سنگ
Sanagi 1405/3/8 20:17
گوسالهای بود زیر یوغ.
سنگی داخل رودخانه بود.
رودخانه از سنگ تراوش میکرد.
یابو شلاق میخورد.
میپرورد در دلش آرزوی انسان بودن.
پس زد شلاق به آب، با سمِ چون سنگش.
قورباغه جست زد از لب جوی،
و پرید تا افق،
تا نباشد در دید این جهان پلشت.
و جهان در او بود.
و سنگ، منتظر.