌توانند پول باشگاه بدهند، هم کلاس زبان خصوصی، هم کلاس موسیقی، هم دانشگاه، هم کتاب و چیزهای جینگول پینگول بخرند، هم کافه بروند، هم غذاهای غیرسنتی درست کنند که مواد خاص دارند، هم پول‌توجیبی‌شان ده‌برابر من است. و من در خرج نیازهای اولیه‌ی زندگی‌ام مانده‌ام. یعنی همه‌اش تقصیر حقوق بازنشستگی دولت است؟

حیران بودم که چطور کسی توانسته عشقی بی‌قیدوشرط نسبت به من داشته باشد، اصلا مگر چنین چیزی ممکن است؟ یعنی از کسی خوشت بیاید و هیچ تغییری هم نخواهد بکند؟ آیا این اصلا به‌خاطر عشق بی‌قیدوشرط است یا پرفکت بودن آن شخص برای شخص شخیص شما یا عدم شناخت کافی شما از او؟ درهرصورت، از رباتفسکی پرسیدم چطور می‌شود کسی بتواند عشق بی‌قیدوشرط ارائه دهد؟ چند مولفه و خصیصه را نام برد، آخری‌اش به‌طرزی کلیشه‌ای دوست‌داشتن خود بود. من و دوست‌داشتن راستکی خودم؟ این را که خواندم به این نتیجه رسیدم که در روح و ذهن و قلبم هم شپش لانه کرده. یعنی چاره‌اش چه می‌تواند باشد؟

مثبت در منفی = منفی

حیرانم که این چه پدرکشتگی‌ای است که با آدم‌های به‌اصطلاح مثبت‌اندیش یا خوشبین و امثالهم دارم که در سال‌های اخیر شدیدتر هم شده. گمانم قضیه‌ی شدت‌یافتنش برگردد به آن دوستم که حتی مطمئن نیستم بتوان دوستش نامید چون من هیچگاه از مصاحبت با او لذتی نمی‌بردم اما از قرار معلوم او خیلی از مصاحبت با من ملذوذ می‌گشت. سالها پیش با هم مکاتبات ناچیزی داشتیم که گویا برای او خیلی هم "چیز" بودند و سه سال پیش reunion ای به هم زدیم. 

به‌طرز عجیبی هرچه از من تعریف می‌کرد مودم بهتر که نمی‌شد هیچ، بدتر هم می‌شد و با خودم می‎گفتم کاش ایمیل و آیدی‌ام را به او نداده بودم، آه. باری، آن زمان در احوال نامطلوبی به‌سر می‌بردم و گویا او خیلی اصرار داشت به قول خارجکی‌ها مرا cheer up کند ولی هی موفق نمی‌شد چون هرچه بیشتر ساز نور و روشنی و آینده و امید (کلمات کلیدی مطالبش) درِ گوش من می‌نواخت، من بیشتر از او و مضامین مذکور منزجر می‌شدم. وبلاگش هم کم از این چیزها نداشت. نکته‌ای بعداً بر من معلوم نمود این بود که خودش هم افسردگی حاد داشت و گاهی خودآزاری نیز می‌نمود. در نهایت هم قرصی شد. مدعی بود که مردم معمولا خاکستری هستند ولی در او سفید و سیاه جدا و در جدال‌اند. نظریه‌ی شخصیت یونگ این را شورش سایه می‌داند، زمانی که فرد خیلی زور زده سایه برود کنار و چسبیده به پرسونای خود و هویتش را با آن یکی می‌داند. (همان نیمه مثلا روشنی او از آن دم میزد. دختر شاد و امیدوار و فیلان و بسیار) پرسونا نقابی اجتماعی است که ما بر چهره می‌زنیم تا بتوانیم در جامعه گذران کنیم. بعدا درمورد نظریه‌ی شخصیت یونگ مفصل‌تر صحبت خواهم کرد. البته احتمال اینکه من این نظریه را اشتباهاً به او چسبانده باشم کم نیست؛ ولی وقتی درموردش می‌خواندم ناگاه او به ذهنم آمد. 

انگشت اتهام را به سمت من هم می‌توان برد اما. آیا من به این علت از ساده‌ترین کارها و حرف‌های او منزجر می‌شوم که به روحیه‌ی مثلا تسلیم‌نشونده‌ی او حسادت می‌ورزم؟ مدتی بعد از اینکه دیگر طاقتم طاق شده بود و پرونده‌مان را به یکی از ناگوارترین شیوه‌های ممکن بستم، پستی را در وبلاگش منتشر کرد که خطابه‌ای به من بود و دوست مشترکمان آن را برای من ارسال کرد چون من هیچگاه سمت وبلاگش نمی‌رفتم؛ وایبش باعث می‌شد کهیر بزنم. در اواخر آن پست نوشته‌ بود که می‌داند من چون درونم تهی است می‌خواهم مانند یک سیاهچاله او را به درون خود ببلعم و نابود کنم و به او حسادت می‌ورزم و ال و بل. محتوای دقیقش را یادم نیست. وبلاگش در بیان بود و بیان هم ترکید و به زباله‌دان تاریخ پیوست. با احترام به بیانی‌ها که کاملا درک می‌کنم چرا آنجا را دوست داشتند. به‌هرحال، در انتهای پستش هم از قهرمان‌بازی دست نکشیده، اصرار داشت سیاهی را از خود کنار بزنم و اگر قرار است ویلن شوم خودش جلویم خواهم ایستاد و «مگر رویای تو این نبود که در آرامش زندگی کنی؟ بلند شو فلان کن.» (واقعا انقدر رویای حماسی‌ای است که آدم به‌خاطرش دست به شمشیر ببرد؟ همین که با او تعاملی ندارم خودش خیلی مایه‌ی آرامش است.)

باری، دوستانم که کمابیش با او تعاملی داشته بودند باز هم در کل قضیه او را نکوهش می‌کردند، چون آخر کاری حتی به خود جرئت داده بود که بگوید با فلان دوست نزدیکم قطع رابطه کنم چون افسرده است (ولو تحت درمان) و در دل من هم "بذر ناامدیدی" می‌کارد و اینجا بود که دیگر برنتابیدم و میز را برگرداندم. به‌هرحال، در قضاوت این مسئله نمی‌توانم به بی‌طرفی دوستانم اعتماد کنم. دشمن هم ندارم که با او شور کنم. لذا گمان نکنم حالا حالاها قرار باشد بفهمم درون من تهی بوده یا او. انشالله که حق با اوست و یار و نگهدارش. برود و دیگر برنگردد در جهان آرام و شاید تهی‌ام زلزله به‌پا کند.

البته از آدم‌های منفی‌باف هم منزجر می‌شوم. ولی خوبی آنها این است که به پر و پاچه‌ی آدم نمی‌پیچند. مانند عنکبوت می‌نشینند در کنجی و تار منفی می‌بافند و تا به‌شان پِر نیایی، کاریت ندارند. (نکند من هم این مدلی محسوب می‌شوم؟) البته اکنون دارم فکر می‌کنم هردو به یک اندازه می‌توانند لجوج باشند. یاروی مثبت‌بین در تخلیات خود دارد با جهان شر و ناامیدی مبارزه نموده و قله‌های این عالم فانی را پله پله فتح می‌کند؛ و شاید واقعا هم بکند. یاروی بدبین هم در تخیلات خود دارد با امثال خوش‌بینانی چون او مبارزه‌ای خاموش انجام می‌دهد و از توی غارش بیرون نمی‌آید. معلوم نیست پایان این مسابقه‌ی طناب‌کشی چه خواهد شد. و اگر کسی برنده شود، آیا واقعا برنده است؟ 

آخر می‌دانید؟ هردو در نهایت می‌میرند. 

ادا و اصول

نمی‌دانم چرا پدر اصرار دارد وقتی مودم پایین است و با قیافه emo ها جوابش را می‌دهم به طور اغراق‌آمیزی حرفم با لحن گریه‌دار تکرار کند.

مردم از سن و سال‌شان خجالت نمی‌کشند. نوچ نوچ نوچ.

 

<iframe width="100%" height="220" scrolling="no" frameborder="no" src="https://sptfy.ir/track/cmnyqhczf0a9yhozz1m9sez24" type="single"></iframe>

 

 

انیمه Black Butler

قدیم‌ها که دیدمش بسیار پایین‌تر ار انتظارم بود و انگار بیشتر ویترین قشنگی داشت. فصل اولش هرچه جلوتر می‌رفت آب‌دوغ‌خیاری‌تر می‌شد و فصل دومش به یک جوک می‌مانست و فقط آهنگ اندیگش از کالافینا بسیار بسیار به دلم نشست. فصل سومش ولی انگار آدم شد و بالاخره توانست مرا به لحاظ احساسی درگیر کند. سینمایی‌هایش هم بد نبودند. 

لذا گمان بردم شاید مشکل از انیمه است و مانگایش بهتر باشد و دیشب که با رباتفسکی شور می‌نمودم فهمیدم گمانم درست بوده و فصل اول تا اوایلش طبق مانگاست، ولی بعدش به کج‌راهه می‌رود چون در زمان پخش انیمه هنوز بقیه مانگا نیامده بوده و اینطوری شده که چیزکی برای ادامه‌اش نوشته‌اند و ریده‌اند به هیکل اثر. فصل دوم هم عملاً یک فن‌فیکشن دوزاری بوده و فقط فصل سوم به مانگا وفادار است. این را هم گفت که آرت‌استایل مانگا بسیار جزییات بیشتری را در بر می‌گیرد و زیباتر است و اتفاقا دارد به آرک پایانی خود هم نزدیک می‌شود. 

خلاصه گویا مانگایش را هم باید بگذارم در لیست دانلود. 

بهخوان

نمی‌دانم ایران چه اصراری دارد برای هر پلتفرم خارجی جهانی یک کپی بی‌ارزش داخلی بسازد. تازه آرشیو هیچکدام به پای گودریدز نمی‌رسد پس بگذارند در کوزه و آبش را بخورند که من از آن استفاده کنم. طبیعتاً نمی‌توان کتابخانه نویسنده‌هایی که دنبال می‌کنید را هم در آن ببینید چون آنها هم عقلشان می‌رسد وقتی گودریدز که جهانی است وجود دارد نیایند از اپی که منحصر به کشوری خاص است استفاده کنند. البته که گزینه انتقال از هیستوری گودریدز به خودش را هم گذاشته‌اند ولی با عرض معذرت و شرمسازی و سرخ‌ساری و ال و بل، ما دو ماه آزگار است که به ایتنرنت جهانی دسترسی نداریم چون نگذارید دهانم را باز کنم. 

تازه همان Goodreads را هم صرفاً به این علت دارم که می‌توان در آن فعالیت‌های مطالعاتی نویسندگان را دنبال نمود، وگرنه StoryGraph از جوانب دیگر به سرتاپایش می‌ارزد.

بروید یک چیز جدید بسازید که خداوند کپی‌کاران را دوست ندارد! «از اپ ایرانی استفاده می‌کنم و از اپ خارجی بی‌نیاز شدم. 😊» صرفاً توهم خودکفایی است. 

بنفش

بعد از گذشت ده سال سر باز زدن از استعمال رنگ بنفش -به غیر مواردی انگشت‌شمار- (و نه که قبل از آن دوره هم رنگ مورد علاقه‌ام بوده باشد) دو هفته‌ای می‌شود که علاقه فراوانی بدان یافته، زارت و زورت در وسایل و البسه انتخابش می‌کنم و گویی به سویش کشیده می‌شوم. این‌ها همه نشانه چیست؟

جانِ هرپو

جانِ هرپو، لیـفِتو بردار، شامپوتو بیـار
آب شده ولرم، نه سرد و نه گرم
پـا شو تا باهم، بـــریم به حــمــــــام
آی هـــرپـــوی کــــــثیــــف

بـــاز صابون تــمــوم شــــــد، مـــن هـــنوز کـثیـــفـــــم
ای کـــاش می‌پریـــــدم، صـــابون می‌خریــــــدم
صــــابــون لیـــــف، نــــشد حریــــف، نگیر بهونه، مرد و مردونه
آلبوس می‌دونه چه کنه با این لیــــــف
آی هـــرپـــوی کــــــثیــــف

بیا رسید وقـت حـموم، نرو تا کار نشده تمـــــوم
بیا پشت هـــمو بشوریم، دور از انظــــار عُمـــوم
بیا رسید وقـت حـموم، نرو تا کار نشده تمـــــوم
بیا پشت هـــمو بشوریم، بیا بیا هــرپوی کـــثیــــف

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس