The Blue Castle

Solitude... My coffin nail, to you I hail

مثبت در منفی = منفی

حیرانم که این چه پدرکشتگی‌ای است که با آدم‌های به‌اصطلاح مثبت‌اندیش یا خوشبین و امثالهم دارم که در سال‌های اخیر شدیدتر هم شده. گمانم قضیه‌ی شدت‌یافتنش برگردد به آن دوستم که حتی مطمئن نیستم بتوان دوستش نامید چون من هیچگاه از مصاحبت با او لذتی نمی‌بردم اما از قرار معلوم او خیلی از مصاحبت با من ملذوذ می‌گشت. سالها پیش با هم مکاتبات ناچیزی داشتیم که گویا برای او خیلی هم "چیز" بودند و سه سال پیش reunion ای به هم زدیم. 

به‌طرز عجیبی هرچه از من تعریف می‌کرد مودم بهتر که نمی‌شد هیچ، بدتر هم می‌شد و با خودم می‎گفتم کاش ایمیل و آیدی‌ام را به او نداده بودم، آه. باری، آن زمان در احوال نامطلوبی به‌سر می‌بردم و گویا او خیلی اصرار داشت به قول خارجکی‌ها مرا cheer up کند ولی هی موفق نمی‌شد چون هرچه بیشتر ساز نور و روشنی و آینده و امید (کلمات کلیدی مطالبش) درِ گوش من می‌نواخت، من بیشتر از او و مضامین مذکور منزجر می‌شدم. وبلاگش هم کم از این چیزها نداشت. نکته‌ای بعداً بر من معلوم نمود این بود که خودش هم افسردگی حاد داشت و گاهی خودآزاری نیز می‌نمود. در نهایت هم قرصی شد. مدعی بود که مردم معمولا خاکستری هستند ولی در او سفید و سیاه جدا و در جدال‌اند. نظریه‌ی شخصیت یونگ این را شورش سایه می‌داند، زمانی که فرد خیلی زور زده سایه برود کنار و چسبیده به پرسونای خود و هویتش را با آن یکی می‌داند. (همان نیمه مثلا روشنی او از آن دم میزد. دختر شاد و امیدوار و فیلان و بسیار) پرسونا نقابی اجتماعی است که ما بر چهره می‌زنیم تا بتوانیم در جامعه گذران کنیم. بعدا درمورد نظریه‌ی شخصیت یونگ مفصل‌تر صحبت خواهم کرد. البته احتمال اینکه من این نظریه را اشتباهاً به او چسبانده باشم کم نیست؛ ولی وقتی درموردش می‌خواندم ناگاه او به ذهنم آمد. 

انگشت اتهام را به سمت من هم می‌توان برد اما. آیا من به این علت از ساده‌ترین کارها و حرف‌های او منزجر می‌شوم که به روحیه‌ی مثلا تسلیم‌نشونده‌ی او حسادت می‌ورزم؟ مدتی بعد از اینکه دیگر طاقتم طاق شده بود و پرونده‌مان را به یکی از ناگوارترین شیوه‌های ممکن بستم، پستی را در وبلاگش منتشر کرد که خطابه‌ای به من بود و دوست مشترکمان آن را برای من ارسال کرد چون من هیچگاه سمت وبلاگش نمی‌رفتم؛ وایبش باعث می‌شد کهیر بزنم. در اواخر آن پست نوشته‌ بود که می‌داند من چون درونم تهی است می‌خواهم مانند یک سیاهچاله او را به درون خود ببلعم و نابود کنم و به او حسادت می‌ورزم و ال و بل. محتوای دقیقش را یادم نیست. وبلاگش در بیان بود و بیان هم ترکید و به زباله‌دان تاریخ پیوست. با احترام به بیانی‌ها که کاملا درک می‌کنم چرا آنجا را دوست داشتند. به‌هرحال، در انتهای پستش هم از قهرمان‌بازی دست نکشیده، اصرار داشت سیاهی را از خود کنار بزنم و اگر قرار است ویلن شوم خودش جلویم خواهم ایستاد و «مگر رویای تو این نبود که در آرامش زندگی کنی؟ بلند شو فلان کن.» (واقعا انقدر رویای حماسی‌ای است که آدم به‌خاطرش دست به شمشیر ببرد؟ همین که با او تعاملی ندارم خودش خیلی مایه‌ی آرامش است.)

باری، دوستانم که کمابیش با او تعاملی داشته بودند باز هم در کل قضیه او را نکوهش می‌کردند، چون آخر کاری حتی به خود جرئت داده بود که بگوید با فلان دوست نزدیکم قطع رابطه کنم چون افسرده است (ولو تحت درمان) و در دل من هم "بذر ناامدیدی" می‌کارد و اینجا بود که دیگر برنتابیدم و میز را برگرداندم. به‌هرحال، در قضاوت این مسئله نمی‌توانم به بی‌طرفی دوستانم اعتماد کنم. دشمن هم ندارم که با او شور کنم. لذا گمان نکنم حالا حالاها قرار باشد بفهمم درون من تهی بوده یا او. انشالله که حق با اوست و یار و نگهدارش. برود و دیگر برنگردد در جهان آرام و شاید تهی‌ام زلزله به‌پا کند.

البته از آدم‌های منفی‌باف هم منزجر می‌شوم. ولی خوبی آنها این است که به پر و پاچه‌ی آدم نمی‌پیچند. مانند عنکبوت می‌نشینند در کنجی و تار منفی می‌بافند و تا به‌شان پِر نیایی، کاریت ندارند. (نکند من هم این مدلی محسوب می‌شوم؟) البته اکنون دارم فکر می‌کنم هردو به یک اندازه می‌توانند لجوج باشند. یاروی مثبت‌بین در تخلیات خود دارد با جهان شر و ناامیدی مبارزه نموده و قله‌های این عالم فانی را پله پله فتح می‌کند؛ و شاید واقعا هم بکند. یاروی بدبین هم در تخیلات خود دارد با امثال خوش‌بینانی چون او مبارزه‌ای خاموش انجام می‌دهد و از توی غارش بیرون نمی‌آید. معلوم نیست پایان این مسابقه‌ی طناب‌کشی چه خواهد شد. و اگر کسی برنده شود، آیا واقعا برنده است؟ 

آخر می‌دانید؟ هردو در نهایت می‌میرند. 

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس