مصائب استفاده نابهنگام و نسنجیده از دوربین
مترو بهمناسبت خاصی رایگان شده بود و لببهلب پر از آدم. زن میانسال چادریای به همراه دختر جوانش وارد شدند و روبهروی هم نشستند. مادر گوشیاش را درآورد و مشغول خواندن مطالب توی کانالها شد. تا دو سال پیش گوشیای نداشت و حالا همهجا آن را به صورتش میچسباند. جلد کاور گوشیاش گلبهی جیغ بود. میگفتند به سن و سالش نمیآید و از سابقهاش در انتخاب رنگ هم بعید است، ولی او اظهار میداشت که برای سهولت پیداکردنش در میان آت و آشغالهای کیف شلوغ این رنگ را انتخاب کرده.
دو دختر جوان هم در ایستگاه بعدی سوار شدند و دو طرف دختر آن زن جا خوش کردند. یکی جای روسری هدبند پهنی به سر کرده بود و سر تا پا آبی روشن کمرنگ به تن داشت با موهایی صاف و تیره که پشت کمرش جمع شده بودند. دیگری نارنجیپوش بود و با موهای فرفری و رژ لبی به رنگ جیغ. هردو از زیبایان روزگار بودند.
باری، این وسط، زن میانسال این ایده از مخیلهاش خطور کرد که عکسی از دخترش بگیرد که روبهرویش نشسته بود و اندر بحر تفکر فرو رفته. فوراً دست به کار شد و دوربینش را بالا آورد و چلیک عکسی گرفت و بعد دوباره مشغول خواندن دریوریهای کانالهای دریوری شد.
دختر آبیپوش به دختر نارنجیپوش گفت آن خانمه که آنجا نشسته عکسش را گرفته و لابد ارسال کرده در فضای مجازی که ببینید این بیحجابهای پاچهپارهی بیپدر و مادر چه ظاهر شهر ما را زشت کردهاند! بحثشان بالا گرفت و دختر نارنجی پوش از تصور اینکه عکسش در فضای مجازی پخش شود گر گرفته بود. بلند شد و رفت بالای سر زن و با صدایی لرزان که پیدا بود هم عصبی است، هم ترسیده و بغضدار، پرسید «شما بودید که عکس مرا گرفتید؟» زن اذعان داشت که عکس دخترش را گرفته. دختر نارنجیپوش اشاره داشت که او هم ممکن است در عکس افتاده باشد و مودبانه درخواست کرد که آن عکس پاک شود. زن هم برای اینکه خاطر دخترک آسوده شود چنین کرد. سپس برگشت و نشست و با دختر آبیپوش به غیبتکردن درمورد آن زن روبهروییشان پرداختند که خوشحالانه سرش در گوشیاش بود و دخترش هم بینشان نشسته بود ولی آنها نمیدانستند. دختر آبیپوش با اشاره چشم به زن میانسال گفت: «قیافهاش مثل سرطانیهاست!» و سخنانی از این دست. دختر زن میانسال که ساکت بین آن دو نشسته بود و حرفهایشان را میشنید قیافهاش در هم رفته و پیدا بود که هم وقتشناسی و سواد استفاده از دوربین در اماکن اجتماعی مادرش را ملامت میکند و هم خودش را که با او نسبتی دارد و هم دختران را که تا دقایقی پیش بهشان رشک میبرد که چرا مثل آنها زیبا نیست. اما بعد از شنیدن حرفهایشان، علیرغم اینکه ناراحتیشان را درک میکرد، بهنظرش انسانهای نازیبایی آمدند که آنطور راحت حرفهای زشتی پشت سر یک آدم غریبه میزدند.
یک سال گذشت و در روزی بهاری که آن زن به همراه شوهرش در ماشین بود به مسیری رسیدند که پلیس آنجا ایستاده بود و دقت میکرد که چه کسی میرود و چه کسی میآید، بهنظر مکان بهخصوص یا نسبتاً حساسی بود. زن که طبق معمول گوشی عزیزتر از جانش در بغلش بود، آن را بالا آورد دوربینش را زوم کرد روی چیزی در روبرو. شوهرش فوراً آن را پایین آورد و گفت: «مگر درک نمیکنی کجا هستیم؟! اگر آن پلیس گوشیات را در این حالت ببیند فکر میکند که داشتی عکس جاسوسی برمیداشتهای و میزند کل محتوای گوشیات را پاک میکند و هزار جور انگ هم میچسباند بهات!»
زن با بیحواسی گفت: «یک چیزی بود که میخواستم رویش زوم کنم و ببینمش، ولی زوم هم که کردم معلوم نشد چی بود.»
شوهر با تأسف سری تکان داد و زیر لب گفت: «اصلاً نمیفهمد. حواسش به اطراف نیست.»
و یاد بیست سال پیش افتاد که سفری به مشهد داشتند و برگشتنه در فرودگاه خواستند عکسی هم آنجا بگیرند. نگهبانی دوان دوان آمد سمتشان و گفت: «عکسگرفتن اینجا ممنوع است. ممکن است عکس بخشهای انتظامات و اطلاعات و بخشهای حساس توی آن افتاده باشد.» و با این حرف، دوربینشان را گرفت و کل فیلمهای تویش را درآورد و سوزاند. تمام عکسهای سفرشان را. سربازی که آن گوشه شاهد این قضیه بود هم نفرینی به نگهبان و سیاستهای حفاظتی کرد و بسیار دلسوخته شد که خاطرهی سفر بعد از هرگزی این خانواده کوچک اینطور از آب درآمده بود.