The Blue Castle

Solitude... My coffin nail, to you I hail

معمولی‌بودن

راستش نظری ندارم. در واقع دارم ولی مغزم برای بیانش خسته و آلوده به خواب و کلی چیزهای شسته و نشسته‌ی دیگر است. اما سعی میکنم لپ مطلب را بگنجانم. گمان میکنم پروانه ها خیلی وقت ها گیج میشوند که واقعا چه چیز مهم تر است. اینکه بساط شمع گل به پا باشد یا درختی باشد که رویش تولید مثل کنند یا بال های زیبا و چشم‌به‌کمندانداز داشته باشند یا اینکه دست و پا و شاخکی ازشان کم نشده باشد و همه سالم باشند یا پروانه هایی باشند بسیار باهوش یا برجسته در کاری درخشیدن در موضعی. آیا خوشحال بودن مهم تر است یا ناراحت بودن؟ آیا فکر کرده اید شاید ناراحت بودن هم مهم محسوب شود؟ گاهی حتی پشگل هم مهم است. صرفا بستگی به زمان دارد. زمان، زمان، زمان. اما درک هر موجود از زمان و مکان نیز متفاوت است. چه بسا درک هر انسان نیز از آن کمابیش با دیگری متفاوت باشد. روی هم رفته، شاید پروانه ها هم مانند پرندگان و موجودات دیگر مجبور باشند به زیر یوغ اصل بقای انصب بروند و برای صعود به صدر جدول ها تلاش کنند. اما بگویید، تکلیف آنها که بالا یا پایین جدول هستند معلوم است. اما آنها که در میانه قرار دارند چه؟

مایکل اسکات در فصل پنجم سریال آفیس دیالوگی داشت: «مادربزگم می‎گفت آدم‌های معمولی بهترینن، به خاطر همینه که خدا یه عالمه ازشون رو خلق کرده.» مادربزرگش، در جهانی که معمولی بودن جمع کثیری را آزار می‌دهد داناسته یا نادانسته عذاب می‌دهد، دیدگاه جالبی به این موضوع دارد. هرچند مادربزگش آدم دغلی بود و لابد این را گفته بود که سر مایکل را شیره مالیده باشد. همان شکرمالی کردن واقعیات تلخ. شاید هم مادربزرگش یک مثبت گرای بزرگ بود. چه، در تلخ ترین وقایع هم شاید بتوان نکته‌ی مثبتی برای اشاره یافت؛ هرچند که با گوجه گندیده و ساطور و قرمه پاسخ داده شود.

چشم‌انتظار بستنی موزی هستم. البته در این ساعت کسی جز تخیلات آدم بستنی نمی‌فروشد.

اما به راستی، معمولی بودن هم میتواند چیزی محسوب شود که بتوان به آن فخر فروخت؟

ابزار جستجو در وبلاگ بلاگیکس