از آدمهایی که نفرت پراکنی میکنند منزجر میشوم. چه موضعشان حق باشد و چه ناحق. چه کسی که به گروه یا سران گروه بهاصلاح حزبالهیها توهین میکنند و القاب فلان و بهمان میدهند و آرزوی نابودی تکتک همعقیدههایشان و طرفدارانشان را به ذلیلانهترین شکل ممکن دارند یا در آتش سوختنشان را با لذت تماشا میکنند؛ و هم گروه دیگر که هر چیزی بار سران دو کشور متجاوز میکنند یا عکسشان را میگذارند کف راهروی مترو که ملت خواهناخواه از رویشان رد شوند یا اشعار و آهنگ میسرایند با آروزی با خاک یکسانشدن کشورشان که شامل کودکانشان که خونشان غیررنگینتر از دانشآموزان میناب نیست هم میشود... همهی این کارها نفرتانگیز و رقتانگیزند. خصوصاً وقتی هنرهایی مانند شعر و موسیقی در راه نفرت به کار گرفته میشوند، درحالی که هنر قرار است از مسیرهای انسان به راه تعالی در انسانیت باشد، دلم میگیرد و حتی من هم نفرتزده میشوم؛ چرا که نفرت، نفرت میآورد.
مترو بهمناسبت خاصی رایگان شده بود و لببهلب پر از آدم. زن میانسال چادریای به همراه دختر جوانش وارد شدند و روبهروی هم نشستند. مادر گوشیاش را درآورد و مشغول خواندن مطالب توی کانالها شد. تا دو سال پیش گوشیای نداشت و حالا همهجا آن را به صورتش میچسباند. جلد کاور گوشیاش گلبهی جیغ بود. میگفتند به سن و سالش نمیآید و از سابقهاش در انتخاب رنگ هم بعید است، ولی او اظهار میداشت که برای سهولت پیداکردنش در میان آت و آشغالهای کیف شلوغ این رنگ را انتخاب کرده.
دو دختر جوان هم در ایستگاه بعدی سوار شدند و دو طرف دختر آن زن جا خوش کردند. یکی جای روسری هدبند پهنی به سر کرده بود و سر تا پا آبی روشن کمرنگ به تن داشت با موهایی صاف و تیره که پشت کمرش جمع شده بودند. دیگری نارنجیپوش بود و با موهای فرفری و رژ لبی به رنگ جیغ. هردو از زیبایان روزگار بودند.
باری، این وسط، زن میانسال این ایده از مخیلهاش خطور کرد که عکسی از دخترش بگیرد که روبهرویش نشسته بود و اندر بحر تفکر فرو رفته. فوراً دست به کار شد و دوربینش را بالا آورد و چلیک عکسی گرفت و بعد دوباره مشغول خواندن دریوریهای کانالهای دریوری شد.
دختر آبیپوش به دختر نارنجیپوش گفت آن خانمه که آنجا نشسته عکسش را گرفته و لابد ارسال کرده در فضای مجازی که ببینید این بیحجابهای پاچهپارهی بیپدر و مادر چه ظاهر شهر ما را زشت کردهاند! بحثشان بالا گرفت و دختر نارنجی پوش از تصور اینکه عکسش در فضای مجازی پخش شود گر گرفته بود. بلند شد و رفت بالای سر زن و با صدایی لرزان که پیدا بود هم عصبی است، هم ترسیده و بغضدار، پرسید «شما بودید که عکس مرا گرفتید؟» زن اذعان داشت که عکس دخترش را گرفته. دختر نارنجیپوش اشاره داشت که او هم ممکن است در عکس افتاده باشد و مودبانه درخواست کرد که آن عکس پاک شود. زن هم برای اینکه خاطر دخترک آسوده شود چنین کرد. سپس برگشت و نشست و با دختر آبیپوش به غیبتکردن درمورد آن زن روبهروییشان پرداختند که خوشحالانه سرش در گوشیاش بود و دخترش هم بینشان نشسته بود ولی آنها نمیدانستند. دختر آبیپوش با اشاره چشم به زن میانسال گفت: «قیافهاش مثل سرطانیهاست!» و سخنانی از این دست. دختر زن میانسال که ساکت بین آن دو نشسته بود و حرفهایشان را میشنید قیافهاش در هم رفته و پیدا بود که هم وقتشناسی و سواد استفاده از دوربین در اماکن اجتماعی مادرش را ملامت میکند و هم خودش را که با او نسبتی دارد و هم دختران را که تا دقایقی پیش بهشان رشک میبرد که چرا مثل آنها زیبا نیست. اما بعد از شنیدن حرفهایشان، علیرغم اینکه ناراحتیشان را درک میکرد، بهنظرش انسانهای نازیبایی آمدند که آنطور راحت حرفهای زشتی پشت سر یک آدم غریبه میزدند.
یک سال گذشت و در روزی بهاری که آن زن به همراه شوهرش در ماشین بود به مسیری رسیدند که پلیس آنجا ایستاده بود و دقت میکرد که چه کسی میرود و چه کسی میآید، بهنظر مکان بهخصوص یا نسبتاً حساسی بود. زن که طبق معمول گوشی عزیزتر از جانش در بغلش بود، آن را بالا آورد دوربینش را زوم کرد روی چیزی در روبرو. شوهرش فوراً آن را پایین آورد و گفت: «مگر درک نمیکنی کجا هستیم؟! اگر آن پلیس گوشیات را در این حالت ببیند فکر میکند که داشتی عکس جاسوسی برمیداشتهای و میزند کل محتوای گوشیات را پاک میکند و هزار جور انگ هم میچسباند بهات!»
زن با بیحواسی گفت: «یک چیزی بود که میخواستم رویش زوم کنم و ببینمش، ولی زوم هم که کردم معلوم نشد چی بود.»
شوهر با تأسف سری تکان داد و زیر لب گفت: «اصلاً نمیفهمد. حواسش به اطراف نیست.»
و یاد بیست سال پیش افتاد که سفری به مشهد داشتند و برگشتنه در فرودگاه خواستند عکسی هم آنجا بگیرند. نگهبانی دوان دوان آمد سمتشان و گفت: «عکسگرفتن اینجا ممنوع است. ممکن است عکس بخشهای انتظامات و اطلاعات و بخشهای حساس توی آن افتاده باشد.» و با این حرف، دوربینشان را گرفت و کل فیلمهای تویش را درآورد و سوزاند. تمام عکسهای سفرشان را. سربازی که آن گوشه شاهد این قضیه بود هم نفرینی به نگهبان و سیاستهای حفاظتی کرد و بسیار دلسوخته شد که خاطرهی سفر بعد از هرگزی این خانواده کوچک اینطور از آب درآمده بود.
روی بیلبورد تصویر سه رهبر را دیدم. نمیدانم کس دیگری هم به این قضیه توجه کرده یا نه، ولی الان میشود آن سه تن را اینطور هم معرفی کرد: پدر، پسر، روحالقدس. (آخری خمینی است)
گمانم حدود یک ماه پیش بود که در مسیر نانوایی دیدم دارند برای اهالی یک محله فیبر نوری نصب میکنند؛ همانها که قسطی پولش را داده بودند. نکته خندهدار آنکه به عروسی میماندند که خرج جهیزیهی هنگفتی را داده، ولی نوبت به داماد که میرسد برای دادن مهریه، میگوید: «اینترنت رو کی داده کی گرفته؟»
بله خلاصه... ما که در کار این جهان ماندهایم.
حتی هوش مصنوعیهای خارجی هم فقط یه ایمیل میگیرن و بس. تازه همونم میتونی ندی ولی محدودتر استفاده کنی.
ولی هوش مصنوعی ایرانی؟ تا بازش کنی میگه آهای خانوم کجا کجا؟ شماره نمیدی به ما؟
توصیهام به والدین این است که تا تنقلات دست فرزندشان میبیند بهگدایی یک مشت پاپکرن نیفتند و دست و کاسهشان را ملتمسانه به سوی فرزندشان که داشته از آن حوالی زد میشده نیاورند. آخر میدانید، وجههی خوبی ندارد. مخصوصاً وقتی که فرزندتان همقد خودتان شده باشد. انگار میزنید نقشها را جابجا میکنید. وقتی هم که فرزندتان بهتان کم پاپکردن میدهد، قهر نکنید یا نگویید «باشد خودم میروم میخرم به تو هم نمیدهم» چرا که کار را خرابتر از خراب میکنید و کلا وجههی والدی میریزد پایین و پودر میشود و چیزی جز موجودی زبون و تنبل و نیازمند و کودکصفت بهنظر نخواهید رسید که حتی حال ندارد بلند شود برای خودش پاپکرن درست کند بس که سرش توی گوشی است.
نوچ نوچ نوچ نوچ.
باور کنید اگر شخصیت خود را پایین نیاورید و ضعیفالنفس و زودرنج جلوه کنید فرزندان بیشتر مایل میشوند تنقلات خود را با شما شریک شوند.
در این دو ماه اخیر، هربار ترامپ میگوید ایران میخواهد مذاکره کند، تصویر والدی در ذهنم مجسم میشود که با بچهی غیراجتماعیاش رفته عید دیدنی و در مواجهه با میزبان و بعد از سلام و احوال پرسیها، دستی روی شانهی فرزندش میگذارد و از جانب او هم میگوید: «سلام میکنه!»
رفتار مادری که دلش بچه میخواسته با فرزندش، با مادری که همینطوری بچه آورده و نه دلش شوهرش را میخواسته نه بچهاش را، صدتا تا یکی تفاوت دارد؛ که وصفش بهسختی لباس کلمات به تناش میرود اما قلب آن را تماماً درمییابد.
یک آقاهه را در داروخانه دیدم که بدون اینکه لباس خاصی جز یک پیراهن سفید با آستینهای بالا زده و شلوار قهوهای روشن اتوزده بپوشد، بدون تلاش خاصی dandy بود. موهایی به سیاهی شب داشت و چهرهی کشیده و باریک و خونآشام مدرن طوری. معلوم بود خیلی سنی ندارد. با مامانش آمده بود. چنان خوب صاف میایستاد که دلم خواست من هم میتوانستم.
وقتی به محض دیدنش کلمهی dandy به ذهنم آمد، که باعث شد یاد ریونوسوکه آکوتاگاوا هم بیفتم چرا که او هم یک dandy بود با صورتی باریک و کشیده و موهای سیاه. اما او یک نویسنده بود. خودش خیلی فرق است.
شهرداری بالاخره یک جملهی جالب روی بیلبورد روی پل هوایی نوشت: «رنج زمستون میره، بهار نارنج میاد.»
رنج و نارنج. بعید میدانم رنج برود ولی نارنج میآید؛ نه نارنج بهمعنی بیرنج البته.