The Blue Castle

Solitude... My coffin nail, to you I hail

Made in Abyss

انیمه‌ای است که ظاهری گوگولی مگولی دارد ولی فی‌الواقع وحشی‌بازی و سادیسم را بعضاً به سرحد خود می‌رساند در حدی که مغز آدم جیغ می‌کشد. چنان که در اپیزود آخر فصل اول و سینمایی‌اش یاد پایگاه 731 افتادم و احوالم حسابی نابسامان شد. البته داستان جالب و به‌دور از کلیشه‌ای دارد اما خب، گمان نکنم چیزی باشد که وقتی حالتان بد باشد بخواهید ببینید، مگر آنکه بخواهید انقدر حالتان بد شود که از یک‌جایتان بزند بیرون و بعدش بهتر شوید. 

شخصیت اصلی ما دختری کنجکاو و گاهی به همین علت خرابکار در یتیم‌خانه‌ی شهر اُرث است که در آنجا هم حتی به کودکان یاد می‌دهند که چطور در لایه‌های abyss به جستجو بپردازند. شهر دور ابیس بنا شده. مادر شخصیت اصلی، یک سوت‌سفید بوده. یعنی کسی بوده که به عمیق‌ترین لایه‌ی ابیس سفر کرده و توانسته با بالن نامه بفرستد. بچه‌ها که اغلب فقط به لایه‌های بالایی می‌توانند سفر کنند، سوت‌قرمز هستند. سوت‌ها نوعی نشان هستند که توانایی افراد برای پایین رفتن در ابیس را سطح‌بندی می‌کنند. ابیس هم یک جای تهی نیست. هر لایه‌اش یک سرزمین جداگانه با خطرات خودش است. در طول مسیر داستان نیز شاهد ماجراجویی شخصیت اصلی، ریکو، در این لایه‌ها به همراه دوستانش هستیم. او می‌خواهد به عمیق‌ترین لایه برسد تا ببیند مادرش زنده است یا مرده. 

در فصل اول نیز با شخصیتی به نام شاه اوزن مواجه می‌شویم که از قوی‌ترین سوت‌سفید هاست و زور صد مرد را دارد. استاد مادر ریکو نیز بوده. شخصیت جالبی دارد و گمان می‌کنم اگر ویلن می‌شدم ممکن بود چنین شخصیتی بیابم. او از آن آدم‌هاست که مایل است شاگردانش را در شرایط سختی قرار بدهد تا ببیند چندمرده حلاج‌اند. و این کار را هم با جدیت تمام انجام می‌دهد، نه که حالت مانور داشته باشد. طوری با آنها مبارزه می‌کند که فکر کنند دخلشان درآمده و دیگر راه فراری نیست. غافل از آنکه اوزن فقط می‌خواسته روحیه‌، مهارت و مقاومتشان را امتحان کند. من هم حقیقتا اگر توان و امکانش را داشتم مایل بودم بعضی افراد را اینگونه امتحان کنم، ولو خبیثانه باشد. 

در طول داستان چیزی که برایم جالب بود، انعطاف جستجوگران در زمینه تغذیه بود. اینکه چطور جانوران ناشناخته را قابل‌خوردن می‌کردند یا تشخیص می‌دادند کجایش را می‌توان خورد و کجایش را نمی‌توان و چرا. مرا یاد شکل‌گیری تمدن‌های انسانی به همین شیوه‌ انداخت. مثلا اینکه چطور ایسلندی‌های قدیم در فصلی که ماهی پیدا نمی‌شد، تنها کوسه‌ی موجود در دریا که دست بر قضا سمی بود را شکار می‌‌کردند. اما چگونه یک موجود سمی قابل‌خوردن می‌شد؟ آن را در زیر خاک با شرایط خاصی دفن می‌کردند تا تخمیر شود و اینطوری سمش رویشان اثر نداشت. 

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس